1. خانه
  2. /
  3. بخش‌ها
  4. /
  5. نهج البلاغه
  6. /
  7. نکات برجسته ای از روش سیاسی امام علی(ع) در زمان خلافت خودش(بخش دوم)

نکات برجسته ای از روش سیاسی امام علی(ع) در زمان خلافت خودش(بخش دوم)

 ۸ ـ جلوگيرى از تشريفات

در حكمت شماره ۳۷ آمده كه وقتى امام (ع) از کوفه به سوى شام مي‌رفت و دهقانان شهر انبار به خاطر او پياده شده و جلو او دويدند به آنها گفت :« ما هذَا الَّذِي صَنَعْتُمُوهُ؟ فَقالُوا: خُلُقٌ مِنّا نُعَظِّمُ بِهِ أُمَراءَنا. فَقالَ: وَ اللهِ ما يَنْتَفِعُ بِهذا أُمَراؤُكُمْ، وَ إِنَّكُمْ لَتَشُقُّونَ بِهِ عَلى أَنْفُسِكُمْ فِي دُنْياكُمْ، وَ تَشْقَوْنَ بِهِ فِي آخِرَتِكُمْ. وَ ما أَخْسَرَ الْمَشَقَّةَ وَراءَهَا الْعِقابُ، وَ أَرْبَحَ الدَّعَةَ مَعَهَا الاْ َمانُ مِنَ النّارِ»؛ « اين چه كارى بود كه انجام داديد؟ گفتند: عادتى است كه براى بزرگداشت فرمانروايان خود انجام مي‌دهيم كه به آنها گفت: به خدا قسم فرمانروايان شما از اين كار سود نمی‌برند و شما با اين كار در اين دنيا به خود زحمت مي‌دهيد و وسيله بدبختى خود در آخرت را فراهم مي‌آوريد. چه زيانبار است مشقتى كه عذاب در پى داشته باشد و چه سودبخش است آسايشى كه امان از آتش جهنم را در پى داشته باشد».

 

و در حكمت ۳۲۲ آمده كه وقتى سوار بود و حرب بن شرحبيل پياده با او مي‌رفت به او گفت :« إِرْجِعْ، فَإِنَّ مَشْيَ مِثْلِکَ مَعَ مِثْلِي فِتْنَةٌ لِلْوالِي وَ مَذَلَّةٌ لِلْمُؤْمِنِ»؛ برگرد چون پياده رفتن مثل تو با مثل من باعث به فتنه افتادن حاكم و ذلت مؤمن می شود.

۹ ـ جلوگيرى از ستايش و تعظيم و تجليل نسبت به خود

در خطبه ۲۱۶ خطاب به يكى از اصحاب خود كه به ثناگوئى و ستايش او پرداخته بود گفت :« إِنَّ مِنْ حَقِّ مَنْ عَظُمَ جَلالُ اللهِ فِي نَفْسِهِ، و جَلَّ مَوْضِعُهُ مِنْ قَلْبِهِ أَنْ يَصْغُرَ عِنْدَهُ لِعِظَمِ ذلِکَ كُلُّ ما سِواهُ »؛ شايسته كسى كه عظمت خدا در نفس او بزرگ جلوه كرده و موقعیت خدا در قلب او وسعت يافته، اين است كه هر چيزى غير از خدا در نظر او كوچک شود. و بعد می‌فرمايد :« وَ إِنَّ مِنْ أَسْخَفِ حالاتِ الْوُلاةِ عِنْدَ صالِحِ النّاسِ أَنْ يَظُنَّ بِهِمْ حُبُّ الْفَخْرِ، وَ يُوضَعَ أَمْرُهُمْ عَلَى الْكِبْرِ. وَ قَدْ كَرِهْتُ أَنْ يَكُونَ جالَ فِي ظَنِّكُمْ أَنِّي أُحِبُّ الاْ ِطْراءَ، وَ اسْتِماعَ الثَّناءِ، وَ لَسْتُ بِحَمْدِ اللهِ كَذلِکَ»؛ زشت‌ترين حالات فرمانروايان در نظر مردم صالح اين است كه گمان برده شود آنها فخر دوستند و روش آنها حمل بر خودبزرگ‌بينى شود و من از اين كه در ذهن شما خطور كرده كه مداحى و شنيدن ستايش نسبت به خود را دوست دارم ناراحت شدم ولى بحمد الله اين چنين نيستم. و بعد می‌فرمايد :«فَلا تُكَلِّمُونِي بِما یتكَلَّمُ بِهِ الْجَبابِرَةُ، وَ لا تَتَحَفَّظُوا مِنِّي بِما يُتَحَفَّظُ بِهِ عِنْدَ أَهْلِ الْبادِرَةِ، وَ لا تُخالِطُونِي بِالْمُصانَعَةِ، وَ لا تَظُنُّوا بِيَ اسْتِثْقالاً فِي حَقٍّ قِيلَ لِي، و لاَ الْتِماسَ إِعْظامٍ لِنَفْسِي»؛ پس آن طور كه با جباران صحبت می‌شود با من صحبت نكنيد و از من احتياط نكنيد آن طور كه از پرخاشگران احتياط می‌شود و با سازشكارى با من معاشرت نكنيد و گمان نكنيد كه من انتقاد به حق را سنگين می‌شمارم و نه اينكه در پى بزرگداشت خود هستم.

۱۰ ـ ابعاد و آثار عميق عدالت اجتماعى مورد نظر امام (ع)

اصرار فوق العاده حضرت امام (ع) در اجراى عدالت اقتصادى، از جمله رد قطايع عثمان به بيت المال كه در بند ۳ گذشت و حذف امتيازات اشراف و مساوى قرار دادن حقوق آنها از بيت المال با حقوق سايرين حتى پائين‌ترين قشر اجتماعى كه در بند ۴ گذشت و حذف بذل و بخشش‌هاى خليفه از بيت المال كه در بند ۵ گذشت. و همين‌طور استكبارستيزى او كه در بند ۶ گذشت و جلوگيرى از تشريفات خاص براى خود كه در بند ۸ بيان شد و جلوگيرى از ستايش و بزرگداشت خود كه در بند ۹ بيان شد و تقاضاى انتقاد به خود كه در بند ۱۱ بيان می‌شود و عدم انتظار اطاعت بی‌چون و چرا از مردم كه در بند ۱۶ بيان می‌شود و عدم تحميل نظر خود بر مردم كه در بند ۱۷ بيان می‌شود و دستوراتى كه براى رعايت جزئيات حقوقى كه در عهدنامه مالک اشتر آمده كه حتى هنگام تقدير از كارهاى برجسته اشخاص ميزان ارزش كار هر كدام آنها را به دقت در نظر بگيرد و عظمت یا پستى موقعيت اجتماعى اشخاص را در اين امر دخالت ندهد كه در جمله « ثُمَّ اعْرِفْ لِكُلِّ امْرِىءٍ مِنْهُمْ ما أَبْلى …» آمده، همه اين مطالب و امثال آن كه نهج البلاغه مملو از اينها است، تنها جنبه عاطفی ندارد كه اكثر مردم، متصف به اين محبت‌ها و عواطف هستند و در حد خود بسيار ارزشمند و شايسته تقدير و ستايش است كه محرومان و مستضعفان و دلسوختگان كمتر حسرت بخورند و كمتر احساس حقارت بكنند و حداقل اگر از عدالت متناسب برخودار نشوند، بدانند كه به كلى فراموش شده نيستد و هستند كسانى كه در فكر آنها باشند و خود را تا حدودى شريک غم آنها بدانند. بلکه هدف امام (ع) بسيار بلندتر از اين، و ابعاد و آثار عدالت و سيره او بسيار گسترده‌تر و عميق‌تر از مسائل عاطفی است و آن اين است كه بی‌عدالتى در اين امور باعث دو قطبى شدن جامعه و تقسيم افراد و آحاد ملت به طبقه اشراف و ممتازان و آقايان و آقازادگان و طبقه معمولى و عادى و دست دوم و سوم می‌شود و حق حاكميت و رهبرى و اداره جامعه و مدیریت اقتصادی در انحصار طبقه اشراف قرار می‌گيرد و اكثريت مردم خود را شريک در اداره جامعه احساس نمی‌كنند و قهرآ هوش و استعداد و خلاقيت آنها شكوفا نمی‌شود و عقب مانده می‌شوند و در نتيجه، اين وضعیت، باعث می‌شود كه كشور و ملت در مسابقه بین ملت‌ها برای توسعه عقب بماند. چون علم و دانش و فرهنگ و امنيت و شرائط لازم براى رشد و ترقى جامعه فراهم نشده است.

از طرف ديگر غالب طبقه اشراف و اعيان و مستكبران هم به خاطر خودپسندى و غرور و غوطه‌ور شدن در امور مادى و حفظ و دفاع از تشريفات و شئونات و اعتبارات وهمى و خيالى خود، غيرت و همت و احساس مسئوليت ملى و اجتماعى و دينى خود را از دست داده و عادتآ چندان اهتمامى هم به مشكلات اساسى كشور و ملت خود ندارند و به خاطر رقابت و حسادت عميقى كه بين افراد همين قشر وجود دارد، مانع اقدام مثبت و فعاليت بعض افراد دل‌سوز و مسئوليت‌پذير قشر خود هم می‌شوند.

خلاصه اينكه استكبار مستكبران و ضعف نفس و احساس حقارت مستضعفان هر كدام در جاى خود مانع اساسى رشد و ترقى جامعه می‌شود و حذف اشرافی‌گرى و استكبار و تقويت روحيه عمومى مردم شرائط رشد و بالندگى و سرافرازى ملت اسلام را فراهم می‌سازد. و علت اساسى توسعه كشورهاى توسعه يافته همين است كه همه اقشار و آحاد ملت خود را شريک در كشور خود دانسته و همه آنها در برابر منافع مشترک احساس مسئوليت می‌كنند و استعداد و لياقت و قدرت خلاقيت اكثريت مردم شكوفا شده و به فعليت رسيده و در همه ابعاد جامعه اعم از صنعتى و اقتصادى و سياسى و حقوقى و فرهنگى و اخلاقى به ثمر نشسته و ملت و كشورشان رو به ترقى گذاشته است. ولى تا اين شرائط و اين فرهنگ در كشورى حاكم باشد كه عدّه‌اى به آقائى و سرورى خود ببالند و عدّه‌اى تحقیر شده هم از آقائى و سرورى آنها و تعظيم و تكريم در برابر آنها احساس افتخار و سربلندى و سعادت‌مندى داشته باشند، اكثريت جامعه اسلامى شخصيت و هويت خود را باز نخواهند يافت.

۱۱ ـ از مردم می‌خواست كه به او انتقاد كنند

در خطبه ۲۱۶ خطاب به اصحاب خود می‌فرمايد :« فَلا تَكُفُّوا عَنْ مَقالَةٍ بِحَقٍّ أَوْ مَشْوَرَةٍ بِعَدْلٍ، فَإِنِّي لَسْتُ فِي نَفْسِى بِفَوْقِ أَنْ
أُخْطِئَ، وَ لا آمَنُ ذلِکَ مِنْ فِعْلِي إِلّا أَنْ يَكْفِيَ اللهُ مِنْ نَفْسِى ما هُوَ أَمْلَکُ بِهِ مِنِّي…»؛ « از گفتن سخن حق يا ارائه پيش‌نهادى به من براى اجراى عدالت خوددارى نكنيد چون من بخودى خود مصون از خطا نيستم و از عمل خودم چنين اطمينانی ندارم مگر اينكه خدا جلو نفس مرا بگيرد كه خودش بيشتر از من بر آن تسلط دارد».

۱۲ ـ تبرّى از سياستكارى

در خطبه ۴۱ می‌فرمايد :«… وَ لَقَدْ أَصْبَحْنا فِي زَمانٍ اتَّخَذَ أَكْثَرُ أَهْلِهِ الْغَدْرَ كَيْسآ، وَ نَسَبَهُمْ أَهْلُ الْجَهْلِ فِيهِ إِلى حُسْنِ الْحِيلَةِ. ما لَهُمْ؟ قاتَلَهُمُ اللهُ! قَدْ يَرَى الْحُوَّلُ الْقُلَّبُ وَجْهَ الْحِيلَةِ وَ دُونَهُ مانِعٌ مِنْ أَمْرِ اللهِ وَ نَهْيِهِ فَيَدَعُها رَأْيَ عَيْنٍ بَعْدَ الْقُدْرَةِ عَلَيْها، وَ يَنْتَهِزُ فُرْصَتَها مَنْ لا حَرِيجَةَ لَهُ فِي الدِّينِ»؛ « ما در زمانى قرار گرفته‌ايم كه بيشتر مردم كلک زدن را زيركى شمرده و جاهلان هم اين كار آنها را حسن تدبير به حساب می‌آورند اينها را چه شده؟! خدا با اينها بجنگد! مگر نمي‌دانند كه گاهى چاره‌دان با تجربه راه چاره را می‌بيند ولى از آن بهره‌بردارى نمی‌كند چون امر يا نهى خدا او را از بهره‌بردارى از آن باز مي‌دارد و لذا از آن صرف‌نظر می‌كند ولی شخص ديگرى كه از مخالفت با دين پروائى ندارد، این فرصت را غنيمت می‌شمارد و آن راه چاره غیر مشروع را بكار می‌گيرد».

و در خطبه ۲۰۰ می‌فرمايد :«وَ اللهِ ما مُعاوِيَةُ بِأَدْهى مِنِّي، وَ لكِنَّهُ يَغْدِرُ وَ يَفْجُرُ. وَ لَوْلا كَراهِيَةُ الْغَدْرِ لَكُنْتُ مِنْ أَدْهَى النّاسِ…»؛ «به خدا قسم معاويه از من زيركتر نيست ولى او كلک مي‌زند و دروغ می‌گويد و اگر من از كلک كراهت نداشتم از زيركترين مردم بودم».

۱۳ ـ مخالفت شديد با نظريه (هدف واسطه را توجيه می‌كند)

در خطبه ۱۲۶ می‌فرمايد :« أَتَأْمُرُونِي أَنْ أَطْلُبَ النَّصْرَ بِالْجَوْرِ فِيمَنْ وُلِّيتُ عَلَيْهِ؟! وَ اللهِ لا أَطُورُ بِهِ ما سَمَرَ سَمِيرٌ، وَ ما أَمَّ نَجْمٌ فِي السَّماءِ نَجْمآ»؛ « آيا به من پيشنهاد می‌كنيد كه پيروزى خود را از راه ظلم به كسانى كه بر آنها حكومت می‌كنم بجويم؟ به خدا قسم گرد آن نخواهم رفت مادام كه انسانى زنده باشد و ستاره‌اى در پى ستاره‌اى در حركت باشد».

و در خطبه ۶۹ می‌فرمايد :«… وَ إِنِّي لَعالِمٌ بِما يُصْلِحُكُمْ، وَ يُقِيمُ أَوَدَكُمْ، وَ لكِنِّي وَ اللهِ لا أَرى إِصْلاحَكُمْ بِإِفْسادِ نَفْسِى»؛ « من به سیاستی كه شما را به همكارى وادارد و كجى شما را راست نمايد آگاهم ولى معتقد نيستم كه شما را با فاسد كردن خودم به همكارى وادارم” منظور از اصلاح آنها در اينجا اصلاح به نظر آنها است كه جذب او شوند و به همكارى بيشتر با او علاقه‌مند شوند.

۱۴ ـ زيرنظر گرفتن عمال و كارگزاران خود

بايد توجه داشت كه حكومت و اداره امورکشور طبق دستورات و مبانى الهى و ارزش هاى اخلاقى، به صورت صادقانه و شفاف و بدون غدر و دسيسه، به معنى عدم مراقبت از اوضاع سياسى و ادارى و حالات كارگزاران و مامورين نيست. و اين چنين نيست كه عاملان و كارگزاران، به دلیل اعتماد به ديانت و تقوا و حسن ظن به به حال خود واگذاشته شوند. هر حكومتى خواه دينى و خواه غير دينى خواه ارزشى و خواه غير ارزشى خواه استبدادى و خواه دموكراسى نياز به مراقبت مخفى و به كارگيرى ماموران اطلاعاتی مخفى دارد. و بايد تحركات و فعالیت های سیاسی دوست و دشمن را زيرنظر بگيرد چون هم دوستان در معرض خطر لغزش و فريب خوردن هستند و هم دشمنان ماموران مخفى و نفوذى در بين دوستان دارند كه اطلاعات محرمانه به دست آورند و دوستان را بخرند يا به فساد بكشانند. بنابر اين با صداقت حكومت كردن به معنى سادگى و بی‌توجهى و واگذارى امور به تقديرات و معجزه و منتظر رسيدن اخبار و اطلاعات از طريق عادى و طبيعى نيست.

به همين دليل امام(ع)، هم كارگزاران خود را زيرنظر داشت و هم در بين دشمنان ماموران مخفى داشت كه تحركات آنها را زير نظر گرفته و مطالب لازم را به او گزارش دهند. اين مطلب در بين بيانات او به خصوص در بين نامه‌هائى كه به عمال نوشته و مطالبى كه به آنها تذكر داده مشهود است از جمله در نامه ۴۳ به مصقلة بن هبيرة شيبانى كه به او می‌نويسد « بَلَغَنِي عَنْکَ أَمْرٌ إِنْ كُنْتَ فَعَلْتَهُ فَقَدْ أَسْخَطْتَ إِلهَکَ»؛ « گزارشى از كار تو به من رسيده كه اگر چنين كارى انجام داده باشى خداى خود را به خشم آورده‌اى». و در نامه ۴۴ به زياد بن ابيه می‌نويسد :« وَ قَدْ عَرَفْتُ أَنَّ مُعاوِيَةَ كَتَبَ إِلَيْکَ يَسْتَزِلُّ لُبَّکَ»؛ « به من خبر رسيده كه معاويه به تو نامه نوشته كه عقل تو را به خطا بكشاند». و در نامه ۴۵ به عثمان بن حنيف می‌نويسد :«أَمّا بَعْدُ، يَا ابْنَ حُنَيْفٍ فَقَدْ بَلَغَنِي أَنَّ رَجُلاً مِنْ فِتْيَةِ أَهْلِ الْبَصْرَةِ دَعاکَ إِلى مَأْدَبَةٍ …»؛ « به من گزارش شده كه يكى از اشراف بصره تو را به يک مهمانى دعوت كرده ». و همين‌طور نامه ۴۰ كه به يكى از عمال خود نوشته. از همه جا صريح‌تر نامه ۳۳ است كه به پسر عموی خود قثم بن عباس والى مكه نوشته که می‌فرماید:«أَمّا بَعْدُ، فَإِنَّ عَيْنِي بِالْمَغْرِبِ كَتَبَ إِلَيَّ يُعْلِمُنِي أَنَّهُ وُجِّهَ إِلَى الْمَوْسِمِ أُناسٌ مِنْ أَهْلِ الشّامِ…»؛ «‌ گزارشگر من به من خبر داده كه عدّه‌اى از اهل شام به مراسم حج اعزام شده‌اند …». و همين طور نامه ۳۴ كه به محمد بن ابی‌بكر نوشته و نامه ۶۱ كه به كميل نوشته و نامه ۶۳ كه به ابو موسى اشعرى نوشته و نامه ۷۰ كه به سهل بن حنيف والى مدينه نوشته و نامه ۷۱ كه به منذر بن جاورد عبدى نوشته. و در عهدنامه مالک اشتر می‌فرمايد :« ثُمَّ تَفَقَّدْ
أَعْمالَهُمْ، وَ ابْعَثِ الْعُيُونَ مِنْ أَهْلِ الصِّدْقِ وَ الْوَفاءِ عَلَيْهِمْ، فَإِنَّ تَعاهُدَکَ فِي السِّرِّ لاُِمُورِهِمْ حَدْوَةٌ لَهُمْ عَلَى اسْتِعْمالِ الاَْمانَةِ، وَ الرِّفْقِ بِالرَّعِيَّةِ »؛ « و بعد، رفتار كارگزاران خود را زيرنظر بگير و اشخاصى با صداقت و با وفا را براى بررسى به سوى آنها اعزام كن چون بررسى مخفيانه امور آنها، آنها را به امانت‌دارى و مدارا كردن با مردم وادار می‌سازد»

۱۵ ـ برخورد قاطع با متخلفان

در نامه شماره ۵۰ كه به فرماندهان سپاه خود نوشته، بعد از مشروط كردن وجوب اطاعت آنها از خود به شرائطى، می‌فرمايد :« فَإِنْ أَنْتُمْ لَمْ تَسْتَقِيمُوا لِي عَلى ذلِکَ لَمْ يَكُنْ أَحَدٌ أَهْوَنَ عَلَيَّ مِمَّنِ إعْوَجَّ مِنْكُمْ، ثُمَّ أُعْظِمُ لَهُ الْعُقُوبَةَ، وَ لايَجِدُ عِنْدِي فِيها رُخْصَةً…»؛ « ولى اگر شما بر اين وظائف استوار نمانديد احدى در برابر من خوارتر از كسى كه كجروى نمايد نخواهد بود و بعد به شدت او را مجازات خواهم كرد و راه نجاتى براى خود را نخواهد يافت».

و در نامه ۴۳ به منذر بن جارود عبدى می‌نويسد :« لَئِنْ كانَ ذلِکَ حَقّآ لَتَجِدَنَّ بِکَ عَلَيِّ هَوانآ، و لَتَخِفَّنَّ عِنْدِي مِيزانآ»؛ « اگر آنچه درباره خيانت تو به من رسيده راست باشد خود را در برابر من خوار خواهى يافت و منزلت تو نزد من سبک خواهد شد».

و در نامه ۴۱ به بعضى از عمال خود كه به قولى عبد الله بن عباس بوده آمده :«… فَإِنَّکَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ ثُمَّ أَمْكَنَنِي اللهُ مِنْکَ لَاُعْذِرَنَّ إِلَى اللهِ فِيکَ، وَ لاَضْرِبَنَّکَ بِسَيْفِيَ الَّذِي ما ضَرَبْتُ بِهِ أَحَدآ إِلّا دَخَلَ النّارَ. وَاللهِ لَوْ أَنَّ الْحَسَنَ وَالْحُسَيْنَ فَعَلا مِثْلَ الَّذِي فَعَلْتَ ماكانَتْ لَهُما عِنْدِي هَوادَةٌ، وَ لا ظَفِرا مِنِّي بِإِرادَةٍ، حَتّى آخُذَ الْحَقَّ مِنْهُما، وَ أُزِيحَ الْباطِلَ عَنْ مَظْلَمَتِهِما…»؛ « اگر توبه نكنى و آن اموال را به بيت المال برنگردانى و بعد خدا تو را در دسترس من قرار دهد حكم خدا درباره تو را اجرا خواهم كرد و تو را با شمشيرم خواهم زد شمشيرى كه به احدى نزده‌ام مگر اينكه به جهنم رفته و به خدا قسم اگر اين كار كه تو كردى حسن و حسين هم كرده بودند آنها هم نزد من انعطافى نمي‌ديدند و به ترحمى نائل نمی‌شدند تا اينكه حق را از آنها می‌گرفتم و آثار باطل را از ظلم آنها برطرف می‌نمودم».

در بيانات امام (ع) اين مطلب بارها تكرار شده و نيازى به نوشتن آنها نيست بلكه اين مطلب از ضروريات و واضحات روش او است و همين‌طور از واضحات است كه همين امر باعث شده كه عدّه‌اى از متخلفين و سودجويان كه نتوانسته‌اند از منافع دنيوى بگذرند و تحمل عدالت او را نداشته‌اند از او جدا شده و به معاويه ملحق شده‌اند.

۱۶ ـ عدم توقع اطاعت مطلق از مردم

امام (ع) در نامه ۳۸ كه براى معرفى مالک اشتر به اهل مصر نوشته در بين جملاتى كه به معرفی و ستايش و تمجيد او پرداخته خطاب به مردم می‌فرمايد :« فَاسْمَعُوا لَهُ، وَ أَطِيعُوا أَمْرَهُ فِيما طابَقَ الْحَقَّ»؛ « در برابر او شنوا باشيد و از دستور او اطاعت نمائيد در مواردى كه مطابق حق باشد». يعنى شما حق داريد رفتار و گفتار او را زيرنظر بگيريد و مطابقت يا عدم مطابقت دستور او با حق را بسنجيد و اگر تشخيص داديد دستور او مطابق حق است وظيفه داريد از او اطاعت كنيد.

حتى وجوب اطاعت از خود که خلیفه و امام است، هم مطلق نمي‌داند بلكه آن را مشروط به عمل به حق می‌نمايد و لذا در نامه شماره ۵۰ كه طبق عنوان سيد رضى به فرماندهان سپاه خود نوشته می‌فرمايد :

«أَمّا بَعْدُ، فَإِنَّ حَقّآ عَلَى الْوالِي أَنْ لا يُغَيِّرَهُ عَلى رَعِيَّتِهِ فَضْلٌ نالَهُ، وَ لا طَوْلٌ خُصَّ بِهِ… أَلا وَ إِنَّ لَكُمْ عِنْدِي أَنْ لا أَحْتَجِزَ دُونَكُمْ سِرّآ إِلّا فِي حَرْبٍ، وَ لا أَطْوِيَ دُونَكُمْ أَمْرآ إِلّا فِي حُكْمٍ، وَ لا أُؤَخِّرَ لَكُمْ حَقّآ عَنْ مَحَلِّهِ، وَ لا أَقِفَ بِهِ دُونَ مَقْطَعِهِ، وَ أَنْ تَكُونُوا عِنْدِي فِي الْحَقِّ سَواءً. فَإذا فَعَلْتُ ذلِکَ وَجَبَتْ للهِ ِ عَلَيْكُمُ النِّعْمَةُ، وَ لِي عَلَيْكُمُ الطّاعَةُ»؛ وظيفه والى ـ اشاره به خود ـ اين است كه مقام و مرتبه‌ای که به دست آورده باعث تغيير برخورد او با مردم نشود… و حق شما بر من اين است كه سرّى را از شما مخفى نكنم مگر در امر جنگ و هيچ تصميمى بدون رعايت نظر شما نگيرم مگر در حكمى از احكام خدا و حق شما را به تاخير نيندازم و در حقوق نزد من مساوى باشيد. وقتى من اين حقوق شما را ادا كردم نعمت خدا بر شما تمام و اطاعت من بر شما واجب می‌شود.

۱۷ ـ عدم تحميل نظر خود بر ديگران

در نامه ۵۸ كه بر حسب عنوان به مردم شهرها نوشته جريان برخورد با اهل شام و جنگ صفين و منتهى شدن آن به حكميت را اين چنين توضيح مي‌دهد :« وَ كانَ بَدْءُ أَمْرِنا أَنَّا الْتَقَيْنا وَالْقَوْمُ مِنْ أَهْلِ الشّامِ. وَ الظّاهِرُ أَنَّ رَبَّنا واحِدٌ، وَ نَبِيَّنا واحِدٌ، وَ دَعْوَتَنا فِي الاْسْلامِ واحِدَةٌ، وَ لانَسْتَزِيدُهُمْ فِي الاْ ِيمانِ بِاللهِ وَ التَّصْدِيقِ لِرَسُولِهِ وَ لا يَسْتَزِيدُونَنا وَ الاْ َمْرُ واحِدٌ إِلّا مَا اخْتَلَفْنا فِيهِ مِنْ دَمِ عُثْمانَ، و نَحْنُ مِنْهُ بَراءٌ. فَقُلْنا: تَعالَوْا نُداوِي ما لا يُدْرَکُ الْيَوْمَ بِإِطْفاءِ النّائِرَةِ وَ تَسْكِينِ الْعامَّةِ، حَتّى يَشْتَدَّ الاْ َمْرُ وَ يَسْتَجْمِعَ، فَنَقْوى عَلى وَضْعِ الْحَقِّ فِي مَواضِعِهِ. فقالُوا: بَلْ نُداوِيهِ بِالْمُكابَرَةِ. فَأَبَوْا، حَتّى جَنَحَتِ الْحَرْبُ وَ رَكَدَتْ، وَ وَقَدَتْ نِيرانُها وَ حَمِشَتْ. فَلَمّا ضَرَّسَتْنا وَ إِيّاهُمْ، وَ وَضَعَتْ مَخالِبَها فِينا وَ فِيهِمْ، أَجابُوا عِنْدَ ذلِکَ إِلَى الَّذِي دَعَوْناهُمْ إِلَيْهِ، فَأَجَبْناهُمْ إِلى ما دَعَوْا، وَ سارَعْناهُمْ إِلى ما طَلَبُوا، حَتَّى اسْتَبانَتْ عَلَيْهِمُ الْحُجَّةُ، وَ انْقَطَعَتْ مِنْهُمُ الْمَعْذِرَةُ. فَمَنْ تَمَّ عَلى ذلِکَ مِنْهُمْ فَهُوَ الَّذِي أَنْقَذَهُ اللهُ مِنَ الْهَلَكَةِ، وَ مَنْ لَجَّ وَ تَمادى فَهُوَ الرّاكِسُ الَّذِي رانَ اللهُ عَلى قَلْبِهِ، وَ صارَتْ دائِرَةُ السَّوْءِ عَلى رَأْسِهِ»؛ « ابتداى امر چنين بود كه ما و آنها در
حالى در برابر هم قرار گرفتیم كه بر حسب ظاهر خداى ما و آنها يكى و پيغمبر ما و آنها هم يكى و ما و آنها به يک اسلام دعوت می‌كرديم نه ما در ايمان به خدا و تصديق به رسول او چيز بيشترى از آنها می‌خواستيم نه آنها و ما در هيچ چيزى اختلاف نداشتيم مگر درباره خون عثمان با اينكه ما از آن مبرّا بوديم. پس به آنها گفتيم بيائيد چيزى را كه بعدآ جبران نمی شود، امروز آن را با خاموش كردن فتنه و آرام كردن جامعه اصلاح كنيم تا شيرازه امور محكم شده و تثبيت شود تا بتوانيم به حقوق مورد ادعا درباره قتل عثمان رسيدگى نموده و ادا نمائيم ولى آنها اصرار ورزيده كه اين امر را با لجاجت و عناد به پيش ببرند ولذا كنار نيامده تا اينكه جنگ پپش آمد و آتش آن روشن شد و بالا گرفت و بعد كه اين جنگ، هم ما و هم آنها را گاز گرفت و چنگال‌هاى خود را در ما و آنها فرو برد آن وقت پیشنهادی که از ابتدا به آنها گفته بوديم پذيرفتند. ما هم دعوت آنها را اجابت نموده و از تقاضاى آنها استقبال كرديم تا اينكه مدارک عليه آنها رو شد و بهانه از دستشان خارج شد. بنابراين هر كدام آنها كه به عهد خود وفادار بماند خدا او را از هلاكت نجات خواهد داد و هر كه لجاجت ورزيده و به راه خود ادامه دهد اوست متخلفى كه خدا بر دل او زنگار زده و عاقبت بد روى سر او فرود خواهد آمد».

در نامه شماره ۵۰ كه بر حسب عنوان به فرماندهان سپاه نوشته می‌فرمايد :« أَلا وَ إِنَّ لَكُمْ عِنْدِي أَنْ لا أَحْتَجِزَ دُونَكُمْ سِرّآ إِلّا فِي حَرْبٍ، وَ لاأَطْوِيَ دُونَكُمْ أَمْرآ إِلّا فِي حُكْمٍ …»؛ « حق شما بر من اين است كه هيچ سرّى را از شما مخفى ندارم مگر در مسائل سرّى جنگ و بدون در نظر گرفتن نظر شما هيچ تصميمى نگيرم مگر در اجراى احكام خدا».

در خطبه شماره ۲۳۸ كه بعد از توقف جنگ در صفین، درباره تعيين حَكَم برای حل و فصل اختلاف بین خود و معاویه با اصحاب خود صحبت می‌كند می‌فرمايد :«أَلا وَ إِنَّ الْقَوْمَ اخْتارُوا لاِ َنْفُسِهِمْ أَقْرَبَ الْقَوْمِ مِمّا يُحِبُّونَ وَ إِنَّكُمُ اخْتَرْتُمْ لاِ َنْفُسِكُمْ أَقْرَبَ الْقَوْمِ مِمّا تَكْرَهُونَ. وَ إِنَّما عَهْدُكُمْ بِعَبْدِ اللهِ بْنِ قَيْسٍ بِالاْ َمْسِ يَقُولُ: إِنَّها فِتْنَهٌ فَقَطِّعُوا أَوْتارَكُمْ، وَ شِيمُوا سُيُوفَكُمْ. فَإِنْ كانَ صادِقآ فَقَدْ أَخْطَأَ بِمَسِيرِهِ غَيْرَ مُسْتَكْرَهٍ؛ وَ إِنْ كانَ كاذِبآ فَقَدْ لَزِمَتْهُ التُّهْمَةُ. فَادْفَعُوا فِي صَدْرِ عَمْرِو بْنِ الْعاصِ بِعَبْدِ اللهِ بْنِ الْعَبّاسِ، وَ خُذُوا مَهَلَ الاْ َيّامِ، وَ حُوطُوا قَواصِيَ الاْ ِسْلامِ»؛ « اهل شام براى حكميت كسى را انتخاب كرده‌اند كه نزديک‌ترين فرد به هدف آنها است ولی شما در بين مردم كسى را براى حكميت انتخاب كرده‌ايد كه نزديكترين فرد به هدف آنها است كه شما آن را نمی خواهید. با اينكه سابقه شما با عبد الله بن قيس يعنى ابو موسى اشعرى -که او را برای حکمیت انتخاب کرده اید- اين است كه ديروز- وقت تجهيز لشكر براى سركوب طلحه و زبير- مردم را از يارى ما باز مي‌داشت و می‌گفت: زه كمان‌هاى خود را قطع نمائيد و شمشيرهاى خود را در غلاف بگذاريد. كه اگر در موضع‌گيرى خود صداقت داشته پس با آمدن با ما به اين جنگ بدون اكراه، مرتكب خطا شده و اگر دروغگو بوده جا دارد كه نسبت به او بدگمان باشيم. پس بيائيد عبد الله بن عباس را در مقابل عمرو عاص بفرستيد و از فرصت اين ايام استفاده و از شهرهاى دور اسلام حفاظت نمائید».

با اينكه امام (ع) با حكميت ابو موسى اشعری مخالف بود ولى به خاطر رأى اصحاب خود از كانديداى خود يعنى عبد الله بن عباس صرف نظر كرد و با حكميت ابو موسى موافقت نمود.

۱۸ ـ عدم تسليم در برابر تقاضاى باطل خوارج

مسلم است كه خوارج امام (ع) را محكوم به كفر و شرک به خدا كرده بودند. جريان اين بود كه امام (ع) در جنگ صفين روزى كه جنگ شديدى در گرفت بطورى كه شب آن هم متوقف نشد و روز بعد هم ادامه يافت و جمعيت بسيارى از هر دو طرف كشته شدند و وقتى كه پيروزى سپاه امام نزديک شده بود سپاه شام قرآن‌ها را بر سرنيزه گرفته و
تقاضاى توقف جنگ و حكميت قرآن نمودند. با اينكه امام اين كار را يک حيله سياسى و جنگى دانست ولى چون بسيارى از سپاهيان او اصرار ورزيدند آن را پذيرفت و عمرو عاص از سوى معاويه و ابو موسى اشعرى از سوى امام كه آنهم تحميلى بود به عنوان دو نفر حكم تعيين شدند كه در نهايت با هم توافق نمودند كه هم امام را از خلافت خلع نمايند و هم معاويه را از حكومت شام. ولى همين كه ابو موسى طبق توافق قبلى اعلام كرد كه امام را از خلافت خلع كرده عمرو عاص بعد از او اعلام كرد كه با خلع امام موافق است ولى بر خلاف توافق قبلى با ابو موسی غدر کرد و اعلام نمود كه من معاويه را به خلافت منصوب نمودم. و این غدر عمروعاص باعث تقویت معاویه شد و امام (ع) را در موقعیت دشواری قرار داد.

در اثر این جریان عدّه‌اى از سپاه امام (ع) كه بعدآ به خوارج معروف شدند بعد از پايان حكميت كه ابو موسى فريب عمرو عاص خورد، پشيمان شده و از اينكه او در روزهای آخر جنگ صفین، از جنگ دست كشيده و حكميت را پذيرفته ناراحت شدند و گفتند اين كار شرک و كفر به خدا بود و على مشرک شده و بايد توبه كند. امام و نمايندگان او طى مذاكرات طولانى به آنها گفتند خود شما هم حكميت را پذيرفتيد خوارج گفتند: بلى ما هم مشرک شديم ولى همان‌طور كه ما توبه كرده‌ايم على هم بايد توبه نمايد. در اينجا بعضى از دوستان امام به او گفتند هر چند خوارج اشتباه می‌كنند و ارجاع به حكميت شرک به خدا نبود ولى براى آرام شدن اينها بر حسب ظاهر توبه كن ولى امام اين كار را به معنى تسليم شدن در برابر باطل دانست و نپذيرفت و در ضمن يک بحث با خوارج فرمود :«أَبَعْدَ إِيمانِي بِاللهِ وَ جِهادِي مَعَ رَسُولِ اللهِ (ص) أَشْهَدُ عَلى نَفْسِي بِالْكُفْرِ؟! (لَقَدْ ضَلَلْتُ إِذآ وَ ما أَنَا مِنَ الْمُهْتَدِينَ)؛ « آيا بعد از ايمان به خدا و جهاد با رسول خدا به كفر خود شهادت دهم؟ اگر چنین کنم گمراه شده و از هدايت يافتگان نخواهم بود».

اگر امام طبق تقاضاى آنها ولو به صورت ظاهر اظهار توبه می‌كرد جنگ خوارج پيش نمي‌آمد ولى امام (ع) برای پاسداری از اصول و عدم تسلیم در برابر باطل تقاضاى آنها را نپذیرفت.

 

 

 

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این فیلد را پر کنید
این فیلد را پر کنید
لطفاً یک نشانی ایمیل معتبر بنویسید.
برای ادامه، شما باید با قوانین موافقت کنید

آخرین مطالب

فهرست