1. خانه
  2. /
  3. بخش‌ها
  4. /
  5. خاطرات
  6. /
  7. خاطره تلخی که مرا به فعالیت اجتماعی سوق داد

خاطره تلخی که مرا به فعالیت اجتماعی سوق داد

در اواخر دهه ۱۳۴۰، در زمان تحصیل در نجف، با چند نفر از دوستان به کاظمین که در کنار بغداد بود رفته بودیم. عصر یکی از آن روز ها برای قدم زدن به طرف رود خانه دجله به راه افتادیم. وقتی نزدیک به غروب در بین نخل ها به سوی دجله می رفتیم متوجه شدیم تعدادی زن به دور چاهی حلقه زده و هر کدام شمع روشنی به دست گرفته اند. از دلیل این کار جویا شدیم. گفتند اینها دخترانی هستند که موفق به ازدواج نشده و آرزوی مادر شدن دارند

و چون سنشان بالا رفته و امید شان به ازدواج کم شده، برای طلب حاجت متوسل به این چاه شده اند به امید اینکه آرزویشان برآورده شود و یک روز شمع به دست به خانه شوهر بروند و مادر شوند و بچه خود را دربغل گرفته و پستان در دهان او بگذارند و با او بازی کنند و او را بزرگ نمایند. آنها این چاه را منسوب به امام زین العابدین(ع) دانسته و شنیده اند که هر که نزدیک به غروب بعضی از شب ها ( ظاهرا شب های چهار شنبه) کنار این چاه بنشیند و شمع روشن کند حاجتش روا می شود و شوهری برایش پیدا می شود. وقتی ما به آنها نزدیک شدیم از شدت شرمندگی عباهای خود را به دور سر و صورت خود پیچیدند که خود را از ما مخفی نمایند. ما نیز شرمنده شده و برای اینکه آنها بیشتر خجالت نکشند سر خود را به پاین انداخته و آنها را نادیده انگاشتیم. هر چند که این منظره در ذهن من نقش بست و هر گز آن را فراموش نخواهم کرد. و تا زنده ام خود را در برابر امثال آن مسؤل خواهم دانست. هر چند که صاحبان قدرت مرا از خدمت به مردم محروم سازند شاید برای جبران این که کشور های غربی آنها و کشور مارا مورد تحریم قرار داده اند.

از مشاهده این وضعیت به شدت ناراحت شدم و تکان خوردم به خصوص به این دلیل که اینها شیعه بودند و در بین سنی ها زندگی می کردند. ساکنان شهر بغداد و حومه  که در اوائل خلافت بنی عباس تاسیس شد همیشه مختلطی از شیعه و سنی بوده اند. و در قرون متمادی در جهات متعدد با یکدیگر در حالت رقابت به سر برده اند. برای من بسیار مایه خجالت و شرمندگی بود که طایفه خود را در چنین فرهنگ و عقلانیتی ببینم طایفه ای که ما را راهبر و پیشوا و معلم خود می داند و ما را از روحانیون اهل سنت با سواد تر و فهمیده تر و بر ترمی داند و به ما افتخار می کند.

کم کم به این فکر افتادم و از خود پرسیدم که من برای اصلاح فرهنگ جامعه اسلامی به خصوص پیروان اهل بیت(ع) چه نقش و چه تاثیری می توانم داشته باشم؟ و این درس هائی که خوانده و می خوانم و هیچ نهایتی هم ندارد و باتلاقی است که مادام العمر باید در آن دست و پا بزنم چه نقشی در اصلاح فرهنگ جامعه ما می تواند داشته باشد؟ البته در سال های اول طلبگی با مرحوم آیت الله مدنی و امثال ایشان ارتباط داشتم و با کم و بیش با فعالیت های اجتماعی و فرهنگی که با فعالیت سیاسی هم بی ارتباط نبود آشنا بودم، ولی بعد از مشاهده این وضعیت تصمیم قاطعی گرفتم که در برابر مفاسد فرهنگی و اخلاقی و محرومیت اقشار پائین جامعه بی تفاوت نمانم و در حد خود بکوشم و حد اقل وجدان بی قرار خود را در برابر  این ناملایمات تا حدودی ارضا و آرام نمایم. هر چند که در سال های بعد به این نتیجه رسیدم که هر که در این مسیر قدم بردارد به آسایش نخواهد رسید و وجدانش آرام نخواهد گرفت. این است راه کسانی که نخواهند عمر خود را مانند یک حیوان سپری نمایند. اینها چاره ای ندارند جز اینکه هم و غم و عمر خود را در این جهت ذوب و فانی نمایند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این فیلد را پر کنید
این فیلد را پر کنید
لطفاً یک نشانی ایمیل معتبر بنویسید.
برای ادامه، شما باید با قوانین موافقت کنید

آخرین مطالب

فهرست