1. خانه
  2. /
  3. بخش‌ها
  4. /
  5. مقالات
  6. /
  7. اسلام تحریف شده و عدالت اجتماعی آن قابل إحیا نیست

اسلام تحریف شده و عدالت اجتماعی آن قابل إحیا نیست

بسم‌الله الّرحمن الّرحیم
رَبَّنا عَلَيْكَ تَوَكَّلْنا وَ إِلَيْكَ أَنَبْنا وَ إِلَيْكَ الْمَصيرُ

چکیده
عدالت اجتماعی اسلام مبتنی بر لغو تبعیضات نژادی و قبیله ‌ای و خانوادگی و تساوی بین افراد و قبایل و نژادها بود.تنها ملاک امتیاز بین افراد تقوی بود. این مطلب در زمان حضرت پیغمبر(ص) به‌ صراحت مطرح و اجرا شد ولی چون به‌ طور کامل جا نیفتاده و تبدیل به فرهنگ نشده بود بعد از وفات آن حضرت رو به افول گذاشت و در مقابل آن، تبعیضات ناروا و اختلاف طبقاتی سابق به جای خود برگشت. افول این عدالت و إحیاء تبعیضات از طریق منحصر نمودن خلافت به قریش شروع شد و در زمان عثمان تثبیت شد و در زمان خلافت معاویه به اوج خود رسید.
امام علی(ع) که بعد از عثمان به خلافت رسید تمام توان خود را در جهت لغو تبعیض نژادی و قبیله‌‌ای به کار گرفت و با اصرار بر تقسیم بیت المال به طور مساوی آن را به اجرا گذاشت. ولی بعد از شهادت آن حضرت و صلح امام حسن با معاویه عدالت اسلامی برای همیشه غروب کرد. البتّه خاطرۀ عدالتی که در زمان حضرت پیغمبر(ص) و خلافت امام علی(ع) تحقق یافت فراموش شدنی نیست و مانند یک آرمان که ریشه در روح آدمی دارد، آرزوی آن در بین مسلمین باقی ماند. پیروزی انقلاب اسلامی ۱۳۵۷ نیز شعله ‌ای برخاسته از همین آرزو بود. ولی غافل از اینکه با این اسلام تحریف شده چنین آرزویی قابل تحقق نیست.

خلافت قریش جمعاً ششصد و چهل‌ و پنج سال دوام آورد و بر اسلام و جامعۀ اسلامی حکومت کرد. و چون در نظر اکثر مسلمین به استثنای شیعیان، حکومتی دینی و ادامه حکومت حضرت پیغمبر(ص) تلقی می‌شد،متصدیان علوم اسلامی اعم از حدیث و فقه و تاریخ و کلام و تفسیر و ادبیات، طبیعتاً مذهب رسمی و تفکّر مورد نظر خلفا را در نظر می‌ گرفتند بلکه غالباً توجیه گر و مروج افکار آنها بودند.

در تمام این مدت امامان اهل‌بیت(ع) که برحسب نظر شیعه امامت‌شان مبتنی بر موهبتی الهی و وصیت حضرت پیغمبر(ص) بود، نه صرف انتساب به حضرت پیغمبر(ص) و قرشی بودن، منزوی و مغلوب همین فرهنگ شدند و قدرت دخالت در فرهنگ و مدیریت جامعه از آنها سلب شد. بدین‌سان عدالت اجتماعی اسلام که مبتنی بر لغو تبعیضات نژادی و قبیله‌‌ای بود مغلوب سیاست تبعیض گرایانۀ قریش یعنی بنی‌‌امیه و بنی‌عباس شد.

دلیل شکست نهضت‌های اسلامی نیز همین است.
عامل اصلی شکست‌ نهضتهای دو قرن اخیر برای إحیاء عدالت اسلامی این است که رهبران آنها آگاهانه یا نا آگاهانه مغلوب همین فرهنگ تبعیض گرایانه‌‌اند که مدّت هزار و چهارصد سال زیر سایۀ خلفا به عنوان فرهنگ اسلامی بر اذهان و افکار مسلمین تسلّط یافته و با روح و جانِ ما آمیخته شده است.با اینکه بدونِ خروج از این فرهنگ و انحرافاتِ برخاسته از آن، تلاش برای احیای آن عدالت، تلاش بیهوده‌‌ای است. و مانند این است که برای روشن کردن اتوموبیلی که باتری آن خالی شده چند نفر داخلِ آن نشسته و زور بزنند که آن را به جلو هُل دهند که موتورش روشن شود. که هرچه زور بزنند اتومبیل حرکت نخواهد کرد و موتور آن روشن نخواهد شد. و اگر بخواهند اتومبیل حَرَکت کند باید از آن خارج شوند و پاهای خود را روی زمین گذاشته و آن را هُل دهند که حَرَکت کند و موتورش روشن شود.

تفصیل مطلب در هفت بخش

بخش اول- تعریف عدالت اسلامی در قرآن و حدیث و سیره حضرت پیغمبر(ص)
بخش دوم- خلافت قرشی در پنج مرحله تبعیض نژادی را جایگزین عدالت اسلامی کرد
بخش سوم- نقش امام علی(ع) در إحیاء عدالت اسلامی
بخش چهارم- اوج تبلور نژادپرستی قریش در نامه‌های معاویه به علی(ع(
بخش پنجم- نظر امام علی(ع) در باره سرنوشت اسلام در قرون بعد از خود
بخش ششم- نقش عدم تدوین حدیث در تحریف اسلام و إحیاء تبعیض نژادی
بخش هفتم- نقش این تبعیض نژادی در تحریف سایر معارف اسلامی

بخش اول تعریف عدالت اسلامی در قرآن و حدیث و سیره حضرت پیغمبر (ص)

یک: آیه ۱۳ سوره حجرات:”يا أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّا خَلَقْناكُمْ مِنْ ذَكَرٍ وَ أُنْثى‏ وَ جَعَلْناكُمْ شُعُوباً وَ قَبائِلَ لِتَعارَفُوا إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقاكُمْ إِنَّ اللَّهَ عَليمٌ خَبيرٌ” ( ای مردم! ما همۀ شما را از یک مرد و یک زن آفریده ‌ایم. إنشعاب شما به نژادها و تیره‌ های مختلف برای این است که نسب همدیگر را بشناسید. نه برای اینکه بعضی نژادها یا تیره‌ ها گرامی تر از بعضی دیگر باشند. چون گرامی ترین شما نزد خدا کسانی ‌اند که به خط تقوی نزدیک تر باشند)

در تفسیر المیزان در ذیل تفسیر این آیه روایات متعدّدی از حضرت پیغمبر(ص) نقل شده. از همه جامع تر روایت جابر بن عبد الله انصاری است که گفته: “خطبنا رسول الله ص في وسط أيام التشريق خطبة الوداع- فقال: يا أيها الناس ألا إن ربكم واحد، ألا إن أباكم واحد، ألا لا فضل لعربي على عجمي، و لا لعجمي على عربي، و لا لأسود على أحمر و لا لأحمر على أسود إلا بالتقوى- إن أكرمكم عند الله أتقاكم. ألا هل بلّغت؟ قالوا: بلى يا رسول الله. قال فليبلغ الشاهد الغائب”

(حضرت پیغمبر(ص) در آخرین حجّ خود در ایام تشریق در ضمن یک خطبه به بیان مطالبی پرداخت و گفت:” ای مردم آگاه باشید که خدای همه شما یکی و پدر همه شما هم یکی است. نه عرب بر عجم برتری دارد و نه عجم بر عرب. و نه سیاه بر سفید و نه سفید بر سیاه. ملاک و معیار برتری فقط تقوی است- إن أکرمکم عند الله اتقاکم”و بعد خطاب به مردم گفت:” آیا ابلاغ کردم؟” مردم گفتند: بلی، ای‌رسول خدا. و بعد گفت: “پس حاضران به غائبان برسانند)

إزدواج‌هایی که در جهت رفع تبعیض نژادی انجام شد.

این آیه مبنای عدالت اسلامی در جهت لغو تبعیضات نژادی و قبیله‌‌ای که در جوامع آن زمان رایج بود قرار گرفته و احکام و دستوراتی بر اساس آن وضع شده و در جهت تثبیت و تحکیم آن، به دستور حضرت پیغمبر(ص) ازدواج‌هایی بر خلاف عادات و ارزش‌های مبتنی بر تبعیضات نژادی و قبیله ‌ای آن زمان، انجام گرفته که در ذیل به بعضی از آن‌ها اشاره می‌ شود.

۱ـ ازدواج مقداد ابن اسود با ضباعة دختر زبیر بن عبد المطلب.

در تفسیر المیزان در ذیل تفسیر آیۀ ۱۳ سورۀ حجرات از ابوبکر حضرمی از امام صادق(ع) روایت شده که گفته:”إن رسول الله ص زَوّجَ مقداد بن الأسود- ضُباعة بنت الزبير بن عبد المطلب. إنما زَوَّجَهُ لِتَضَع المناكح، و لِيَتَأسّوا برسول الله ص، و ليعلموا أن أكرمهم عند الله أتقاهم”
(حضرت پیغمبر(ص) ضباعة دختر زبیر بن عبد المطلب (یعنی دختر عموی خود را) به ازدواج مقداد بن الأسود درآورد. این کار را به این منظور کرد که تبعیضات نژادی در ازدواج‌ها را از بین ببرد که دیگران به او اقتدا کنند و بدانند که گرامی ترین آن‌ها نزد خدا کسانی ‌اند که پرهیزکارتر باشند)

مقداد شخصی از منطقۀ حضرموت در جنوب شرقی عربستان بود که به مکّه پناه آورده بود و چون قوم و تباری در مکّه نداشت أسود بن عبد یغوث او را به فرزندی پذیرفت و لذا به مقداد بن أسود معروف شد. ضباعة دختر زبیر بن عبد المطلب قرشی هاشمی دختر عموی حضرت پیغمبر بود. قبیلۀ قریش خود را برتر از سایر قبایل عرب می ‌دانست و به دلیل همین برتری‌ جویی اجازه نمی ‌دادند دختران و زنان قبیلۀ خود با مردانی از سایر قبایل ازدواج کنند هرچند خود با زنان و دختران سایر قبایل ازدواج می ‌کردند.

۲ـ ازدواج جویبر با دختر زیاد ابن لبید که در کتب متعدّدی روایت شده و ما آن را از کتاب دائرة المعارف تشیّع که به‌طور مختصر آمده با عین عبارت نقل می ‌کنیم:
“جُویبِر، از اصحاب پیغمبر اکرم(ص) به شمار آمده. وی از یمامه هجرت کرد و به شهر مدینه آمد و به دست حضرت رسول(ص) اسلام آورد، قدش کوتاه و از زشت ترین سیاهان بود، و هم با فقر و تنگدستی شدید روزگار می ‌گذراند. روزی پیامبر گرامی به او پیشنهاد ازدواج کردند. اما وی گفت: با این سیما و تنگدستی و بی ‌نسبی که دامنگیر من است چه کسی حاضر به ازدواج با من خواهد بود؟ رسول خدا به او فرمودند: ای جویبر همانا خداوند به وسیلۀ اسلام کسانی را که در جاهلیت بزرگ بودند پایین آورد و کسانی را که پست بودند شرافت بخشید و… مردم امروز سپید و سیاه و قرشی و عرب و عجم‌شان همه از آدم هستند و خداوند آدم را از گِل آفرید. سپس حضرت او را نزد زیاد ابن لبید- که از با شخصیت ترین افراد بنی بیاضه بود- به خواستگاری دخترش ذلفاء فرستاد. زیاد فرمان پیغمبر را(ص) اطاعت کرد. دخترش نیز با خرسندی ازدواج با جویبر را پذیرفت. پس از چندی جویبر در یکی از غزوات به شهادت رسید”

۳ـ از همه مهمّ تر و مشهورتر ازدواج زینب بنت جحش با زید بن حارثه است.

زید از کودکی برده و بندۀ حضرت پیغمبر بود که مدّتی بعد او را آزاد کرد. زینب دختر جحش از خاندان بنی‌ اسدِ قریش و مادرش أُمیمه دختر عبد المطلب یعنی عمۀ حضرت پیغمبر بود. حضرت پیغمبر زینب را برای زید خواستگاری کرد. زینب و خانوادۀ او به دلیل اینکه این ازدواج را دون شأن قبیله و خاندان خود می ‌دانستد در ابتدا ناراحت شدند ولی با استدلال حضرت پیغمبر که اسلام تبعیضات نژادی را لغو و باطل کرده و همه مسلمین کُفو همدیگرند، این ازدواج را پذیرفتند. ولی این دو نفر با هم نساختند. شاید به دلیل اینکه فرهنگ تبعیض نژادی به ‌طور کامل از دل زینب بیرون نرفته بود و او زید را در سطح خود نمی ‌دانست، تا اینکه کار آن‌ها به طلاق کشید. بعد که زید او را طلاق داد خود حضرت پیغمبر با او ازدواج کرد. آیات ۳۶ و ۳۷ سورۀ احزاب در بارۀ همین ازدواج و طلاق نازل شده و روایات متعدّدی هم در شرح آن روایت شده که در تفاسیر نقل شده است.

دو: آیه ۲۸ سوره کهف:”وَ اصْبِرْ نَفْسَكَ مَعَ الَّذينَ يَدْعُونَ رَبَّهُمْ بِالْغَداةِ وَ الْعَشِيِّ يُريدُونَ وَجْهَهُ وَ لا تَعْدُ عَيْناكَ عَنْهُمْ تُريدُ زينَةَ الْحَياةِ الدُّنْيا وَ لا تُطِعْ مَنْ أَغْفَلْنا قَلْبَهُ عَنْ ذِكْرِنا وَ اتَّبَعَ هَواهُ وَ كانَ أَمْرُهُ فُرُطاً”

( نفس خود را وادار کن به معاشرت با کسانی که صبح و عصر خدا را می‌ خوانند و رضای او را می‌ جویند. مبادا به امید دسترسی به مظاهر زیبای دنیا از اینها روی برگردانی و به کسان دیگری توجه کنی. و پیروی نکن از کسی که دل او را از یاد خود غافل نموده ‌ایم و او به دنبال هوای خود رفته و کارش به بیراهگی کشیده شده است)
تفسیر المیزان در ذیل تفسیر این آیه از تفسیر الدّرّ المنثور در شأن نزول آن به چند طریق از سلمان فارسی روایت کرده که گفته:”جاءت المؤلفة قلوبهم إلى رسول الله ص، عيينة بن بدر و الأقرع بن حابس فقالوا: يارسول الله- لو جلست في صدر المجلس و تَغَيّبت عن هؤلاء و أرواح جِبابِهم (يَعنون سلمان و أباذر و فقراءالمسلمين و كانت عليهم جباب الصوف) جالسناك أو حادثناك و أخذنا عنك فأنزل الله: وَ اتْلُ ما أُوحِيَ إِلَيْكَ مِنْ كِتابِ رَبِّكَ‏- (وَ اصْبِرْ نَفْسَكَ مَعَ الَّذينَ )إلى قوله- أَعْتَدْنا لِلظَّالِمِينَ ناراً» يهددهم بالنار” (عیینة بن بدر و أقرع بن حابس از مؤلفة قلوبهم (کسانی که حضرت پیغمبر برای تألیف قلوبشان مقدار قابل توجهی از غنایم جنگ حُنین را به آن‌ها بخشید) آمدند و گفتند: ای رسول خدا چه خوب بود اگر در صدر مجلس می نشستی و از این افراد با این بوی بد لباس‌شان، (اشاره به سلمان و ابوذر و سایر فقرای مسلمین که جُبَّۀ پشمی دستباف کلفت و زبر می ‌پوشیدند) دور می نشستی! که ما با تو می نشستیم، صحبت می ‌کردیم یا از تو چیزی یاد می ‌گرفتیم. که در ردّ تقاضای آن‌ها این آیات نازل شد )

و باز در شأن نزول “وَ لا تُطِعْ مَنْ أَغْفَلْنا قَلْبَهُ عَنْ ذِكْرِنا» (که در همین آیه آمده) از ابن عباس روایت کرده که گفته: “نزلت في أمية بن خلف- و ذلك أنه دعا النّبي ص إلى أمر كرهه الله من طرد الفقراء عنه- و تقريب صناديد أهل مكّة فأنزل الله: «وَ لا تُطِعْ مَنْ أَغْفَلْنا قَلْبَهُ‏» ( این آیه در بارۀ امیة بن خلف نازل شده که از حضرت پیغمبر(ص) خواسته بود فقرا را از خود دور کند و به‌ جای آن‌ها اشراف قریش را به خود نزدیک نماید. که چون خدا از این امر کراهت داشت این آیه نازل شد وَ لا تُطِعْ مَنْ أَغْفَلْنا قَلْبَه )

سه: آیات ۱تا ۱۰ سوره عبس:”عَبَسَ وَ تَوَلَّى (۱)أَنْ جاءَهُ الْأَعْمى‏ (۲)وَ ما يُدْريكَ لَعَلَّهُ يَزَّكَّى (۳)أَوْ يَذَّكَّرُ فَتَنْفَعَهُ الذِّكْرى‏ (۴)أَمَّا مَنِ اسْتَغْنى‏ (۵)فَأَنْتَ لَهُ تَصَدَّى (۶)وَ ما عَلَيْكَ أَلاَّ يَزَّكَّى (۷)وَ أَمَّا مَنْ جاءَكَ يَسْعى‏ (۸)وَ هُوَ يَخْشى‏ (۹)فَأَنْتَ عَنْهُ تَلَهَّى”

( اخم کرد و رو برگرداند.که چرا نابینا نزد او آمده! ای کسی که اخم کردی! تو چه می دانی؟ شاید این نابینا به خودسازی بپردازد، یا متذکر شود و از تذکر سود برد؟!! چرا به ‌جای آن نابینا به توانگران توجه می ‌کنی؟ با اینکه اگر آن‌ها به خودسازی نپردازند تو مسؤلیتی نداری؟ پس چرا به آن نابینا که زحمت کشیده و خود را به تو رسانده و از خدا می ‌ترسد بی ‌توجهی می ‌کنی؟! )
مرجع ضمیر فاعل ,عَبَسَ, یعنی کسی که به خاطر آمدن آن نابینا اخم کرده،در آیه ذکر نشده. آهل سنّت گفته اند: مرجع این ضمیر خود پیغمبر است. یعنی خود حضرت پیغمبر بوده که اخم کرده. شیعیان گفته ‌اند: اخم کردن از اخلاق پیغمبر به دور است و لذا مرجع این ضمیر را شخص دیگری دانسته ‌اند. در تفسیر مجمع البیان شرح مفصّلی در بارۀ این اختلاف نقل شده است. ولی چون این اختلافات در نتیجه‌ ای که باید از این آیات گرفته شود نقشی ندارد، وارد این بحث نمی ‌شویم و به هدف آیات تمرکز می ‌کنیم.

این آیات بی ‌توجهی به شخصی ضعیف و مستضعف به خاطر توجه بیشتر به اشراف، هرچند که به هدف هدایت آن‌ها و تقویت اسلام باشد، را مورد سرزنش و ملامت شدید قرار داده و تبعیض بین طبقۀ متوسط و اشرافی را هر چند که از روی مصلحت دینی باشد محکوم و مردود دانسته است.

تفسیر المیزان در ذیل تفسیر این آیات عبارت ذیل را از تفسیر مجمع البیان نقل می‌ کند:
«قيل نزلت الآيات في عبد اللَّه بن أمّ مكتوم، و هو عبد اللَّه بن شريح بن مالك بن ربيعة الفهري من بني‌عامر بن لؤيّ، و ذلك أنه أتى رسول اللَّه صلى اللَّه عليه و آله و سلّم و هو يناجي عتبة بن ربيعة، و أبا جهل بن هشام، و العباس ابن عبد المطلب، و أبيّا و أمية ابني خلف، يدعوهم إلى اللَّه و يرجو إسلامهم، فقال: يا رسول اللَّه أقرئني و علّمني ممّا علّمك اللَّه، فجعل يناديه و يكرّر النداء و لا يدري أنه مشتغل مقبل على غيره، حتى ظهرت الكراهة في وجه رسول اللَّه صلى اللَّه عليه و آله و سلم لقطعه كلامه، و قال في نفسه: يقول هؤلاء الصناديد إنما أتباعه العميان و العبيد، فأعرض عنه و أقبل على القوم الذين يكلمهم، فنزلت الآيات، و كان رسول اللَّه بعد ذلك يكرمه، و إذا رآه قال: مرحبا بمن عاتبني فيه ربي، و يقول له هل لك من حاجة، و استخلفه على المدينة مرتين في غزوتين»

(گفته شده که این آیات در بارۀ عبد الله بن اُمّ مکتوم نازل شده، و او عبد الله بن شریح بن مالک بن ربیعة فهری از بنی عامر بن لُؤَیّ یکی از خاندان‌های قریش است. جریان این بود که وقتی رسول خدا (ص) مشغول صحبت با عتبة بن ربیعة، و ابوجهل بن هشام،و عباس بن عبد المطلب، و اُبَیّ و اُمَیّة پسران خلف بود و آن‌ها را دعوت به خدا می‌ کرد و امید داشت که به اسلام بگروند، بر پیغمبر وارد شد و گفت: ای‌رسول خدا برای من قرآن بخوان و از آنچه خدا به تو آموخته به من بیاموز، و او را به ‌طور مکرر صدا می ‌کرد و نمی ‌دانست که پیغمبر مشغول صحبت با کسان دیگری است، و همین‌ طور صحبت آن حضرت را قطع می ‌کرد تا اینکه ناراحتی در صورت آن حضرت آشکار شد. و به ذهنش خطور کرد که این اشراف قریش خواهند گفت که پیروان او همین نابینایان و بردگانند و لذا به او اعتنا نکرد و رو کرد به کسانی که با آن‌ها صحبت می ‌کرد. در اثر این جریان این آیات نازل شد. و بعد از این، حضرت پیغمبر به او احترام می ‌گذاشت و وقتی او را می ‌دید می ‌گفت مرحبا به کسی که خدا مرا به خاطر او مورد سرزنش قرار داد و از او می ‌پرسید: آیا نیازی داری؟ و وقتی به جنگی می ‌رفت دو بار او را جانشین خود بر مدینه قرار داد)

تأکید حضرت پیغمبر(ص) بر حذف امتیازات در مجالس

در اخبار متواتر نقل شده که حضرت پیغمبر(ص) خود را به هیچ امتیاز و علامتی مشخص نمی‌ کرده و در خصوصیات ظاهری با اصحاب خود هیچ تفاوتی نداشته به‌ طوری‌که وقتی شخص تازه واردی که او را نمی ‌شناخته وارد مجلس آن‌ها می ‌شده، از اهل مجلس سؤال می ‌کرده و می‌ گفته: کدام شما محمّدید؟
به ‌عنوان نمونه این روایت از کتاب الحیاة تألیف استاد گرانمایه محمّدرضا حکیمی ج ۲ فصل ۱۵ ص۲۰۰ چاپ دفتر نشر فرهنگ اسلامی نقل می‌ شود. در این روایت امام حسن(ع) صفات و خصوصیّات جدش را از دایی خود هند پسر حضرت خدیجه از شوهر سابقش یعنی ابو هالة، نقل می ‌کند. هند بن ابی هاله در خانۀ مادرش حضرت خدیجه با حضرت پیغمبر(ص) زندگی می ‌کرده و از کودکی با آن حضرت زندگی کرده و رفتار و خصوصیات او را مشاهده و تجربه کرده بود و آن‌ها را برای مردم روایت و تعریف می‌ کرد. در این روایت امام حسن مطالب متعدّدی از او پرسیده تا اینکه می ‌گوید:
” و سئلته عن مجلسه؟ قال : کان رسول الله …و لا یُوطن الأماکن و ینهی عن إیطانها، و إذا إنتهی إلی قوم جلس حیث ینتهی به المجلس و یأمر بذالک و یُعطی کلا من جلسائه نصیبه، حتی لایحسب جلیسه أن أحدا أکرم علیه منه”

(در بارۀ کیفیت مجلس آن حضرت از او پرسیدم که گفت:…او جای معینی از مجلس به خود اختصاص نمی‌ داد و از این کار نهی می ‌کرد و وقتی به مجلسی می ‌رسید هر کجا که جای خالی پیدا می‌ کرد می ‌نشست و به دیگران نیز دستور می ‌داد که به همین روش عمل کنند. و در مجلس به همه اهل مجلس توجه می‌ کرد که هیچ کدام از آن‌ها خیال نکند که او دیگری را بر او ترجیح می دهد)

روایتی در این زمینه از امام رضا(ع)
در همین جلد الحیاة ص ۱۷۱ روایتی هم از یکی از اهل بلخ روایت می‌ کند که گفته در سفر امام رضا به خُراسان با او بودم که دستور داد سفرۀ غذا پهن شود و او همه بندگان خود از سودان و غیر آن‌ها را به دور آن سفره جمع کرد. من به او گفتم : خوب بود برای اینها سفرۀ دیگری قرار می‌ دادی؟
امام رضا(ع) در جواب من گفت “مَه! إن الرّب- تبارک و تعالی – واحد، والأم واحدة، والأب واحد، و الجزاء بالأعمال” (بس کن! چون خدای تبارک و تعالی یکی است، مادر همۀ ما هم یکی است، و پدر همۀ ما هم یکی است، اجر هرکسی هم در گرو عمل خودش است)

بخش دوم- خلافت قرشی در پنج مرحله تبعیض نژادی را جایگزین عدالت اسلامی کرد

قریش با منحصر نمودن خلافت به خود، در فاصلۀ بین وفات حضرت رسول(ص) تا شهادت امام علی(ع) و تثبیت خلافت معاویه که خلافت اسلامی تبدیل به سلطنت موروثی بنی ‌امیه شد، إحیاء تبعیض نژادی و فرهنگ و رسوم مبتنی بر آن، که اسلام آن‌ها را لغو و باطل کرده بود را، در پنج مرحله به پیش‌ بُرد.

مرحلۀ اول:
مرحلۀ اول این جریان از سقیفه شروع شد که قریش خلافت را در انحصار خود گرفت.خلاصۀ این جریان این است که روز وفات حضرت پیغمبر(ص) که مسلمین در حالت شوک و تحیّر بودند، انصار یعنی ساکنین اصلی مدینه، در سایبانی که در تاریخ اسلام به نام “سقیفه” معروف شده، تشکیل جلسه دادند که در غیاب مهاجرین، یکی از خودشان را برای خلافت انتخاب نموده و با او بیعت کنند که با این پیشدستی ،حکومت جامعۀ اسلامی را تصاحب نموده و مهاجرین قرشی را در برابر عمل انجام شده قرار دهند. ولی پیش از آنکه این برنامه به توافق نهایی برسد، خبر آن به قریش رسید و چند نفر از ریش ‌سفیدان آن‌ها از جمله ابوبکر و عمر خود را به آن سقیفه رسانده و در بارۀ اینکه خلافت حق انصار است یا قریش؟ با انصار به بحث و منازعه پرداختند.

هر کدام این دو دسته برای ادّعای خود به دلیلی متوسّل شدند. دلیل انصار این بود که گفتند: ما به حضرت پیغمبر پناه دادیم که به مدینه مهاجرت کرد و او را با اموال و شمشیر‌های خود یاری کردیم که اسلام پا گرفت و صاحب قدرت و شوکت شد. بنابراین، خلافتِ او حقّ ما است. دلیل قریش این بود که گفتند: پیغمبر از قریش است و ما عشیره و قوم او هستیم بنابراین خلافت و جانشینی او حقّ ما است نه شما. و در نهایت قُریش غالب شده و خلافت را به دلیل اینکه حضرت پیغمبر قرشی بوده به خود اختصاص دادند و این مبنایی شد برای برتری قریش بر سایرین.

مرحلۀ دوم:

مرحلۀ دوم إحیاء این تبعیض در زمان خلیفه دوم با تبعیض در حقوق از بیت‌المال انجام شد.
خلاصۀ جریان این بود که بعد از فتح ایران و مصر و شام از یک طرف غنایم فوق العاده ‌ای از اموال و بَرده به سوی مدینه سرازیر شد. و از طرف دیگر جمعیت انبوهی از افراد و نژادهای گوناگون و از اصناف مختلف با فرهنگ های متنوعی در آن شهر جمع شده بودند.
در این فضا و در این محیط مملو از عناصر و نژادها و فرهنگ‌های مختلف، طبیعی بود که عادات و رسومی از تمدن های دیگر به‌خصوص از تمدن ایران که پایتخت آن را فتح کرده بودند و عده‌ ای از رجال آن‌ها با گرویدن به اسلام به کوفه و بعضاً به مدینه آمده و با مسلمین اختلاط و معاشرت پیدا کرده بودند، به افکار مسلمین سرایت کرده باشد و عده‌ ای ازمسلمین تحتِ تأثیر عادات و فرهنگ آنان قرار گرفته باشند.

از طرف دیگر پیرو آیاتی از قرآن کریم که فضیلت مهاجرین و انصار و مجاهدین در جنگِ بَدر و اُحُد را بیان می کند و نقل احادیثی از قول حضرت پیغمبر که در ستایش بعضی از سابقین در اسلام روایت شده، بحث فضایل و مناقب مهاجرین و انصار و سابقین در اسلام، فضای فرهنگی جامعه را فرا گرفته و اذهان را به خود مشغول کرده بود. در اثر تکرار این آیات و احادیث که اشاره به طیفِ خاصّی از جامعه داشت، طیفی ممتاز و متشخص در جامعۀ اسلامی پا گرفت که بعضی ملقب به ام المؤمنین بودند و بعضی بَدری، و بعضی مهاجر بودند و بعضی دیگر انصار، بعضی اصحاب بیعت عقبه بودند و بعضی دیگر اصحاب بیعت شجرة. در این بین قُرشیان که عهده دار خلافت و حکومت شده بودند، در رأس همه اَشراف و نخبگان قرار داشتند.
با توجّه به حضور اقوام و اصناف گوناگون در مدینه، اعمّ از قرشی و غیر قرشی و اعمّ از انصار و غیر انصار و اعمّ از عرب و غیر عرب، این پیشنهاد به میان آمد که وقتی افراد جامعه بر اساس سابقۀ در اسلام و خویشی با پیغمبر اسلام به اشراف و غیر اشراف و به چند طبقه تقسیم شده ‌اند چه خوب است که اموال بیت ‌المال هم برحسب امتیاز هر طبقه به ‌طور متفاوت تقسیم شود. به یک روایت در ابتدا قبول چُنین پیشنهادی برای خلیفۀ وقت، عمر بن خطاب، مشکل بود چون این کار بر خلاف سیرۀ حضرت پیغمبر و دوران خلافت ابوبکر بود. ولی تدریجاً راضی شد و دستور داد که دفتر حقوق و مستمری‌ها از بیت‌المال بر طبق امتیازات اشراف و غیر اشراف طبقه بندی و تنظیم شود و مبلغ حقوق هریک از طبقات و افراد برحسب امتیازات خاصّ خود تعیین شود.

لیستی که در شرح نهج البلاغۀ ابن ابی ‌الحدید برای این طبقه بندی آمده به این ترتیب است:
۱ـ عباس بن عبد المطلب عموی حضرت پیغمبر(ص) ۱۲۰۰۰ درهم در سال
۲ـ زوجات پیغمبر هرکدام ۱۰۰۰۰
۳ـ مهاجرینی که در جنگ بدر حاضر بوده اند هرکدام ۵۰۰۰

سلمان و ابوذر و حسن و حسین را در لیست اهل بدر قرار داد و برای آن‌ها ۵۰۰۰
۴ـ انصاریانی که در جنگ بدر حاضر بودند هرکدام ۴۰۰۰
۵ـ کسانی که در جنگ اُحُد تا حدیبیه حاضر بوده اند هرکدام ۴۰۰۰
۶ـ کسانی که در جنگ های بعد از حدیبیه حاضر بوده اند هرکدام ۳۰۰۰
۷ـ شرکت کنندگان در جنگ های بعد از حضرت پیغمبر(ص) هرکدام ۲۵۰۰ و ۲۰۰۰ و ۱۵۰۰ و ۱۰۰۰ تا ۲۰۰.

لیستی که در تاریخ جرجی زیدان آمده به این ترتیب است:
۱ـ برای همۀ مهاجران و انصاری که در جنگ بدر حاضر بوده اند هرکدام ۵۰۰۰  درهم
۲ـ برای همۀ مهاجران و انصاری که در جنگ بدر نبوده اند هرکدام ۴۰۰۰
۳ـ برای هر یک از زوجات حضرت پیغمبر(ص)  ۱۲۰۰۰
۴ـ برای عباس عموی پیغمبر ۱۲۰۰۰
۵ـ حسن و حسین هرکدام ۵۰۰۰
۶ـ عبد الله بن عمر بن خطاب ۳۰۰۰
۷ـ برای هریک از اولاد مهاجرین و انصار ۲۰۰۰
۸ـ برای هریک از اهل مکّه ۸۰۰
۹ـ برای هریک از سایر مسلمین برحسب اختلاف طبقات آن‌ها از ۵۰۰ تا ۳۰۰
۱۰ـ برای هریک از زنان مهاجرین و انصار از ۶۰۰ تا ۲۰۰

در کتاب دائرة المعارف تشیّع در ذیل کلمۀ بیت ‌المال این عبارت آمده:
“عمر درتقسیم اموال بیت ‌المال میان مسلمانان قدیم و تازه، آزادان و موالی و مردان و زنان فرق می ‌گذاشت و برای هردسته از آن سهم معینی مقرر کرد”
منظور از آزادان کسانی است که سابقۀ بردگی نداشته و بیشتر انصراف به عرب دارد. و منظور از موالی کسانی است که برده بوده و بعد آزاد شده ‌اند. احتمالا بیشتر انصراف به ایرانیانی داشته که در جنگ‌ها اسیر شده بودند و به بردگی گرفته شده و بعد آزاد شده بودند. در بعضی منابع قدیم که اسم آن الآن یادم نیست هم دیده ‌ام که بین عرب و غیر عرب هم فرق می ‌گذاشته. با اینکه بسیاری از پایه گذاران علوم اسلامی اعم از ادبیات عرب و حدیث و کلام و فقه و تاریخ از همین موالی ایرانی ساکن بصره و کوفه بوده اند.

مرحلۀسوم:
مرحلۀ سوم احیاء این تبعیض نژادی در شورای شش نفره انجام گرفت. چون بر مبنای همین استدلال و منحصر نمودن حق خلافت به قریش بود که عمر بن خطاب برای انتخاب خلیفۀ بعد از خود شورای شش نفره ‌ای از قریش تشکیل داد که یک نفر از بین خود را برای خلافت انتخاب نمایند و هیچ کس از سایر اصحاب حضرت پیغمبر حتی انصار که بعضی از آن‌ها از اهل بیعت عقبه و اهل بدر بودند را به این شورا راه نداد و حتی آن‌ها را مورد مشورت هم قرار نداد. بعد از این تاریخ خلافت اسلامی برای همیشه در انحصار قرشیان قرار گرفت و حق هر گونه دخالت و رأیی به دیگران داده نشد. در این باره حدیثی هم از قول حضرت پیغمبر به این مضمون روایت شده که گفته: “خلافت در قریش است”

مرحلۀ چهارم:
مرحله چهارم این تبعیض نژادی یعنی تخصیص حق حکومت و سروری بر جامعۀ اسلامی به قبیلۀ قریش در دورۀ خلافت عثمان اتفاق افتاد که بنی ‌امیه بر همۀ امور مسلمین مسلّط شدند و مفاسد مترتبه بر ‌آن به حدّ اعلی رسید و شورش‌هایی در پی آورد که منتهی به قتل عثمان شد و فتنه ‌ها و جنگ‌های بصره و صفین و خوارج یکی پس از دیگری به وقوع پیوست.

خلاصه‌ ای از مفاسد دورۀ عثمان

ابن ابی ‌الحدید در شرح خطبۀ ۳ نهج البلاغه می ‌گوید: “پیش ‌بینی عمر در بارۀ او (عثمان) تحقق یافت. چون او بنی ‌امیه را بر گردن مردم سوار کرد و آن‌ها را به حکومت بر ولایات منصوب نمود و املاک را در اختیار آن‌ها گذاشت. در زمان او افریقا (بخشی از شمال افریقا غیر از مصر) فتح شد و او همۀ خمس آن را به مروان داد. به عبد الله بن ‌خالد بن ‌اسید یکی دیگر از بنی ‌امیه ۴۰۰۰۰۰ درهم داد. حکم بن ابی ‌العاص که حضرت پیغمبر او را از مدینه تبعید کرده بود به مدینه برگرداند و به او ۱۰۰۰۰۰ درهم داد. منطقه ای از بازار مدینه که حضرت پیغمبر وقف مسلمین کرده بود در اختیار حارث بن حکم برادر مروان گذاشت. فدک را در اختیار مروان گذاشت با اینکه آن را از فاطمه دریغ داشته بودند. حق استفاده از مراتع اطراف مدینه را از حیوانات همۀ مسلمین سلب کرده بود مگر از حیوانات بنی ‌امیه. همۀ غنایم افریقای غربی از طرابلس تا طنجه را به عبد الله بن ابی ‌سرح بخشید. به ابو سفیان ۲۰۰۰۰۰ درهم داد در همان روزی که دختر خود را به ازدواج مروان درآورده و به او ۱۰۰۰۰۰ درهم داده بود. در اثر این بخشش‌ها زید بن ‌ارقم ناراحت شد و از خزانه داری بیت ‌المال استعفا و کلید‌های آن را تحویل عثمان داد. و نیز ابو موسی اشعری که والی کوفه بود اموال فراوانی را نزد او آورد و او همۀ آنها را به بنی ‌امیه داد. دختر خود عایشه را به ازدواج حارث بن حکم درآورد و ۱۰۰۰۰۰درهم از بیت ‌المال به او داد. ابوذر غفاری که به این کارها انتقاد می ‌کرد را به ربذه تبعید کرد و عبد الله بن مسعود را مورد ضرب قرار داد که دنده هایش شکسته شد”

توجّه: امویانی که عثمان به آن‌ها امتیازداد و به امارت منصوب نمود از طلقا بودند که بعد از فتح مکه به دین اسلام درآمده بودند. نه مهاجر بودند و نه بدری و نه اُحدی. و هیچ گونه از آن امتیازاتی که در زمان عمر برای اشراف قریش در نظر گرفته شده بود شامل اینها نمی ‌شد تا اینکه مشمول حقوق بیشتری از بیت ‌المال شوند. به خاطر این شرایط احساس سرشکستگی و ذلت و حقارت می‌ کردند. همین وضع باعث شده بود که عثمان اینها را مورد توجه قرار دهد و اموالی به اینها ببخشد و افرادی از اینها را به حکومت بر ولایات منصوب نماید. ولی اینها نه به آن صورت اهل ایمان و تقوی بودند و نه ظرفیت مناصب حکومتی داشتند و لذا زود مغرور شدند و به فساد کشیده شده و آبروی عثمان را فدای خود کردند.

توجیه و عُذر عثمان در این کارها این بود که می ‌گفت: من با این بخشش‌ها صلۀ رحم می ‌کنم و می ‌گفت: حضرت پیغمبر (ص) هم با بخشش مبالغ زیادی از غنایم جنگ حُنین به چند نفر که از قوم خود یعنی قبیله قریش بودند صلۀ رحم کرد. به ابوسفیان و پسران او و بعضی دیگر هر کدام صد شتر و مقداری طلا و نقره بخشید. که در ابتدا مورد اعتراض انصار قرار گرفت ولی حضرت پیغمبر (ص) آن‌ها را راضی کرد. و وقتی به او می ‌گفتند: پس چرا ابوبکر و عمر این کار را نکردند؟ در جواب می‌ گفت: آن‌ها هم حق داشتند با بخشش مقداری از بیت‌ المال به بستگان خود صلۀ رحم کنند ولی آن‌ها از این حق خود استفاده نکردند و من می ‌خواهم از این حق خود استفاده کنم.

ولی این توجیه عثمان مردود است. چون این کار حضرت پیغمبر از باب صلۀ رحم نبود زیرا همان طور که در ذیل جمله «و المؤلفة قلوبهم» در آیه ۶۰ سوره توبه، آمده این کار حضرت پیغمبر برای تألیف قلوب عده ‌ای از دشمنان سابق اسلام بود که بعد از فتح مکّه و مغلوب شدن از سر ناچاری به اسلام گرویده بودند و احساس حقارت و ذلت می ‌کردند. که حضرت پیغمبر می ‌خواست عُقدۀ دل آن‌ها را خالی کند که جذب جامعه اسلامی شوند که زمینه فتنه و اختلاف در جامعه توسط آن‌ها از بین برود.

نقش این تبعیض نژادی در فتنه‌ های دورۀ عثمان

خلاصۀ آنچه ابن ابی ‌الحدید در بارۀ منشأ این فتنه ‌ها از تاریع طبری نقل می ‌کند چُنین است:

“وقتی سعید بن عاص اموی از جانب عثمان والی کوفه بود، در مجلسی که مالک اشتر و چند نفر از دوستان او حاضر بودند گفت زمین عراق بوستان قریش است. مالک اشتر ناراحت شد و گفت زمینی که به شمشیرهای ما به دست آمده متعلق به قریش است؟!! مالک اشتر و دوستان او از این حرف ناراحت شده و این مطلب را در بین مردم پخش کردند و به انتقاد از او پرداختند. مدتی بعد، انتقاد به خود عثمان که او را به ولایت بر کوفه گماشته بود مطرح شد و این جریان گسترش پیدا کرد. ریشۀ این ناراحتی‌ها و بحث‌ها ادّعای تفوق و افضلیت قریش بر سایر قبایل و ادعای اختصاص سرزمین عراق به آنها بود که به معنی همان تبعیض نژادی بود. سعید بن عثمان این جریان را به عثمان گزارش داد و او دستور داد که اینها را به شام نزد معاویه بفرستد که او آن‌ها را راضی و قانع نماید. به‌طوری‌ که در تاریخ آمده محور مذاکرات بین اینها و معاویه ارجحیّت یا عدم ارجحیّت قریش بر سایر قبایل برای حکومت و سروری بر مسلمین بود. و چون مذاکرات معاویه با آن‌ها به نتیجه نرسید بار دیگر آن‌ها را به حمص نزد خالد بن ولید فرستادند که آن‌ها را تربیت کند. و چون از آنجا هم نتیجه‌ ای به دست نیامد آن‌ها را به کوفه باز گرداند.

این اعتراض‌ها به بصره و مصر هم سرایت کرد و به اوج خود رسید تا اینکه از هریک از این شهرها حدود ۲۰۰۰ یا ۱۵۰۰ نفر راهی مدینه شدند که مطالبات خود را به گوش اصحاب پیغمبر برسانند که عثمان تن به اصلاح و تغییر دهد یا از خلافت استعفا دهد. و چون همه از بحث و مذاکره مأیوس شدند، اوضاع از کنترل خارج شد و عده ‌ای وارد خانۀ عثمان شده و او را در سن ۸۶ سالگی در خانۀ خود و جلو اهل و عیالش کشتند. به تاریخ ذی حجۀ ۳۵ هجری قمری”

نقش این تبعیض در شورش قریش بر امام علی(ع)

تمام مشکلات امام علی(ع) در دوره خلافت نیز به قریش باز می ‌گردد. رهبران جنگ جمل و صفین قرشی بودند. جنگ خوارج نهروان که از عرب غیر قرشی بودند نیز بر خاستۀ از همان دو جنگ پیشین جمل و صفین بود. به ‌طوری‌ که در خطبۀ ۱۷۲ نهج الیلاغه آمده امام (ع) در بارۀ قریش چنین می ‌فرماید:”اللَّهُمَّ إِنِّي أَسْتَعْدِيكَ عَلَى قُرَيْشٍ وَ مَنْ أَعَانَهُمْ فَإِنَّهُمْ قَطَعُوا رَحِمِي وَ صَغَّرُوا عَظِيمَ مَنْزِلَتِيَ وَ أَجْمَعُوا عَلَى مُنَازَعَتِي أَمْراً هُوَ لِي”

(خدایا در برابر دشمنی قریش و یاران آن‌ها تو را به یاری می ‌طلبم. آن‌ها رابطۀ خویشی من ( با خود یا با رسول خدا(ص) را قطع نموده و مقام بزرگ مرا کوچک شمرده و در نزاع با من برای گرفتن چیزی که متعلق به من است با هم متفق شده ‌اند)

و در خطبه ۲۱۷ می‌فرماید:”اللَّهُمَّ إِنِّي أَسْتَعْدِيكَ عَلَى قُرَيْشٍ وَ مَنْ أَعَانَهُمْ فَإِنَّهُمْ قَدْ قَطَعُوا رَحِمِي وَ أَكْفَئُوا إِنَائِي وَ أَجْمَعُوا عَلَى مُنَازَعَتِي حَقّاً كُنْتُ أَوْلَى بِهِ مِنْ غَيْرِي”

( بار خدایا در برابر دشمنی قریش و یاران آن‌ها تو را به یاری می ‌طلبم. آن‌ها با من قطع رحم نموده و ظرف مرا وارونه کرده و در نزاع با من برای ربودن حقی که من اولی به آن بوده‌ ام با هم متفق شده ‌اند)

و در نامۀ ۳۶ نهج البلاغه خطاب به عقیل برادر خود می ‌فرماید”فَدَعْ عَنْكَ قُرَيْشاً وَ تَرْكَاضَهُمْ فِي الضَّلَالِ وَ تَجْوَالَهُمْ فِي الشِّقَاقِ وَ جِمَاحَهُمْ فِي التِّيهِ فَإِنَّهُمْ قَدْ أَجْمَعُوا عَلَى حَرْبِي كَإِجْمَاعِهِمْ عَلَى حَرْبِ رَسُولِ اللَّهِ قَبْلِي فَجَزَتْ قُرَيْشاً عَنِّي الْجَوَازِي فَقَدْ قَطَعُوا رَحِمِي وَ سَلَبُونِي سُلْطَانَ ابْنِ أُمِّي”

( قریش را به حال خود رها کن که در ضلالت خود بدوند و در ستیزه جویی تاخت و تاز کنند و در وادی ضلالت سرکشی کنند. آن‌ها در جنگ با من متحد شده ‌اند همان‌طور که پیش از من در جنگ با رسول خدا متحد شده بودند. بلاها انتقام مرا از قریش بگیرند! چون آن‌ها رابطۀ نسبی مرا قطع نموده و حکومت پسر مادرم یعنی رسول خدا از چنگ من درآوردند.)

باید توجه داشت که نه در سقیفه و نه در شورای شش نفره ‌ای که عمر بن خطاب برای انتخاب خلیفه تعیین کرده بود، بنا نبود که خلافت در انحصار یکی از بیوت قریش باشد. و همین ‌طور بنا نبود که خلیفه برای خود ولیعهد تعیین نماید که خلافت بعد از او بدون مشورت با صاحب نظران و به‌ طور خودکار به او منتقل شود. بر همین اساس بود که هیچ کدام از چهار خلیفه اول در زمان حیات برای خود ولیعهد تعیین نکردند و خلافت بعد از خود را هم به پسر خود منتقل نکردند. فقط ابوبکر در حال احتضار، وصیت کرد که بعد از فوت او عمر بن خطاب خلیفه شود. مردم هم به وصیت او عمل کردند. با اینکه عمر از خاندان ابوبکر یعنی ” تَیْم” نبود بلکه از خاندان دیگری از قریش یعنی ” عَدِی” بود. عمر هم خلافت بعد از خود را به پسر خود منتقل نکرد بلکه آن را دربین شش نفر قرشی دیگر قرار داد که هیچ کدام از خاندان “عدی” نبودند. عثمان هم وصیت نکرد که خلیفه بعد از او پسرش یا یکی دیگر از خاندان خود یعنی بنی ‌امیه باشد. بعد از قتل او هم مردم به‌صورت خودجوش با علی بیعت کرده و او را انتخاب کردند. تا این زمان تعیین خلیفه دو راه داشت: یکی وصیت خلیفه قبل در زمان ظهور علایم فوت، و دیگری انتخاب مردم.

اما تعیین خلیفه توسط عمرو عاص در جریان حکمیت بعد از جنگ صفین که نماینده معاویه بود و ابوموسی اشعری نماینده امام علی را فریب داد کاملا مُزَوّرانه و یک شیطنت بود. هرچند که بعد از شهادت امام علی(ع) و صلح امام حسن(ع) با او، امام حسن و امام حسین و سایر بنی‌ هاشم و سایر مردم هم با او بیعت کردند و خلافت او صورت قانونی پیدا کرد.
جریان ولایتعهدی در بین خلفا از زمان معاویه شروع شد که از این فرصت سوء استفاده کرد و خلافت اسلامی را به‌صورت یک امر موروثی در خانوادۀ خود درآورد و پسر خود یزید را ولیعهد خود قرار داد و در حیات خود از مردم برای او بیعت گرفت.
بدین‌سان خلافت در بین خاندان‌های قبیله قریش دست به دست شد تا اینکه در زمان معاویه به‌ صورت سلطنت موروثی در انحصار خاندان بنی ‌امیه درآمد که حدود نود سال ادامه پیدا کرد. تا اینکه در اوائل قرن دوم با قیام ابو مسلم خراسانی و بسیج کردن سپاهیانی از ایران و بعد از جنگ­های متعدد خلافت اسلامی از بنی ‌امیه به بنی‌ عباس منتقل شد. خلافت عباسی هم حدود چهارصد و پنجاه سال ادامه داشت تا اینکه در سال ۶۵۶ هجری با اشغال بغداد توسط هلاکو خان مغول منقرض شد .

نقش این تبعیض نژادی در ایجاد اختلاف بین سپاهیان امام علی(ع)

در روزهای آخر جنگ صفین که بنا بر توقف جنگ و ارجاع رفع اختلاف به حَکَمیّت دو نفر، یکی نماینده امام و دیگری نماینده معاویه شد؛ همین اختلاف نژادی بود که امام علی را مجبور کرد که ابو‌موسی اشعری را به‌ عنوان حَکَم خود بپذیرد. چون وقتی معاویه عمر عاص را حَکَم خود قرار داد و امام خواست عبد الله بن عباس را حَکَم خود قرار دهد، عرب‌های یمنی که در سپاه او بودند و اصرار بر قبول حکمیت کرده بودند حکم قرار دادن عبد الله بن عباس را نپذیرفتند و گفتند نباید هردو حَکَم از تیره عرب مُضَر باشند. چون عمرو عاص از قبیلۀ قریش بود و قریش هم یکی از قبایل عرب مُضَر بود، سپاهیان امام نپذیرفتند که نمایندۀ او هم از قریش باشد و لذا عبد الله بن عباس را نپذیرفتند و به‌جای او ابو موسی اشعری که از عرب مضر نبود را پیشنهاد کردند و با اصرار او را بر امام تحمیل کردند. که در نتیجه عمر عاص حیله ‌گر ابو موسی را فریب داد و با هم قرار گذاشتند که ابوموسی علی را از خلافت خلع نماید و او معاویه را. ولی بعد که ابو‌موسی علی را از خلافت خلع نمود، عمر عاص غدر کرد و معاویه را به خلافت برگزید که آن پشیمانی تاریخی و آن همه مشکلات به بار آورد. جنگ خوارج نهروان هم در نتیجه همین حکمیت عمر عاص و ابو موسی اتفاق افتاد.

بعد از پایان حکمیت و شبیخون زدن مکرر سپاهیان معاویه به مناطق تحت نفوذ امام(ع) و کُندی سپاهیان او در دفع آنها بعد از توبیخ سپاهیان خود با لحنی تند که چرا برای دفع غارات سپاهیان معاویه اقدام لازم به عمل نمی‌ آورند، در خطبۀ ۶۹ می ‌فرماید:” وَ إِنِّي لَعَالِمٌ بِمَا يُصْلِحُكُمْ وَ يُقِيمُ أَوَدَكُمْ وَ لَكِنِّي لَا أَرَى إِصْلَاحَكُمْ بِإِفْسَادِ نَفْسِي”

(می دانم که با چه سیاستی می ‌توانم شما را اداره کنم و کج ‌خلقی‌های شما را برطرف نمایم. ولی نمی‌ خواهم خودم را فاسد کنم که شما با من همکاری کنید.)
ظاهراً امام(ع) در این کلام به دلیل عدم هماهنگی سپاهیان خود اشاره می ‌کند و به آنها می ‌گوید شما قدر حکومت عادلانه و بدون تبعیض را نمی‌ دانید. بلکه لایق حکومتی مانند حکومت معاویه هستید که به سران و اشراف شما امتیاز بدهد و آنها را بر شما مسلّط نماید که شما را اداره نمایند و به جنگ با هر کس که بخواهند بفرستند. و شما برای تعصب و حفظ هویت عشایری خود بجنگید. نه برای دفاع از عدالت و دین خدا.

مرحله پنجم

در این مرحله خلافت اسلامی کاملاً تبدیل به سلطنت موروثی در خاندان بنی ‌امیه قرشی شد. این جریان از آنجا شروع شد که بعد از شهادت امام علی(ع)که امام حسن(ع) هم خلافت را به معاویه واگذار کرد، خلافت به دست معاویه افتاد. و او سیره و رفتار ملوک و پادشاهان را در پیش گرفت و خلافت اسلامی را به‌ صورت یک امر موروثی خاندان خود درآورد که حدود نود سال ادامه پیدا کرد. تا اینکه ابومسلم خراسانی پس از چند سال مبارزه خلافت را از دستِ آن‌ها خارج کرد و در انحصار خاندان دیگری از قریش یعنی بنی ‌عباس قرار داد که تا سال ۶۵۶ هجری ادامه داشت. نظر به اینکه موضوع این بحث، بحث تاریخی نیست از ذکر سایر جنبه ‌های تاریخی صرف نظر می‌ شود .

بخش سوم- نقش امام علی(ع) در إحیاء عدالت اسلامی

۱ـ در خطبۀ ۱۶ نهج البلاغه آمده که امام علی(ع) در روزهای اول خلافت خطاب به مردم چنین گفت:
“أَلَا وَ إِنَّ بَلِيَّتَكُمْ قَدْ عَادَتْ كَهَيْئَتِهَا يَوْمَ بَعَثَ اللَّهُ نَبِيَّهُ صلى‏الله‏عليه‏وسلّم. وَ الَّذِي بَعَثَهُ بِالْحَقِّ لَتُبَلْبَلُنَّ بَلْبَلَةً وَ لَتُغَرْبَلُنَّ غَرْبَلَةً وَ لَتُسَاطُنَّ سَوْطَ الْقِدْرِ حَتَّى يَعُودَ أَسْفَلُكُمْ أَعْلَاكُمْ وَ أَعْلَاكُمْ أَسْفَلَكُمْ وَ لَيَسْبِقَنَّ سَابِقُونَ كَانُوا قَصَّرُوا وَ لَيُقَصِّرَنَّ سَبَّاقُونَ كَانُوا سَبَقُوا”

( ای مردم شرایط اجتماعی امروز شما به شرایط همان روزی که خدا پیغمبر خود را به رسالت مبعوث نمود، برگشته. ولی قَسَم به خدایی که او را به حقّ مبعوث نمود، این وضع فعلی شما به هم خواهد ریخت و مجدداً مخلوط و بعد غربال خواهید شد و مانند چیزی که در دیگ به وسیلۀ کفگیر زیر و رو می ‌شود، زیر و رو خواهید شد.تا اینکه بالاترها پایین بیایند و پایین ‌ترها بالا بیایند. و آن‌ها که جلو‌ رفته به عقب برگردند و آن‌ها که به عقب رانده شده به جلو بیایند)

ابن ابی الحدید در شرح این خطبه می ‌گوید: “و هذه الخطبة من جلائل خطبه ع و من مشهوراتها  ـ قد رواها الناس كلهم” ( این خطبه از خطبه‌ های مهم و مشهور او (ع) است. همه آن را روایت کرده‌ اند و گفته شده که اولین خطبه او در زمان خلافت است). در نسخۀ چاپ انتشارات جامعه مدرسین هم ۱۵ سند برای آن نقل شده.
هرچند در این جملات تصریح نشده که از چه لحاظی شرایط جامعه آن روز برگشته به شرایط روزی که پیغمبر به رسالت مبعوث شده بود. و همین‌طور تصریح نشده که منظور از زیر و رو شدن و غَربال شدن مردم و بالا آمدن پایین دست‌ها و پایین آمدن بالا دست‌ها چیست؟

ولی از تصمیم قاطع او برای احیاء عدالت اسلامی و لغو امتیازات اشراف و جبهه گیری اشراف قریش در برابر او، به خوبی روشن می ‌شود که منظور او از برگشتن اوضاع جامعه به همان اوضاع روز بعثت، و همین‌طور غربال شدن مردم و تقدیم بعضی و تأخیر بعضی دیگر، چه بوده. چون وقتی خلافت به آن حضرت رسید بُت ‌پرستی برنگشته بود و نماز و روزه و زکات و حجّ و جهاد و امثال اینها تعطیل نشده و به وضع روز بعثت برنگشته بود. آنچه به وضع سابق برگشته بود امتیازات و تبعیضات نژادی و قبیله ‌ای بود. وضعیت اجتماعی مردم در روز بعثت و پیش از آن مبتنی بر تبعیضات طبقاتی و نژادی و قبیله ‌ای و تقسیم افراد به اشرافی و غیر اشرافی بود که اسلام آن‌ها را لغو کرد و میزان برتری را ایمان و تقوی قرار داد. ولی در اواخر دورۀ عثمان به خاطر تسلّط بنی ‌امیه و یارانِ آن‌ها بر مقدّرات مسلمین همان تبعیضات پیش از اسلام به‌جای خود برگشته بود. این مطلب از بیاناتِ خود آن حضرت در نهج البلاغه که در دفاع از برنامۀ کاری خود بیان کرده و در ذیل می ‌آید روشن ‌تر می ‌شود.

۲ـ در خطبه ۱۵ آمده که وقتی امام(ع) در همان روزهای اوّل خلافت قطایع یعنی املاکی از بیت ‌المال که عثمان آن‌ها را به‌ عنوان تیول در اختیار عدّه ‌ای از اَشراف گذاشته بود، مصادره کرد و به بیت ‌المال برگرداند، دوستانِ او اقدام به چُنین کاری را باعث اختلاف و خشم طبقۀ اشراف دانسته و به او پیشنهاد کردند که از این کار خودداری کند و حکومت خود را در معرض خطر قرار ندهد و او در جواب آن‌ها گفت”وَ اللَّهِ لَوْ وَجَدْتُهُ قَدْ تُزُوِّجَ بِهِ النِّسَاءُ وَ مُلِكَ بِهِ الْإِمَاءُ لَرَدَدْتُهُ فَإِنَّ فِي الْعَدْلِ سَعَةً وَ مَنْ ضَاقَ عَلَيْهِ الْعَدْلُ فَالْجَوْرُ عَلَيْهِ أَضْيَقُ”

( به خدا قسم این املاک را به بیت ‌المال برمی ‌گردانم حتی اگر آن‌ها را در جایی بیابم که مهریّه زنان قرار گرفته یا به وسیلۀ آن‌ها کنیزانی خریداری شده باشد. چون راه حل مشکلات عدالت است و اگر کسی به خاطر اجرای عدالت در تنگنا قرار گیرد ظلم او را در تنگنای بیشتری قرار خواهد داد)

۳ـ در همین راستا در خطبه ۱۲۶ در جواب نظر مشورتی دوستانی که می ‌خواستند برای حفظ مصلحت نظام او را از اصرار بر اجرای عدالت و تقسیم بیت‌ المال به طور مساوی باز دارند، می ‌گوید: “أَتَأْمُرُونِّي أَنْ أَطْلُبَ النَّصْرَ بِالْجَوْرِ فِيمَنْ وُلِّيتُ عَلَيْهِ وَ اللَّهِ لَا أَطُورُ بِهِ مَا سَمَرَ سَمِيرٌ وَ مَا أَمَّ نَجْمٌ فِي السَّمَاءِ نَجْماً لَوْ كَانَ الْمَالُ لِي لَسَوَّيْتُ بَيْنَهُمْ فَكَيْفَ وَ إِنَّمَا الْمَالُ مَالُ اللَّهِ”

( آیا به من پیشنهاد می ‌کنید که حکومت خود را از طریق ظلم بر کسانی که بر آن‌ها حکومت می‌کنم تثبیت نمایم؟ به خدا قَسَم هیچ ‌وقت نزدیک آن نخواهم رفت. اگر مال متعلّق به خودم بود هم بین آن‌ها به ‌طور مساوی تقسیم می ‌کردم تا چه ‌رسد به اینکه این مال مالِ خدا است)
توضیح : امام(ع) در همان روزهای اوّل خلافت امتیازات اشراف قریش و انصار بر سایرین و عرب بر غیر عرب را لغو کرد و بیت ‌المال را بر خلاف دستور عمر بن خطاب و عثمان و مطابق روش حضرت پیغمبر و ابو‌بکر به ‌طور مساوی بین مردم تقسیم کرد. این امر برای اشراف گران تمام شد و بیم آن می‌ رفت که بر علیه آن حضرت شورش کنند و لذا بعضی از دوستان او پیشنهاد کردند که از این امر صرف نظر کند و برای حفظ نظام از این کار خود داری نماید. که حضرت در جواب آن‌ها همین جملات فوق را بیان فرمود.

۴ـ در خطبه ۴۳ در بارۀ لزوم اقدام به جنگ صفین می ‌فرماید:
“لَقَدْ ضَرَبْتُ أَنْفَ هَذَا الْأَمْرِ وَ عَيْنَهُ وَ قَلَّبْتُ ظَهْرَهُ وَ بَطْنَهُ فَلَمْ أَرَ لِي فِيهِ إِلَّا الْقِتَالَ أَوِ الْكُفْرَ بِمَا جَاءَ مُحَمَّدٌ (ص)إِنَّهُ قَدْ كَانَ عَلَى الْأُمَّةِ وَالٍ أَحْدَثَ أَحْدَاثاً وَ أَوْجَدَ النَّاسَ مَقَالًا فَقَالُوا ثُمَّ نَقَمُوا فَغَيَّرُوا”

(هرچه اطراف این امر را بررسی کردم و آن را زیر و رو کردم راهی برای خود نیافتم مگر جنگ، یا کُفر به دینی که محمّد آورده. چون این امّت حاکمی داشت که بدعت‌هایی در دین ایجاد کرد و باعث اعتراض مردم شد که به اعتراض برخاستند و حکومت را تغییر دادند)
شورش و قیام معاویه در برابر امام(ع) برای احیای بت پرستی نبود و صدمه ‌ای به نماز و روزه و زکات و حجّ و جهاد و امثال اینها هم نمی ‌زد که خودداری از جنگ با او در حُکم کُفر به دین محمّد باشد. بلکه همان طور که در جملۀ” إِنَّهُ قَدْ كَانَ عَلَى الْأُمَّةِ وَالٍ …” به آن اشاره می ‌کند، مخالفت معاویه برای حفظ و دفاع از همان امتیازاتی بود که بنی امیه در دورۀ عثمان به دست آورده بودند. امتیازاتی که مبتنی بر تبعیض نژادی بود و عدالت اسلامی را نقض کرده بود. مفاد این عبارت این است که عدم اقدام مسلحانه برای لغو تبعیض نژادی و إحیاء عدالت اسلامی در حکم کفر به دین حضرت محمد(ص) است.

۵ـ در خطبه ۱۹۲ که به “خطبۀ قاصعه” معروف است، چند بار به انحرافِ جامعۀ اسلامی از اسلام تصریح می ‌کند و اشرافی گری و پیروی از اشراف را منشأ فساد و ضلالت و انحراف از اسلام می‌ داند و مردم را از پیروی از آن‌ها برحذر می ‌دارد ازجمله این عبارت:
” أَلَا وَ قَدْ أَمْعَنْتُمْ فِي الْبَغْيِ وَ أَفْسَدْتُمْ فِي الْأَرْضِ مُصَارَحَةً لِلَّهِ بِالْمُنَاصَبَةِ وَ مُبَارَزَةً لِلْمُؤْمِنِينَ بِالْمُحَارَبَةِ فَاللَّهَ اللَّهَ فِي كِبْرِ الْحَمِيَّةِ وَ فَخْرِ الْجَاهِلِيَّةِ فَإِنَّهُ مَلَاقِحُ الشَّنَئَانِ وَ مَنَافِخُ الشَّيْطَانِ الَّتِي خَدَعَ بِهَا الْأُمَمَ الْمَاضِيَةَ وَ الْقُرُونَ الْخَالِيَةَ حَتَّى أَعْنَقُوا فِي حَنَادِسِ جَهَالَتِهِ وَ مَهَاوِي ضَلَالَتِهِ ذُلُلًا عَنْ سِيَاقِهِ سُلُساً فِي قِيَادِهِ. أَمْراً تَشَابَهَتِ الْقُلُوبُ فِيهِ وَ تَتَابَعَتِ الْقُرُونُ عَلَيْهِ وَ كِبْراً تَضَايَقَتِ الصُّدُورُ بِهِ. أَلَا فَالْحَذَرَ الْحَذَرَ مِنْ طَاعَةِ سَادَاتِكُمْ وَ كُبَرَائِكُمْ الَّذِينَ تَكَبَّرُوا عَنْ حَسَبِهِمْ وَ تَرَفَّعُوا فَوْقَ نَسَبِهِمْ وَ أَلْقَوُا الْهَجِينَةَ عَلَى رَبِّهِمْ‏ و َ جَاحَدُوا اللَّهَ عَلَى مَا صَنَعَ بِهِمْ مُكَابَرَةً لِقَضَائِهِ وَ مُغَالَبَةً لِآلَائِهِ فَإِنَّهُمْ قَوَاعِدُ أَسَاسِ الْعَصَبِيَّةِ وَ دَعَائِمُ أَرْكَانِ الْفِتْنَةِ وَ سُيُوفُ اعْتِزَاءِ الْجَاهِلِيّه”

(ای مردم شما در تجاوزگری فرو رفته و به افساد پرداخته‌ اید که آشکارا در برابر خدا بایستید و با مؤمنین به مبارزه برخیزید. پس بیایید و به خاطر خدا تکبّر و افتخارات برخاستۀ از فرهنگِ جاهلیت را از خود دور کنید…  هشیار باشید و از اشرافی گری و اطاعت از اشرافِ خود برحذر باشید. اشرافی که با تکیه بر سابقۀ خود تکبّر ورزیدند و به استناد به نَسَبِ خود، خود را بالاتر از دیگران به حساب آورده و با کوچک شمردنِ دیگران عیب را به خدا نسبت دادند و در برابر آنچه خدا به آن‌ها داده بود کفر ورزیدند که در برابر مقدّرات او به مکابره برخیزند و نعمت­های او را به خود اختصاص دهند. این اشراف اساس تعصّب و ستون‌های فتنه و شمشیرهایی هستند که برای برگشت به جاهلیت تلاش می کنند)

در بخش دیگری از همین خطبه می ‌فرماید:
“وَ اعْلَمُوا أَنَّكُمْ صِرْتُمْ بَعْدَ الْهِجْرَةِ أَعْرَاباً وَ بَعْدَ الْمُوَالَاةِ أَحْزَاباً مَا تَتَعَلَّقُونَ مِنَ الْإِسْلَامِ إِلَّا بِاسْمِهِ وَ لَا تَعْرِفُونَ مِنَ الْإِيمَانِ إِلَّا رَسْمَهُ تَقُولُونَ النَّارَ وَ لَا الْعَارَ كَأَنَّكُمْ تُرِيدُونَ أَنْ تُكْفِئُوا الْإِسْلَامَ عَلَى وَجْهِهِ انْتِهَاكاً لِحَرِيمِهِ وَ نَقْضاً لِمِيثَاقِه”

(بدانید که شما بعد از هجرت به اسلام، مجدّدا اعرابی شده ‌اید و بعد از اتحاد بر اساس اسلام فرقه فرقه شده ‌اید. به چیزی از اسلام استناد نمی ‌کنید مگر به اسم آن. و از ایمان چیزی نمی ‌دانید مگر مراسم آن. گویا تصمیم گرفته ‌اید چهرۀ اسلام را وارونه کنید و او را هتکِ حرمت نموده و پیمانِ آن را نقض کنید)

و در جای دیگر همین خطبه می ‌فرماید:
“أَلَا وَ قَدْ قَطَعْتُمْ قَيْدَ الْإِسْلَامِ وَ عَطَّلْتُمْ حُدُودَه و أَمَتُّمَ أَحْكَامَه”

( ای مردم شما از تقیّد به اسلام دست کشیده و حدودِ آن را تعطیل نموده و احکام آن را از بین برده‌اید)

بخش چهارم- اوج تبلور نژادپرستی قریش در نامه‌ های معاویه به علی(ع)

بعد از فتنه ‌ای که در سال‌های آخر خلافت عثمان در بین مسلمین به راه افتاد و در اثر آن عثمان به قتل رسید و طلحه و زبیر در جنگ جمل کشته شدند، بنی ‌امیه و هواداران آن‌ها به دور معاویه که بزرگ خاندانِ آن‌ها و مقتدرترین فرد آن‌ها بود، جمع شدند و او را در برابر امام علی قرار دادند. از این تاریخ به بعد رقابت و نزاع برای خلافت منحصر می ‌شود به این دو خاندانِ قریش، بنی ‌هاشم که در رأس آن‌ها امام علی(ع) بود که بعد از قتل عثمان به انتخاب مردم متصدّی خلافت شده بود، و بنی ‌امیه که در رأس آن‌ها معاویه بود که به بهانۀ قصاص از شورشیان بر علیه عثمان که آن‌ها را قاتلان عثمان می ‌نامید و در بین سپاهیان امام(ع) بودند، در پی به دست آوردنِ سهمی در خلافت بود.

در این نامه‌ ها معاویه با استناد به اینکه نسب بنی ‌امیه و نسب بنی‌ هاشم به عبد‌مناف می ‌رسد و عبد‌مناف جد بزرگ همۀ آن‌ها است و بنا براین بنی ‌امیه نسبت به سایر بیوت قریش قرابت نزدیکتری با حضرت پیغمبر(ص) دارند خود را سهیم در خلافت می ‌دانست و سهم خود و بنی ‌امیه در خلافت را از امام علی(ع) مطالبه می‌ کرد و از او تقاضا می ‌کرد که حکومت شام را به او واگذار نماید.

امام(ع) در جواب این ادّعا و این استدلال او در نامۀ ۱۷ نهج البلاغه چُنین می ‌فرماید:
” وَ أَمَّا قَوْلُكَ إِنَّا بَنُو عَبْدِ مَنَافٍ فَكَذَلِكَ نَحْنُ وَ لَكِنْ لَيْسَ أُمَيَّةُ كَهَاشِمٍ وَ لَا حَرْبٌ كَعَبْدِ الْمُطَّلِبِ وَ لَا أَبُو سُفْيَانَ كَأَبِي طَالِبٍ وَ لَا الْمُهَاجِرُ كَالطَّلِيقِ وَ لَا الصَّرِيحُ كَاللَّصِيقِ وَ لَا الْمُحِقُّ كَالْمُبْطِلِ وَ لَا الْمُؤْمِنُ كَالْمُدْغِلِ”

(اما اینکه گفته ‌ای ما همه از بنی عبد منافیم درست است ولی جدّ بزرگ تو امیّه، مانند جدّ یزرگ من هاشم نیست. و جدّ بعدی تو حَرب، مانند جدّ بعدی من عبد المطلب نیست. و پدر تو ابوسفیان مانند پدر من ابوطالب نیست. مهاجری مانند من هم مانند آزاد شده ‌ای مانند تو نیست. عضو اصلی خانواده هم مانند عضو وصله شدۀ به آن نیست. حقدار هم مانند یاوه سرا نیست. مؤمن هم مانند منافق نیست)

چون استدلال معاویه در این نامه مبتنی بر امتیازات نژادی و خانوادگی بوده امام(ع) نیز بر اساس همین مبنی به او جواب داده و می‌ فرماید قرابت شما با ما درست است ولی قرابتِ تنها، برای مقایسه و شریک بودن در خلافت کافی نیست بلکه ایمان و شایستگی اخلاقی پایه و اساس استحقاق خلافت است. و اگر بر این اساس در صدد مقایسه برآیی به‌ طور واضح می ‌بینی که این استدلال باطل است. چون نه تو و نه پدران تو از لحاظ فضایل انسانی و اخلاقی و سابقۀ در اسلام در سطح من و پدرانِ من نبوده و نیستند.

و در ادامۀ همین نامه به امتیازاتِ مبتنی بر سابقۀ در اسلام و جهاد خود و بعضی از بنی ‌هاشم اشاره می ‌کند که بنی ‌امیه سهمی در آن‌ها ندارند. که در این باره می ‌فرماید:

“وَ فِي أَيْدِينَا بَعْدُ فَضْلُ النُّبُوَّةِ الَّتِي أَذْلَلْنَا بِهَا الْعَزِيزَ وَ نَعَشْنَا بِهَا الذَّلِيلَ وَ لَمَّا أَدْخَلَ اللَّهُ الْعَرَبَ فِي دِينِهِ أَفْوَاجاً وَ أَسْلَمَتْ لَهُ هَذِهِ الْأُمَّةُ طَوْعاً وَ كَرْهاً كُنْتُمْ مِمَّنْ دَخَلَ فِي الدِّينِ إِمَّا رَغْبَةً وَ إِمَّا رَهْبَةً عَلَى حِينَ فَازَ أَهْلُ السَّبْقِ بِسَبْقِهِمْ وَ ذَهَبَ الْمُهَاجِرُونَ الْأَوَّلُونَ بِفَضْلِهِم”‏

( ای معاویه! صرف نظر از این تفاوت­ها که بین من و تو و پدران من و پدران تو وجود دارد، امتیاز دیگری در خاندان من وجود دارد که در خاندانِ تو وجود ندارد و آن امتیاز به خاطر نُبُوّت است که در بین ما است نه شما. نُبُوّتی که به واسطۀ آن مستکبران را پایین آورده و مستضعفان را برتری دادیم. و بعد از آنکه خدا عرب را فوج فوج داخل این دین کرده بود و همۀ این امّت از روی میل یا از روی اجبار در برابر آن تسلیم شده بودند، شما از آنهایی بودید که از روی میل یا ترس داخل این دین شدید. بعد از آنکه اهل سبقت سبقت گرفته بودند و مهاجرین اولی امتیاز خود را به دست آورده بودند)

و در نامۀ ۲۸ در جواب معاویه که خود را در قرابت با حضرت پیغمبر(ص) شریک امام(ع) دانسته و سهم خود در خلافت را از او مطالبه می‌ کند چُنین می ‌فرماید:
” أَ لَا تَرَى أَنَّ قَوْماً اسْتُشْهِدُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ تَعَالَى مِنَ الْمُهَاجِرِينَ وَ الْأَنْصَارِ وَ لِكُلٍّ فَضْلٌ حَتَّى إِذَا اسْتُشْهِدَ شَهِيدُنَا قِيلَ سَيِّدُ الشُّهَدَاءِ وَ خَصَّهُ رَسُولُ اللَّهِ ( صلى‏الله‏عليه‏وآله )بِسَبْعِينَ تَكْبِيرَةً عِنْدَ صَلَاتِهِ عَلَيْهِ؟ أ وَ لَا تَرَى أَنَّ قَوْماً قُطِّعَتْ أَيْدِيهِمْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ وَ لِكُلٍّ فَضْلٌ حَتَّى إِذَا فُعِلَ بِوَاحِدِنَا مَا فُعِلَ بِوَاحِدِهِمْ قِيلَ الطَّيَّارُ فِي الْجَنَّةِ وَ ذُو الْجَنَاحَيْنِ؟ وَ لَوْ لَا مَا نَهَى اللَّهُ عَنْهُ مِنْ تَزْكِيَةِ الْمَرْءِ نَفْسَهُ لَذَكَرَ ذَاكِرٌ فَضَائِلَ جَمَّةً تَعْرِفُهَا قُلُوبُ الْمُؤْمِنِينَ وَ لَا تَمُجُّهَا آذَانُ السَّامِعِينَ فَدَعْ عَنْكَ مَنْ مَالَتْ بِهِ الرَّمِيَّةُ فَإِنَّا صَنَائِعُ رَبِّنَا وَ النَّاسُ بَعْدُ صَنَائِعُ لَنَا “

(مگر نمی ‌بینی که عده ‌ای از مهاجرین و انصار در راه خدا شهید شدند که همه آن‌ها دارای فضیلتی بودند ولی وقتی شهید ما بنی ‌هاشم شهید شد، در بارۀ او گفته شد او سیّد شهدا است.(منظور حمزه عموی امام است که در جنگ اُحُد شهید شد) و حضرت پیغمبر(ص) این امتیاز را به او داد که در نماز بر او ۷۰ مرتبه تکبیر گفت؟! و مگر نمی ‌بینی که عده ‌ای از شهدا دست­هاشان در راه خدا قطع شد و همه فضیلتی داشتند ولی وقتی همان طور که دست آن‌ها قطع شده بود، دست یکی از ما قطع شد، در بارۀ او گفته شد او دارای دوبال است که در بهشت پرواز می‌ کند؟! ( منظور جعفر بن ابی طالب برادر امام است که در جنگ مؤته دو دستش قطع و شهید شد) و اگر این نبود که خدا نهی کرده که شخص به تزکیه خود بپردازد، این گوینده فضایل فراوانی برای خود بیان می ‌کرد. فضایلی که دل‌های مؤمنین با آن‌ها آشناست و گوش شنوندگان از آن‌ها مشمئز نمی‌ شود و به بیرون پرت نمی ‌کند. پس بیا و آن کس که در تعقیب شکار خود به تو ملحق شده (عمرو عاص) را از خود بران. و بدان که ما دست پروردۀ خداییم و مردم هم دست پروردۀ مایند)

در ادامۀ همین نامه می‌فرماید:
“لَمْ يَمْنَعْنَا قَدِيمُ عِزِّنَا وَ لَا عَادِيُّ طَوْلِنَا عَلَى قَوْمِكَ‏ أَنْ خَلَطْنَاكُمْ بِأَنْفُسِنَا فَنَكَحْنَا وَ أَنْكَحْنَا فِعْلَ الْأَكْفَاءِ وَ لَسْتُمْ هُنَاكَ وَ أَنَّى يَكُونُ ذَلِكَ وَ مِنَّا النَّبِيُّ وَ مِنْكُمُ الْمُكَذِّبُ وَ مِنَّا أَسَدُ اللَّهِ وَ مِنْكُمْ أَسَدُ الْأَحْلَافِ وَ مِنَّا سَيِّدَا شَبَابِ أَهْلِ الْجَنَّةِ وَ مِنْكُمْ صِبْيَةُ النَّارِ وَ مِنَّا خَيْرُ نِسَاءِ الْعَالَمِينَ وَ مِنْكُمْ حَمَّالَةُ الْحَطَبِ فِي كَثِيرٍ مِمَّا لَنَا وَ عَلَيْكُمْ فَإِسْلَامُنَا قَدْ سُمِعَ وَ جَاهِلِيَّتُنَا لَا تُدْفَعُ”

( با وجود چُنین سوابقی، عزّت سابق ما و برتری گذشتۀ ما بر قوم تو مانع این نشد که شما را با خودمان مخلوط کنیم. و لذا با زنان قوم شما ازدواج کردیم و زنان قوم خودمان را به ازدواج شما در آوردیم. همان کاری که دو قوم همطراز می ‌کنند با اینکه شما همطراز ما نبودید و چگونه ممکن است این چُنین باشد؟! با اینکه پیغمبر از ما است و تکذیب کنندۀ رسالت او از شما، و اسد الله یعنی حمزه از ما است و اسد احلاف از شما، و دو سیّد جوانان اهل بهشت از ما هستند و بچّه های آتش از شما، و بهترین زنان عالَم از ما است و حمّالة الحَطَب از شما، این تفاوت‌ها در بین بسیاری از تفاوت­هاست که به نفع ماست و بر علیه شما)

باز در ادامه همین نامه می ‌فرماید:

“وَ كِتَابُ اللَّهِ يَجْمَعُ لَنَا مَا شَذَّ عَنَّا وَ هُوَ قَوْلُهُ سُبْحَانَهُ وَ تَعَالَى وَ أُولُوا الْأَرْحامِ بَعْضُهُمْ أَوْلى‏ بِبَعْضٍ فِي كِتابِ اللَّهِ‏وَ قَوْلُهُ تَعَالَى إِنَّ أَوْلَى النَّاسِ بِإِبْراهِيمَ لَلَّذِينَ اتَّبَعُوهُ وَ هذَا النَّبِيُّ وَ الَّذِينَ آمَنُوا وَ اللَّهُ وَلِيُّ الْمُؤْمِنِينَ‏فَنَحْنُ مَرَّةً أَوْلَى بِالْقَرَابَةِ وَ تَارَةً أَوْلَى بِالطَّاعَةِ”

(کتاب خدا هم امتیازات دیگر ما را در این آیه چُنین بیان می ‌کند: ( در کتاب خدا است که بستگان نسبی، بعضی بر بعض دیگر اولویت دارند) و همین‌طور این آیه( نزدیک ترین مردم به ابراهیم کسانی اند که از او تبعیت کرده باشند و این پیغمبر و کسانی که ایمان آورده باشند و خدا ولی مؤمنین است) خلاصه اینکه تقدّم ما بر شما در زمان اسلام معلوم است و در دورۀ جاهلیّت هم قابل انکار نیست)

و در ادامه دلیل پیروزی قریش بر انصار در روز سقیفه را همان قرابت نژادی می‌ داند:
“وَ لَمَّا احْتَجَّ الْمُهَاجِرُونَ عَلَى الْأَنْصَارِ يَوْمَ السَّقِيفَةِ بِرَسُولِ اللَّهِ ( صلّى‏الله‏عليه‏وآله) فَلَجُوا عَلَيْهِمْ فَإِنْ يَكُنِ الْفَلَجُ بِهِ فَالْحَقُّ لَنَا دُونَكُمْ وَ إِنْ يَكُنْ بِغَيْرِهِ فَالْأَنْصَارُ عَلَى دَعْوَاهُم”‏

( و چون مهاجرین در روز سقیفه در برابر انصار به قرابت خود با پیغمبر استناد کردند بر آن‌ها پیروز شدند. بنابراین اگر پیروزی آن‌ها به این دلیل بوده، خلافت حقّ ماست، نه شما ( چون ما قرابت نزدیک­تری با آن حضرت داریم) و اگر به دلیل دیگری بوده انصار هنوز محکوم نشده و ادّعای آن‌ها در بارۀ خلافت سر جای خود باقی است)

و در نامۀ ۶۴ خطاب به معاویه چُنین می ‌فرماید:
“أَمَّا بَعْدُ فَإِنَّا كُنَّا نَحْنُ وَ أَنْتُمْ عَلَى مَا ذَكَرْتَ مِنَ الْأُلْفَةِ وَ الْجَمَاعَةِ فَفَرَّقَ بَيْنَنَا وَ بَيْنَكُمْ أَمْسِ أَنَّا آمَنَّا وَ كَفَرْتُمْ وَ الْيَوْمَ أَنَّا اسْتَقَمْنَا وَ فُتِنْتُمْ وَ مَا أَسْلَمَ مُسْلِمُكُمْ إِلَّا كَرْهاً وَ بَعْدَ أَنْ كَانَ أَنْفُ الْإِسْلَامِ كُلُّهُ لِرَسُولِ اللَّهِ (ص)حِزْبا”

( اما بعد، بلی همین‌ طور است. ما بنی هاشم و شما بنی ‌امیه با هم اُلفت داشتیم و یک جماعت بودیم ولی جدایی ما از شما، در گذشته به این دلیل بود که ما به اسلام ایمان آوردیم و شما کافر شدید و امروز به این دلیل است که ما استقامت ورزیده ‌ایم و شما گمراه شده‌ اید. مطلب دیگر، این است که از شما کسی به اسلام در نیامد مگر با اکراه و بعد از آنکه اسلام برای رسول خدا به ‌صورت یک حزب تثبیت شده درآمده بود)

خلاصۀ آنچه از این نامه ها به دست می ‌آید:

۱ـ معاویه خود را با امام(ع) مقایسه می ‌کند و می‌ گوید: همان طور که تو به دلیل قرابت با حضرت پیغمبر(ص) مستحقّ خلافت شده ‌ای من هم به دلیل قرابت با او، سهمی در خلافت دارم.
۲ـ امام (ع) در جواب او می ‌گوید: قرابت تو با حضرت پبغمبر جای خود دارد ولی قرایت نسبی تنها، برای استحقاق در خلافت کافی نیست و این مقایسه هم غلط است چون سابقۀ تو و قوم تو بنی ‌امیه، در حدّ سابقۀ من و قوم من بنی ‌هاشم، نبوده و نیست، نه در دورۀ جاهلیّت و نه در دورۀ اسلام.

بخش پنجم- نظر امام علی(ع) در باره سرنوشت اسلام در قرون بعد از خود

۱ـ در خطبۀ ۱۰۳ در بارۀ سرنوشت جامعه و تحریفاتی که در اسلام پیش ‌بینی می ‌کرد، می ‌فرماید:
“وَ ذَلِكَ زَمَانٌ لَا يَنْجُو فِيهِ إِلَّا كُلُّ مُؤْمِنٍ نُوَمَةٍ إِنْ شَهِدَ لَمْ يُعْرَفْ وَ إِنْ غَابَ لَمْ يُفْتَقَدْ أُولَئِكَ مَصَابِيحُ الْهُدَى وَ أَعْلَامُ السُّرَى لَيْسُوا بِالْمَسَايِيحِ وَ لَا الْمَذَايِيعِ الْبُذرِ أُولَئِكَ يَفْتَحُ اللَّهُ لَهُمْ أَبْوَابَ رَحْمَتِهِ وَ يَكْشِفُ عَنْهُمْ ضَرَّاءَ نِقْمَتِهِ… أَيُّهَا النَّاسُ سَيَأْتِي عَلَيْكُمْ زَمَانٌ يُكْفَأُ فِيهِ الْإِسْلَامُ كَمَا يُكْفَأُ الْإِنَاءُ بِمَا فِيهِ ”
(در آن زمان از گمراهی نجات نمی ‌یابند مگر افرادِ گُمنامی که وقتی در بین جمع باشند شناخته نمی ‌شوند و وقتی غایب باشند کسی از آن‌ها خبر نمی ‌گیرد. آن‌ها چراغ هدایت‌ اند و راهنما برای کسانی که بخواهند به سیر و سلوک بپردازند. آن‌ها اهل افساد و فتنه و افشاگری و بدزبانی نیستند خدا ابواب رحمت خود را به روی آن‌ها می‌ گشاید و مضرات غضب خود را از آن‌ها برطرف می سازد) و در چند جمله بعد می ‌فرماید: “ای مردم زمانی خواهد رسید که اسلام وارونه و از محتوی تخلیه شود مانند ظرفی که وارونه و محتوای آن ریخته می ‌شود)

۲ـ در خطبۀ ۱۰۸ بعد از پیش بینی انحرافاتی که در بین مسلمین به وجود می ‌آید، در آخر می ‌فرماید:
“وَ لُبِس الْإِسْلَامُ لُبْسَ الْفَرْوِ مَقْلُوبا”

(اسلام در آن زمان وارونه و مانند پوستینی می ‌شود که وارونه پوشیده شده باشد)

۳ـ در حکمت ۳۶۹ سرنوشتِ اسلام و مسلمین را چُنین پیش‌ بینی می ‌کند:

” يَأْتِي عَلَى النَّاسِ زَمَانٌ لَا يَبْقَى فِيهِمْ مِنَ الْقُرْآنِ إِلَّا رَسْمُهُ وَ مِنَ الْإِسْلَامِ إِلَّا اسْمُهُ وَ مَسَاجِدُهُمْ يَوْمَئِذٍ عَامِرَةٌ مِنَ الْبِنَاءِ خَرَابٌ مِنَ الْهُدَى سُكَّانُهَا وَ عُمَّارُهَا شَرُّ أَهْلِ الْأَرْضِ مِنْهُمْ تَخْرُجُ الْفِتْنَةُ وَ إِلَيْهِمْ تَأْوِي الْخَطِيئَةُ يَرُدُّونَ مَنْ شَذَّ عَنْهَا فِيهَا وَ يَسُوقُونَ مَنْ تَأَخَّرَ عَنْهَا إِلَيْهَا يَقُولُ اللَّهُ سُبْحَانَهُ فَبِي حَلَفْتُ لَأَبْعَثَنَّ عَلَى أُولَئِكَ فِتْنَةً تَتْرُكُ الْحَلِيمَ فِيهَا حَيْرَانَ”
(زمانی خواهد رسید که چیزی از قرآن در بینِ مردم نمانده باشد مگر خطّ آن، و چیزی از اسلام نمانده باشد مگر اسم آن، مسجدها در آن زمان از لحاظ ساختمان آباد‌اند و از لحاظ هدایت ویرانه. عبادت کنندگان در آن مساجد بدترین اهل زمین خواهند بود. فتنه ‌ها و گناهان به سوی آن‌ها باز می ‌گردند. هر که از آن مساجد بیرون رود او را باز می‌ گردانند و هرکه تأخیر کند او را به سوی آن‌ها می ‌رانند. خداوند سبحان می ‌گوید به خودم قَسَم چُنان فتنه‌ ای در بین آن‌ها برانگیزم که اشخاص ورزیده هم در آن سرگردان شوند)

بخش ششم- نقش عدم تدوین حدیث در إحیاء این تبعیض

عامل دیگری که در نفوذ فرهنگ این تبعیض نژادی در فرهنگ و علوم اسلامی نقش داشت ننوشتن حدیث بود جون اقوال و سیرۀ حضرت رسول (ص) در زمان خود او نوشته و تألیف نشد که مانند قرآن به طور کامل در یک یا چند جلد در اختیار امّت قرار گیرد و مسلمین در طول تاریخ از مسیر اصلی فرهنگ و فقه اسلامی منحرف نشوند و دچار این همه تفرقه و اختلاف نشوند. نه تنها در مسائل عقیدتی و مبانی سیاسى و اختلاف بین شیعه و سنّى که این همه خسارت در پى داشته بلکه حتى در مسائل عبادى و احکام و مسائل خانوادگى و دیگر امور اجتماعى که علاوه بر اختلاف بین شیعه و سنّى بین خود اهل سنّت هم اختلافات بسیارى در این مسائل وجود دارد. همان‌طور که بین خود شیعیان هم اختلافات بسیارى وجود دارد.

بعد از وفات حضرت پیغمبر(ص) تا اواخر قرن اوّل نوشتن حدیث ممنوع بود. این امر دو دلیل داشت: یکی اینکه نگران اختلاط حدیث با آیات قرآن بودند و لذا از نوشتن آن جلو‌گیری کردند. و دیگری این بود که اسلام دین یک قوم اُمّی بود که اهل خواندن و نوشتن نبودند. چون قوم عرب در آن زمان به استثنای اهل یَمَن در جنوب غربی شبه جزیره عربستان،بخصوص منطقه حجاز اهل خواندن و نوشتن نبودند و کتابی که خوانده شود هم در بین آنها وجود نداشت.

قرآن کریم هم حضرت رسول (ص) و قوم او را أُمّى نامیده است و این از مسلمات تاریخ است که آن حضرت سواد خواندن و نوشتن نداشته و عرب ساکن حجاز نیز اهل خواندن و نوشتن نبوده و کتابى در بین آنها وجود نداشته نه کتابى آسمانى و نه کتابى بشرى. هرچند نزدیک ظهور اسلام چند نفر از آنها مختصرى از خواندن و نوشتن آموخته بودند. ولى به طور کلی عرب به خصوص اهل حجاز که مکّه و مدینه و طائف هم در همان منطقه است،به استثنای موارد بسیار معدودی، در آن زمان سواد خواندن و نوشتن نداشتند و تاریخ و آداب و اشعار آنها به طور شفاهى از نسلى به نسلى منتقل می ‌شد.

همین أُمّى بودن حضرت رسول(ص) که پیش از نزول قرآن کتابى نمى‌خوانده زمینه ‌اى شده که اعجاز قرآن و وحى بودن آن روشن ‌تر شود. قرآن کریم در وصف این امتیاز در آیه ۴۸ و ۴۹ سورۀ عنکبوت مى ‌فرماید: «وَ ما کنْتَ تَتْلُو مِنْ قَبْلِهِ مِنْ کتابٍ وَ لا تَخُطُّهُ بِیمینِك إِذا لاَرْتابَ الْمُبْطِلُونَ ٭ بَلْ هُوَ آیاتٌ بَیناتٌ فی صُدُورِ الَّذینَ اُوتُوا الْعِلْمَ»؛

( اى پیامبر تو پیش از این قرآن نه کتابی مى ‌خواندى و نه با دست خود چیزى مى ‌نوشتى که اگر چُنین بود مخالفین مى ‌توانستند ایجاد شُبهه کنند (که این قرآن وحی نیست و تو آن را از کتاب دیگری نقل می ‌کنی) ولى این قرآن آیاتى است روشن در حافظه کسانى که از علوم بهره مند شده اند)
از این آیه استفاده مى‌ شود که نگهدارى و ثبت و حفظ قرآن با تکیه و اعتماد بر حافظه ‌ها بوده نه با تکیه به نوشتن. از آیات ۱۶ تا ۱۸ سوره قیامت که مى ‌فرماید: «لا تُحَرِّك بِهِ لِسانَك لِتَعْجَلَ بِهِ ٭ إِنَّ عَلَینا جَمْعَهُ وَ قُرْآنَهُ ٭ فَإِذا قَرَأْناهُ فَاتَّبِعْ قُرْآنَهُ» (قرآن را با عجله به زبان خود تکرار نکن. به عهده ماست که آن را جمع کنیم و بر تو بخوانیم. پس وقتى که ما آن را خواندیم تو با ما آن را تکرار کن) استفاده مى‌ شود که حضرت رسول (ص) از ترس اینکه بعضى آیات قرآن را فراموش کند آنها را با عجله و شتاب به زبان جارى مى ‌کرده که فراموش نکند و خداوند متعال او را دلدارى مى ‌دهد که خودش حافظ قرآن است و نخواهد گذاشت که فراموش شود.

اینها همه حکایت از این دارد که اساس حفظ و نگهدارى قرآن مبتنى بر حافظه اشخاص بوده. البته این روش در اوایل بعثت و در مکّه بود ولى وقتى حضرت رسول(ص) به مدینه مهاجرت کرد عدّه ‌اى به عنوان کاتب وحى قرآن را مى ‌نوشتند. ولی این نوشته ‌ها روى اشیاء متفرق از قبیل سنگ و استخوان و چرم بود و بعد از وفات آن حضرت جمع ‌آوری و در یک مجلّد نوشته و مصحف نامیده شد.

در زمان حضرت رسول (ص) جامعه اسلامى از لحاظ استفاده از ابزار و فنون، از جمله نوشتن و تألیف کتاب به مرحله‌ اى نرسیده بود که در صدد چنین کارهایى برآید.
با توجه به این همه تأکید و اهتمام حضرت رسول (ص) براى حفظ و نگهدارى و نوشته شدن قرآن و با توجه به اینکه به آموزش سواد خواندن و نوشتن اصحاب خود تأکید ورزیده و به این مسئله اهمیت داده و با توجه به اینکه اقوال او مبین و مکمل قرآن بوده، جاى تعجّب و سؤال است که چرا و به چه دلیل دستور نداده که آن اقوال نوشته شود تا اینکه بعد از وفات او در یک مجموعه تألیف شود و مانند قرآن به عنوان مرجع و منبع شناخت اسلام در اختیار امت قرار گیرد که بدون دغدغه در سند و احتمال جعل و تحریف و بدون آمیخته شدن به اباطیل بتوانند در طول تاریخ از آن استفاده نمایند و این همه اختلافات و وسوسه ‌ها و شُبهات پیش نیاید؟! ولی در عین حال از مسلمات تاریخ است که آن حضرت چُنان اهتمامى به نوشتن اقوال خود نداشته و جز موارد اندکى در حیات او حدیث نوشته نشده است.

مرحوم هاشم معروف حسینی یکی از علمای معاصر لبنانی که پیرامون فقه و حدیث مطالعه و تحقیقاتى داشته و در این زمینه کتاب‌هایى نوشته، در کتاب «الموضوعات فی الآثار و الأخبار» بعد از بحث مفصلى درباره سنّت در صفحه ۱۹ و ۲۰ مطلبى نوشته که ترجمه آن با تلخیص چنین است:
«حضرت رسول (ص) با اینکه در نوشتن قرآن تأکید داشته و عدّه‌ اى از صحابه هم به این کار مى ‌پرداختند و با اینکه به آموختن خواندن و نوشتن اصحاب خود اهتمام داشته، نسبت به نوشته شدن اقوال خود تمایلى نشان نداده و کسى را به این امر تشویق و ترغیب نکرده است هرچند در بعض موارد به بعض از اشخاص اجازه داده که بعض اقوال او را بنویسند.
این بى‌ توجهى به این دلیل بوده که از مخلوط شدن اقوال خود با قرآن نگران بوده و مى ‌ترسیده این امر زمینه‌ اى شود براى منافقین که به جعل حدیث بپردازند و آنها را در بین آیات قرآن بگنجانند و زمینه تحریف قرآن را فراهم سازند همان طور که تورات و انجیل به همین روش مورد تحریف قرار گرفته بودند” و در ادامه مى ‌نویسد: “بعد از وفات آن حضرت هم این وضع ادامه پیدا کرد و صحابه به نوشتن حدیث نپرداختند و بعضی خلفا هم به ادامه این وضع تأکید نموده و مانع نوشتن احادیث شدند. »

مرحوم سید رشید رضا در صفحه ۸۵ جلد دوم تفسیر المنار مى ‌نویسد:
«صحابه به نوشتن و جمع حدیث نپرداختند بلکه بعضى از آنها از این کار جلوگیرى کردند و اگر کسى حدیثى را به طور شفاهى نقل مى ‌کرد وقتى به این کار مى ‌پرداخت که مناسبتى اقتضا کند.»
معنى این کلام این است که نه تنها نوشتن حدیث در کار نبود بلکه نقل شفاهى آن هم وقتى انجام می ‌گرفت که مناسبتى اقتضا کند، نه اینکه نقل حدیث به خودى خود موضوعیتى داشته باشد و حرفه ‌اى به حساب آید.

یک واقعیّت تلخ

یک واقعیت تلخ این است که اساساً اسلام دین مکتوبی نبود. این دین توسط یک پیامبر أُمّى در بین یک ملت أُمّى و ابتدایی و صحرانشین که اهل خواندن و نوشتن نبودند و مانند ملت‌های همجوار از شیوه‌ های زندگی شهری آن زمان بهرۀ چندانی نداشتند، به پا خاست و جامعه اسلامى در زمان حیات حضرت رسول (ص) و مدتى بعد از او ابتدایی و نوپا و جوان بود و بر طبق سنّت الهى از لحاظ استفاده از فنون و ابزار مدیریت اجتماعی، باید راه تکامل خود را طى مى ‌کرد تا اینکه تدریجاً به مرحله ‌اى مى ‌رسید که در صدد تألیف و تصنیف علوم و برنامه ریزی برآید و در زمان حضرت رسول (ص) و مدتى بعد از او جامعه هنوز به آن مرحله از تجربه و پختگی نرسیده بود که در صدد تنظیم امور و تعریف روشن از تعالیم و مکتب خود یرآید. و مانند دوره پیش از اسلام، عرب براى حفظ و نگهدارى مطالب علمى و ادبى و تاریخى خود به سپردن به حافظه و نقل شفاهى، آن هم بدون دسته بندی، اکتفا مى ‌کرد.
مسلماً پذیرش این امر برای ما که قرآن را کتابی کامل و کافی و اسلام را دینی کامل و تمام، آن هم برای همه اعصار و همه جهانیان می دانیم مشکل است ولی یک واقعیت، بلکه یک حقیقت است هرچند که طرح آن، سؤال برانگیز باشد. این همه ابهام و اختلافات در مسائل عقیدتی و فقهی از همین جا نشئت می‌ گیرد.

یکی از توجیهاتی که برای این وضع مطرح شده این است که مسلمین در زمان حضرت رسول (ص) و مدتى بعد از او نیازى به نوشتن نداشته ‌اند چون از یک طرف داراى حافظه بسیار قوى بودند و ثانیاً نظام اسلام و دستورات آن در مقایسه با سایر نظام‌هاى آن زمان مانند نظام ایران و روم بسیار ساده و روان و محدود بوده و به آسانى آن را حفظ می ‌کرده و تطبیق و اجرا مى ‌کرده‌ اند. ولى بعد که کشور اسلامى توسعه پیدا کرده و مسلمین با اقوام متمدن آن زمان مخلوط شده و نیاز به دستورات و مقررات بیشترى پیدا کرده ‌اند و ضبط آن مطالب در حافظه امکانپذیر نبوده به نوشتن و تألیف کتب حدیث رو آورده ‌اند.

این توجیه اگر صحیح باشد نسبت به بخشى از مسائل و دستوراتی قابل قبول است که درباره غیر عبادات باشد چون احکام عبادات اسلامى ارتباطى با تمدن روم و ایران و غیره نداشته که در اثر اختلاط با اقوام دیگر توسعه پیدا کرده باشد که بعد از توسعه حافظه ‌ها از ضبط آنها وامانده شده‌ باشند و مجبور به نوشتن شده باشند. با اینکه قسمت عمده اختلافات موجود درباره عبادات و تفسیر قرآن و مسائل اخلاقى اسلام است. تفصیلات احکام عبادى و خوض در مسائل فرعى و جزئیات و این همه تفریع فروع در احکام نجاست و طهارت و وضو و غسل و نماز و روزه و نماز و روزه مسافر و حجّ باعث زحمت بسیار شده، این گونه تفصیلات چیزى نیست که در اثر اختلاط با تمدن‌ها و اقوام دیگر نیاز به آن پیدا شده باشد.

مضافاً بر اینکه مدت کوتاهی بعد از فتح ایران و شام و اختلاط مسلمین با ملت‌های متمدن آن زمان و آشنایی با فنّ نوشتن و تألیف کتاب ، نیز، در صدد تدوین و تألیف و تصنیف علوم اسلام برنیامدند. حتی در بارۀ بیانات امام(ع) که در نهج البلاغه آمده هم، نقل نشده که اهتمامی به نوشتن آنها از او بروز کرده باشد. هرچند ممکن است در زمان خود او افرادی به انگیزۀ شخصی در صدد نوشتن آن مطالب برآمده باشند. قدر مسلّم این است که بعد از شهادت او توسط افراد متعدّد و در نوشتجات متفرق نوشته شده بود تا اینکه در اواخر قرن چهارم توسط سیّد رضی جمع آوری و در یک کتاب تدوین شد.

چرا امامان شیعه(ع) علوم خود را ننوشتند؟

در اینجا سؤال دیگری نیز مطرح می ‌شود و آن این است که برحسب عقیده شیعه که اقوال ائمه (ع) تالى تلو قرآن و اقوال حضرت رسول(ص) است چرا ائمه شیعه در صدد نوشتن و تألیف بیانات خود درباره اسلام و احکام آن برنیامدند که شیعیان آنها در طول تاریخ بتوانند به آن کتاب‌ها مراجعه و استناد نمایند؟! با اینکه فقهای معروف اهل سنت مانند ابو‌حنیفه و مالک ابن أنس و احمد ابن حنبل و شافعی و افرادی دیگر مقارن همان‌ زمان‌ها به تألیف کتب حدیث و فقه پرداخته بودند. البته بعضی از اصحاب و راویان احادیث امامان(ع)به طور متفرق اقوال آنها را در دفاتر خود می ‌نوشتند ولی مکتوبات اینها که بسیاری از آنها نقل به معنی بود نه نقل به عین عبارت، انسجام مرتبی نداشت و مشتمل بر تناقضات و تضاد‌های فراوانی بود که مؤلفین بعدی هم نتوانستند روایات آنها را به طور کامل تصفیه نمایند.

بخش هفتم- نقش این تبعیض در تحریف سایر معارف اسلامی

خلافتی که به ‌عنوان یک حکومت مذهبی مقدّس به ‌صورت استبدادی بر جامعه حکومت کند طبیعی است که هم موافقان آن در برابر آن تأثیرپذیر باشند و هم معارضان آن. البتّه موافقان به نحوی تأثیرپذیرند و مخالفان آن به نحوی دیگر. بنابراین تأثیرپذیری علوم و فرهنگ اهل سنّت که طرفدار خلفا بودند، به ‌گونه‌ ای است و تأثیرپذیری علوم و فرهنگ تشیّع که رقیب علمای طرفدار خلفا بودند به گونه ای دیگر. و لذا این مطلب به دو بخش تقسیم می شود: تأثیرگذاری این خلافت در علوم و فرهنگ اهل سنّت، و تأثیرگذاری آن در علوم و فرهنگ تشیّع.

الف ـ نقش این تبعیض در علوم و فرهنگِ اهل سنّت:

منحصر نمودن خلافت و حکومت بر مسلمین به قبیله قریش بر طبق عادت و رسم عشایری عرب که به ‌عنوان یک ارث از حضرت پیغمبر «ص»،به قبیلۀ او رسیده، درطیّ قرون متمادی، کاملاً در اذهان و افکار مسلمین جا افتاد و این امر به ‌عنوان یکی از مبانی عقیدتی اسلام از اصول مسلّمه به حساب آمد و بر اساس همین مبنی خلافت اسلامی حدود ۹۰ سال در دست بنی ‌امیه قرار گرفت و حدود ۵۰۰ سال در دست بنی ‌عباس. همه مذاهب اسلامی به استثنای تعدادِ اندکی که به ‌عنوان خوارج شناخته می شدند،از این امر تبعیت کردندحتّی شیعیان هم با کُلّیّت آن مخالفتی نداشتند و اختلاف بینِ آن‌ها و سایرین که در آن زمان به‌ عنوان اختلافِ بین شیعه و عثمانی شناخته می ‌شد، نه سنّی و شیعه، اختلاف در مصادیق بود، عثمانی‌ها از شیوۀ حکومت عثمان دفاع می کردند و شیعیان او را فاسد و مفسد دانسته و از امام علی«ع» تبعیّت می کردند. تشیّع در آن دوره به همین معنی بود.

اختلاف به ‌عنوان (سنّی و شیعه) چیزی بود که در قرن چهارم توسّط ابوالحسن اشعری که به تبیین عقاید مذاهب و فرق اسلامی پرداخت مطرح شد. منظور او از این تقسیم این بود که عقاید شیعه را خارج از سنّت پیغمبر قلمداد کند و آن‌ها را در برابر همه اهل سنّت قرار دهد، نه تنها عثمانیان. این تقسیم مطابق همان نقشه ای بود که معاویه برای ایجاد اختلاف در بین سپاهیان امام علی(ع) ترسیم کرده بود که می ‌گفت علی نه تنها با عثمان بلکه با ابوبکر و عمر هم مخالف بوده. اشعری در این نقشه و تقسیم موفّق شد. چون خود شیعیان هم بعضی ندانسته و بعضی دیگر که افراطی بودند، آگاهانه به این تقسیم تن داده و آن را مبنی و روش خود در ارتباط با سایر مسلمین قرار دادند.
در دوره بنی عبّاس هم در کُلّیّت این مطلب اختلافی وجود نداشت بلکه اختلاف بین طرفداران اولاد علی«ع» و اولاد عبّاس بود. استدلال طرفدارن بنی عبّاس این بود که می گفتند روز وفات حضرت پیغمبر«ص» عبّاس عموی او زنده بوده و در تقسیم ارث، در صورتی که عمو زنده باشد نوبت به پسر عمو نمی رسد. بنابراین، خلافت که ارثِ پیغمبر است به عبّاس و بعد به اولاد او رسیده نه به علی و اولاد او.

در این فضا و فرهنگ که پایگاه آن مبتنی بر تفضیل و اشرافیّت قُریش بود، خُلفا و بستگانِ نَسَبی و سَبَبی آن‌ها در رأس و در طبقۀ اعلای جامعه قرار می گرفتند و در طبقۀ بعد اُمرا و زیردستانِ آن‌ها و قُضات و فقها و محدّثین و اُدبا و شُعرا قرار داشتند. به این ترتیب جامعۀ اسلامی از لحاظِ طبقاتی به فرهنگ دورۀ جاهلیّت برگشته و سر تا پا غرق در فرهنگِ تبعیض نژادی شده بود. دقیقاً بر خلافِ دستورِ صریحِ اسلام که در آیاتِ قرآنِ کریم و سیره و بیاناتِ حضرتِ پیغمبر«ص» به‌طور مکرّر بیان شده. در بخش­های قبلی این مقاله به این آیات و سیره و اقوال حضرت پیغمبر اشاره شد.

کسانی که تن به این فرهنگ نداده و در آن ذوب نشده بودند راهی برای پیشرفت و تقرّب به خلفا و ورود به دستگاه حکومت نداشتند. هرکس استعدادی در خود می دید و علاقه ای به نموّ و ظهور و هر نوع تأثیرگذاری در جامعه داشت می بایست راه ترقّی و موفّقیّت خود را از این مسیر انتخاب می کرد یا تن به اِنزوا و مهجوریّت و محرومیّت می داد.
اگر کسی می خواست در مسیر تقرّب به خُلفا بر رقبای بسیار خود سبقت بگیرد و بر آن‌ها پیروز شود و به نوایی یا نوالی دست یابد و از خوانِ نعمت و ثروت و قدرتِ آن‌ها متمتّع شود، به وزارتی، به فرماندهی سپاهی، به ولایت بر منطقه ای، به قضاوتی و حتّی اجازۀ ورود به مجلسی از مجالس خُلفا یا اُمرا یا رجال دیگر وابسته به حکومت به دست آورد، باید از مسیر تقرّب و چاپلوسی به طبقۀ اشراف موفّقیّتی به دست می آورد.

اگر شخصی در دهی در خود استعداد ترقّی می دید اوّلا باید بر رقیبِ خود در همان ده پیروز می شد. و اگر موفّق می شد و به شهری منتقل می شد در آنجا هم لازم می شد بر رقیبانِ دیگری پیروز شود و هرکدام که پای‌شان به یکی از شهرهای بزرگ مانند کوفه یابصره یا شام می رسید بر تعداد رُقبای او افزوده می شد و رقابت سخت تر و تنگ تر می شد. و در مرحلۀ بعد، تعداد بسیاری از این رُقبا از شهرهای بزرگ وارد پایتختِ خلافت می شدند. بدین سان پایتختِ خلفا مملوّ بود از رقبایی که هر کدام با تمام توان برای پیروزی بر حریفان و رُقبا و تقرّب به خلفا به رقابت می پرداختند.

ملاک و محورِ رقابت در این فضا و در این محیط که مملوّ از متملّقان و چاپلوسانی بود که مستمرّا در صـددِ سبقت گرفتن بر یکدیگر و ضربه  زدن به رُقبا و تقـرّب هرچه بیشتر به مقـاماتِ بالاتر بودند، چه می توانست باشد؟ اخلاق، فکر و اندیشه، و شخصیّت اینها از چه افکاری تغذیه می شد؟ مرّبی و معلّم اینها چه کسانی بودند؟ محصولاتِ فکری و ادبی و فقهی و علمی و اخلاقی این مجموعه چه می توانست باشد؟ مصیبت ‌بارتر و تأثیرگذارتر از هر چیز این بود که محتوای مقالات و کُتبی که در این فضا نوشته و منتشر می شد، به‌عنوان مرجع به نسل‌های بعدی منتقل شد. جامعه ای که از این افکار و این علوم تغذیه می شد چگونه جامعه ای می توانست باشد؟

در چُنین جامعه ای طبیعی است که رهبرانِ مذهبی افکارِ خود را که محصولِ همین فضای نژادپرستی است به جامعه تزریق نمایند و جامعه هم افرادِ دیگری را که دست پَروردۀ همین افکارند، برای رقابت در همین مسیر در خود پرورش دهد. این جَرَیان از پایین به بالا و از بالا به پایین در قرون متمادی ادامه پیدا می کند تا اینکه تدریجاً “تعاونوا علی الاثم و العُدوان” فضا را بر”تعاونوا علی البرّ و التّقوی” تنگ نموده و آن را به اِنزوا کشانده و از صحنه خارج نماید و کار به آنجا برسد که جاهلان به جهل مرکّب بر علمای واقعی پیروز شوند و احیاناً آن‌ها را به‌عنوان ضالّ و مضلّ و منحرف قلمداد نمایند.

بنابراین علوم کلام و حدیث و فقهی که در این فضا رُشد کند طبیعی است که متناسب با همین فضا رشد کند. از قاضی و فقیه پرورش یافته در این محیط بر خلافِ انتظار نیست که به جوازِ قتلِ امام حسین«ع» فتوی دهد و بگوید: «قُتِلَ بِسَیفِ جَدِّهِ» او بر طبق دستورِ جدش کُشته شده. چون در برابرِ خلیفۀرسمی یعنی یزید قیام کرده است.
فقهایی که در چُنین جوّی به مقام فتوی برسند طبیعی است که اطاعت از حاکمان، حتّی اگر فاسق و ظالم باشند را اطاعت از خدا بدانند و قیام کننده بر ضدّ آن‌ها را مهدورالدّم بلکه واجب القتل بدانند.

در این صورت آثارِ مکتوب به جامانده از این قرونِ گذشتۀ تاریک در زمینۀ تاریخ و حدیث و فقه و کلام از چه اعتباری می تواند برخوردار باشد؟ اگر مصادرِ ما برای درک و فهم اسلام و تفسیر قرآن همین کتاب‌ها باشد به چه نتیجه ای خواهیم رسید؟

ب ـ نقش این تبعیض در فرهنگ شیعه

مقدّمه

بخشی از یک جامعۀ دینی، که حکومت و رهبری را حقّ خود بدانند، ولی از آن محروم شوند و برای به دست آوردن آن بارها قیام کنند و مغلوب شوند، و این وضعیت در قرون متمادی ادامه یابد، طبیعی است که هم از لحاظ سیاسی و مشارکت در قدرت منزوی شوند و هم از لحاظ مذهب و عقیده. چنین جمعیتی از جهات متعددی در تنگنا و تحت فشار قرار می ‌گیرند. گاهی کارشان به آنجا کشیده می ‌شود که در تماس و برقراری ارتباط با همدیگر نیز دچار مشکل شوند. یعنی هم از جامعه منزوی شوند و هم در بین خود دچار تفرقه و از هم گسیختگی شوند. بعضی از افراد این جماعت هم شاید مجبور به زندگی پنهانی و احیاناً مهاجرت از دیار و قوم خود شوند که به‌صورت گمنام و در غربت به حیات خود ادامه دهند.
در این شرایط سخت و طولانی طبیعی است که بسیاری از اینها ناخودآگاه از واقعیات فاصله گرفته و رو به درونگرایی آورده و سرگرم خیالات و امور ذهنی دور از واقع و احیاناً اوهام شوند.
و بعضی دیگر برحسب فرموده امام علی«ع» در حکمت شماره ۱۴ نهج البلاغه، « مَنْ ضَیّعَهُ الاَقْرَبٌ اٌتِیحَ لَهُ الاَبْعَدٌ»، (کسی که نزدیکان او را از خود برانند شکار غریبه‌ ها می ‌شود)، فشار هم مسلکان، آن‌ها را به سوی اقوام و پیروان مذاهب دیگر و منافقان سوق دهد. در این شرایط غبارآلود است که منافقان و معاندان اسلام در بین اینها نفوذ می ‌کنند و آن‌ها را تحت تأثیر افکار خود قرار می‌ دهند. در اینجا است که دام‌های گوناگون و رنگارنگی برای تحریف مذهب و ایجاد اختلاف نصب می‌ شود و افراد خوش نیّت و ناآگاه تحت تأثیر منافقین و نفوذی‌های معاند قرار گرفته و وسیله دست آن‌ها و عامل انتقال افکار انحرافی و شیطانی آن‌ها به مذهب خود می ‌شوند. که به ‌عنوان خدمت به مذهب خود افکار منافقین و دشمنان را در بین علوم و فرهنگ مذهب خود می ‌گنجانند و می ‌پراکنند. بسیاری از تحریفات طوری شبیه سازی می ‌شوند که تشخیص سره از ناسره بر خواص هم مشکل می‌ شود و تدریجاً و در طول تاریخ همه کتب مذهب مخلوط به افکار و روایات جعلی منافقین شده و به اصطلاح ویروسی می ‌شود. و به‌ جای هدایت باعث ضلالت می ‌شود و به‌ جای مداوا بر بیماری می ‌افزاید.

مسیرهای نفوذ این تحریفات در فرهنگ شیعه

۱ـ مظلومیّت اهل بیت

روز وفات حضرت پیغمبر«ص» در همان ساعاتی که اهل ‌بیت او عزادار و مشغول کفن و دفن او بودند، عده ‌ای از قرشیان بدون مشورت و حتی بدون اطلاع آن‌ها، برای او جانشین و خلیفه تعیین کردند. این امر برای اهل‌بیت که هم در حال آن مصیبت بزرگ بودند و هم خود را حد اقل اولی به خلافت او می ‌دانستند، بسیار گران تمام شد. بعضی از مردم هم که یا گرایش به آن‌ها داشتند، و یا به خاطر دفاع از مظلوم و از روی ترحم جانب آن‌ها را گرفتند. ولی با کمال تأسّف، این مظلومیت نه تنها جبران نشد بلکه در هر اقدامی زخم آن تازه شد و مصیبت‌ها سلسله وار یکی بعد از دیگری بر آن افزوده شدند.
این مظلومیّت طی قرون متمادی شرایط و زمینه‌ ای فراهم آورد که افراد گوناگونی از فرق مختلف که با اصل اسلام مخالف بودند و به هر وسیله ‌ای برای ایجاد تفرقه بین مسلمین متوسل می ‌شدند، به طرفداری از آن‌ها برخیزند و با شیعیان و دوستان و طرفداران آن‌ها ارتباط برقرار نموده و به سمپاشی در عقاید و باورهای آن‌ها بپردازند.

۲ـ شکست و انزوا طلبی

بعد از شهادت امام علی«ع» آن هم بعد از جنگ جمل و خوارج و بخصوص جنگ صفین که تعداد زیادی از یاران او شهید شده و با دست خالی به کوفه برگشته بود، و بعد از صلح امام حسن«ع» با معاویه، شیعیان در شرایط دشوار و خفت‌باری قرار گرفتند. این وضعیت بر آن‌ها خیلی فشار آورد. به‌ طوری ‌که در تاریخ آمده، سخت ترین دوران آن‌ها دوره خلافت معاویه بوده که مأمورانِ او آن‌ها را مورد تحقیر و اذیت و آزار قرار می دادند. تعدادی از مشاهیر آن‌ها را به اتهام مشارکت در قتل عثمان تحت تعقیب قرار داده که مدتی متواری شده و در نهایت کشته شدند. معاویه به خطبا دستور داد که امام علی«ع» را روی منبرها لعنت کنند. دستوری که حدود ۵۰ سال در بسیاری از موارد در حضور اولاد علی«ع» و شیعیان او انجام می ‌شد. چون آن‌ها برای حفظ وحدت جامعه اسلامی یا از روی ضرورت در نماز جمعه‌ ها که توسط بنی ‌امیه یا مأموران آن‌ها برگزار می ‌شد شرکت می ‌کردند. سبّ و لعن امام علی«ع» در چند دهه به‌صورت جزئی از خطبه‌ های نماز جمعه درآمد تا اینکه عمر بن عبد العزیز اموی نوه مروان بن حکم در دهه نود هجری آن را لغو کرد.

دورۀ یزید بن معاویه نیز دوره بسیار سختی بود که حادثه جانگداز عاشورا و شهادت امام حسین«ع» اتفاق افتاد که اهل و عیال او و بعضی از دختران امام علی«ع» به‌ صورت اسیری به همراه سر امام حسین«ع» و سر‌های تعدادی از شهدای اهل‌بیت، از کربلا به کوفه و بعد، از آنجا به شام برده شدند.

بعد از حادثه عاشورا چند نفر از طرفدارانِ اهل‌بیت برای انتقام از خون امام حسین«ع» قیام کردند و تعدادی از قاتلان او را کشتند ولی این اقدام‌ها موفقیت ادامه ‌داری در پی نداشت. چند سال بعد هم زید بن علی بن حسین«ع» در کوفه و بعد از او یحیی پسر او در شرق ایران، در برابر بنی ‌امیه قیام کردند که همه آن‌ها نیز مغلوب و کشته شدند.
در نهضت ابومسلم خراسانی برای اسقاط خلافت بنی ‌امیه که به سقوط خلافت آن‌ها انجامید، نیز شیعیان شرکت داشتند ولی بعد از پیروزی، خلافت در دست بنی‌ عباس قرار گرفت و شیعیان به حاشیه رانده شدند و رهبر آن‌ها ابومسلم خولانی به دستور خلیفه عباسی کشته شد. در اوایل دوره بنی ‌عباس هم دو نفر از نوادگان امام حسن«ع» به نام ابراهیم و محمّد، یکی بعد از دیگری در برابر آن‌ها قیام کردند ولی هردو شکست خورده و کشته شدند.

خلاصه اینکه همه قیام‌هایی که توسط اهل‌بیت یا طرفداران آن‌ها برای استرداد خلافت انجام گرفت شکست خورد و در هر قیامی غمی بر غم‌ها افزوده شد و مصیبت‌ها یکی بعد از دیگری به روی هم انباشته و زخم‌ها عمیق ‌تر و عمیق ‌تر شدند. تاریخ شیعه پُر است از این نهضت‌ها و شهادت‌ها و ناکامی‌ها. کتاب‌های متعددی در باره این حوادث نوشته شده که از همه معروف­تر کتاب مقاتل الطالبیین تألیف ابو‌الفرج اموی معروف به اصفهانی است که در بین کتب تاریخ از کتب مرجع به حساب می ‌آید.

۳ـ مرثیه و روضه خوانی

داستان‌های این حوادث محنت بار و غم انگیز در بین شیعیان نقل می ‌شد و در کتاب‌ها نوشته می‌ شد و شاعران طرفدار اهل ‌بیت به مرثیه‌ خوانی و قصیده سرایی می ‌پرداختند. این بود که صدها بلکه هزاران مرثیه غم انگیز در مصیبت اهل‌بیت سروده شد و نوحه خوانی و روضه خوانی و تعزیه گردانی و سینه زنی و امثال این مراسم در بین شیعیان رایج شد به ‌طوری‌که شعرا و مقاتل نویسان و قصّه سرایان در این باب بر همدیگر سبقت می ‌گرفتند و در هر گوشه و کنار و در لا به لای کتاب‌های مقاتل و تاریخ متفرق در بلاد در جستجوی داستان‌ها و قصّه ‌های غم انگیزتر بر‌می ‌آمدند. مسابقه و رقابت در این امور آن‌ها را به سوی خلاقیت و هنرپروری سوق می ‌داد و این گونه مطالب از همان زمان رو به افزایش گذاشت و هزاران جلد کتاب در این باب تألیف شد و نسلاً بعد نسل بر تعداد آن‌ها افزوده شد.

۴ـ باب مداحی و طرح فضایل و مناقب

شیعیان بعد از آنکه در مبارزه با امویان و عباسیان شکست خوردند و بعضی از امامان آن‌ها شهید و بعضی دیگر با دست خالی منزوی و خانه نشین شده و از قدرت و ثروت برکنار شدند، و بعد از یأس از پیروزی در میدان رقابت سیاسی، سر به گریبان حسرت و محرومیت فرو برده و در انتظار معجزه و ظهور نصرت غیبی نشستند.
طولانی شدن این انتظار و محنت انزوا و یأس جانکاه و اختلاط با گروه‌های منحرف و متمایل به افکار شاذ و نادر باعث ظهور فرقه‌ ها و مشرب‌های مختلف شد و تدریجاً شرایطی فراهم نمود که ذهن بسیاری از آن‌ها را آماده پذیرش افکاری خارج از مسائل اجتماعی و سیاسی نمود و آن‌ها را به مسائل دیگری سوق داد که از طریق دیگری در صدد اثبات هویت دیگری برای خود و امامان خود برآمده و در جهت تحقق این هدف به فضای دیگری روی آوردند.

آثار این نژادپرستی در بین شیعیان

با اینکه حضرت پیغمبر«ص» بر لغو تبعیضات نژادی تأکید ورزیده بود و با اینکه امام علی«ع» با تمام توان در جهت لغو آن تبعیضات و احیاء برابری کوشید و همۀ خطرات ناشی از این مبارزه را به جان خرید. ولی وقتی بعد از شهادت آن حضرت این تبعیضات به ‌جای خود برگشت و در جامعۀ اسلامی پذیرفته و نهادینه شد، به‌ طوری‌که قریش در قبرستان هم جای خاصّی برای دفن مردگان خود اختصاص داد که سایر مردم حقّ نداشتند مردگان خود را در آنجا دفن نمایند، شیعیان هم در صدد بهره برداری از این تبعیضات برآمدند. به همین مناسبت است آنچه در تاریخ آمده، که امام موسی بن جعفر(ع) بعد از شهادت، یا فوت در زندان هارون رشید، در مقابر قریش دفن شد.
سید رضی مؤلف نهج البلاغه در باره مشارکت خود با خلیفه عباسی در افتخار به قرشیت چنین می ‌گوید:
“عطفا أمیر المؤمنین فإنّنا‍‍ ـ فی دوحة العلیاء لانتفرّق.
ما بیننا یوم الفخار تفاوت ـ أبدا کلانا فی المعالی مُعرّق.
إلاّ الخلافة شرَّفَتْک فإنّنی ـ أنا عاطل منها و أنت مُطوّق”
(ای امیر‌المؤمنین! ملتفت باش! که من و تو در انتساب به شجره أعلی از هم جدا نیستیم. وقت افتخار بین من و تو تفاوتی وجود ندارد. هرگز! هردومان در شرافت ریشه داریم. مگر خلافت که به گردن تو آویخته شده و به تو برتری داده، و من از آن محرومم)

عوامل برتری طرفدارانِ اولاد علی(ع) بر طرفداران بنی عبّاس در باب فضایل

شیعیان در جهت اثبات امتیازات بیشتری برای امامان خود از دو جهت بر طرفداران بنی ‌عباس برتری داشتند: یکی اینکه امامان آن‌ها از ذریه حضرت فاطمه«س» بودند و لذا قرابت نزدیک­تری با حضرت پیغمبر«ص» داشتند. و از این لحاظ نسبت به همه قرشیان و از جمله بنی ‌عباس قدرت مانور بیشتر و بحث و مجادله بیشتری داشتند. و دیگری مظلومیت اهل ‌بیت و محرومیت آن‌ها از قدرت بود که باعث طرفداری بیشتر اقشار مستضعف جامعه از آن‌ها می ‌شد.
بعضی از فرقه ‌های شیعه در ادامه این مسیر راه غُلُو درپیش گرفته و صفات فوق بشری برای امامان خود قایل شده و رفته، رفته، هدف از امامتِ آن‌ها را منحصر به امور ماوراء طبیعی نمودند. از قبیل علم به غیب و عصمت و معجزه و برآوردن حاجات و زنده کردن اموات و شفاعت در قیامت و اجر و ثواب برای زیارت و تبرّک به قبور آن‌ها به‌ طوری ‌که در ازمنۀ بعدی بعضی از این کرامات به اولاد آن‌ها نیز نسبت داده شد که همین امر باعث ظهور این ‌همه امامزاده در بلاد شیعه شده است.

رسوخ آثار نژادپرستی قرشی در فرهنگ و کتب شیعه

کثرت داستان‌ها و روایات مخدوش و جعلی و خرافاتی در کتب تاریخی شیعه که خوراک روضه‌ خوان‌ها و مداحان قرار گرفته از همین شرایط نشئت گرفته است و چنان در فرهنگ شیعه رسوخ پیدا کرده و نهادینه شده که با وجود همه تلاش­ها‌یی که در این اواخر برای نقد و اصلاح کتب حدیث و تاریخ صورت گرفته تا کنون نتیجه قابل توجهی به دست نیامده و گویا این زخم‌ها طوری عمیق شده که علاج آن‌ها غیر ممکن شده و کنترل از دست همه خارج شده است.

در این غلو و افراط گری تا آنجا پیش رفتند که شأن امامان را برتر از این دانستند که در صدد تصدی حکومت دنیوی برآیند و در این روند از آنجا سر درآوردند که قیام امام حسین«ع» را نه برای به دست گرفتن حکومت و امر به معروف و نهی از منکر بلکه برای این دانستند که قیام او صرفاً برای شهادت بوده که گناهکاران شیعه را شفاعت نماید و آن‌ها را به بهشت ببرد. این تفکّر در طول تاریخ چنان مستحکم شد که اعتقاد به قیام او برای تصدّی حکومت را خروج از مبانی مسلم شیعه به حساب آوردند.
از روی همین عقیده بود که در اثر تألیف کتاب شهید جاوید توسط مرحوم آیت الله صالحی نجف آبادی که قیام حسین«ع» را برای به دست گرفتن حکومت و امر به معروف و نهی از منکر می ‌د‌انست، بعضی از مراجع وقت به خشم آمده و کتاب او را مورد تحریم قرار داده و نویسندۀ آن، مرحوم آیت الله صالحی را محکوم به ضلالت نمود. در اثر همین فتوی بود که بسیاری از روضه ‌خوان‌های آن وقت، او و علمایی که کتاب او را مورد تأیید قرار داده بودند در روی منبر‌ها مورد اهانت قرار دادند و مرحوم صالحی که شخص فاضلی بود را خانه نشین نموده و او را از تدریس در حوزه محروم نمودند.
و باز در اثر همین تفکّر بود که بعضی از شیعیان طرح ولایتعهدی امام رضا«ع» توسط مأمون را نه برای واگذاری خلافت بعد از خود به او بلکه نقشه ‌ای برای کاستن از مقام معنوی او در بین شیعیان دانستند.

نتیجه

با توجه به روند شکل گیری علوم و فرهنگ اسلامی در دورۀ خلفای بنی امیه و بنی عباس و تعمیق و گسترش آن در دورۀ حکومت‌هایی مانند حکومت صفویه در ایران و در نظر گرفتن پیامدهای این جریان که در صفحات گذشته بیان شد و مطالب دیگری در همین راستا که به دلیل اختصار از ذکر آنها صرف نظر شد،چنین به نظر می‌ رسد که همۀ علوم و فرهنگ اسلامی اعم از تفسیر و کلام و فقه و اصول فقه و تاریخ و حتی اخلاق در گذر زمان تحت تأثیر تبعیض نژادی قرشی قرار گرفته و در گذر زمان تبعیضات و تحریفات عمیق و گسترده ‌ای در آن راه یافته که در مجموع عدالت اسلامی را تحت الشّعاع بلکه نابود ساخته است. و لذا چنین به نظر می ‌رسد که إحیاء عدالت اسلامی با تکیۀ و استناد به این علوم بدون تصفیه و بازسازی آنها غیر ممکن باشد. و بر فرض که چنین بازسازی و تصفیه ‌ای و لو برای بعضی افراد ممکن باشد و تحقّق یابد، بسیار بعید به نظر می‌ رسد که درآمد آن به گونه ‌ای باشد که مورد پذیرش اکثریت قرار بگیرد. و هیچ مبنایی تا زمانی که مورد قبول اکثریت قرار نگیرد هم نمی ‌تواند مبنای نظام اجتماعی قرار گیرد. از طرف دیگر چنین تحقیق و اجتهادی نیاز به یک برنامۀ منسجم و دراز مدت دارد که ممکن است به بار نشستن و تحقّق نتایج آن به ده‌ها سال وقت نیاز داشته باشد. بنا بر این انتظار اینکه مشکلات فرهنگی و فقهی و به طور کلی بدفهمی‌های ما از اسلام در کوتاه مدت بر طرف شود انتظاری است بسیار آرمانی و غیر عملی.
و از طرف دیگر چون پیرو اسلامیم و نمی خواهیم در نظام سیاسی و اجتماعی خود از اسلام صرف نظر کنیم و آن را نادیده بگیریم، باید برای گنجانیدن مقدار ممکن از دستورات و معارف اسلامی در نظام اجتماعی خود در جستجوی راه دیگری برآییم. اینجاست که مسئولیت ما بسیار سنگین و راه ما بسیار باریک و پُر مخاطره می‌ شود.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این فیلد را پر کنید
این فیلد را پر کنید
لطفاً یک نشانی ایمیل معتبر بنویسید.
برای ادامه، شما باید با قوانین موافقت کنید

آخرین مطالب

فهرست