1. خانه
  2. /
  3. بخش‌ها
  4. /
  5. سخنان کوتاه
  6. /
  7. واتّقُوا فتنةً لا تُصیبَنّ الّذین ظَلَموا منکم خاصّة

واتّقُوا فتنةً لا تُصیبَنّ الّذین ظَلَموا منکم خاصّة

بترسید از مصیبتی که نه تنها بر ظالمین شما نازل می شود بلکه همه شما را فرا می گیرد.

 یک شیر با سه گاو در یک جنگل با هم زندگی می کردند. یکی از گاوها سفید بود و یکی سیاه و دیگری قهوه ای. یک روز شیر گرسنه شده بود و می خواست یکی از آنها را بکشد و بخورد ولی چون گاوها با هم متحد بودند جرئت این کار نداشت. با یک نقشه زیرکانه آمد نزد گاو قهوه ای و گاو سیاه و گفت ما سه تا همرنگیم و لی این گاو سفید همرنگ ما نیست و جمع ما را ناهمگون کرده اگراجازه بدهید من او را بخورم و بعد ما سه تا همرنگ می شویم و جمعمان جمع مناسب و خوش ترکیبی می شود. گاو قهوه ای و

گاو سیاه گفتند راست گفتی بفرما و او را بخور. شیر گاو سفید را کشت و چند روز شکم خود را سیر کرد. پس از چند روز که باز گرسنه شده بود آمد نزد گاه قهوه ای و گفت من و تو کاملا همرنگیم ولی این گاو سیاه با ما همرنگ نیست و جمع ما را زشت کرده اجازه بده او را بخورم گاو قهوه ای هم گفت اختیار با شما است. بفرما و او را بخور که ما کاملا همرنگ شویم. شیر با اجازه او گاو سیاه را هم خورد. پس از چند روز که باز گرسنه شده بود آمد نزد گاو قهوه ای و گفت حالا باید تو را هم بخورم. گاو قهوه ای که تنها شده بود و چاره ای جز تسلیم نداشت گفت باشد مرا هم بخور ولی اجازه بده که من یک چیز به اطلاع اهل جنگل برسانم. گاو قهوه ای پس از کسب اجازه ملوکانه با صدای بلند فریاد برآود و گفت اهای! ای ساکنان جنگل! بدانید که من در همان روز که گاو سفید خورده شد خورده شده بودم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

این فیلد را پر کنید
این فیلد را پر کنید
لطفاً یک نشانی ایمیل معتبر بنویسید.
برای ادامه، شما باید با قوانین موافقت کنید

آخرین مطالب

فهرست