1. خانه
  2. /
  3. بخش‌ها
  4. /
  5. نهج البلاغه
  6. /
  7. چرا بيانات امام (ع) که در نهج البلاغه آمده در زمان خود او نوشته و تأليف نشد؟

چرا بيانات امام (ع) که در نهج البلاغه آمده در زمان خود او نوشته و تأليف نشد؟

 همانطور كه در مقدمه کتاب خلافت و امامت در نهج البلاغه ضمن بحث درباره سند بيانات منسوب به امام (ع) در نهج البلاغه، اشاره شد، غير از قرآن كريم هيچ كتابى وجود ندارد كه همه مطالب مندرج در آن قطعى الصدور باشد نه نهج البلاغه و نه غير آن. و در همانجا توضيح داديم كه روش ما در استناد به نهج البلاغه براى اثبات يا نفى هر مطلب به اين نحوه نيست كه هر يک از جملات آن را يک سند مسلم به حساب آوريم بلكه تكيه و استناد ما به مطالبى است كه به طور متواتر ولو تواتر معنوى و اجمالى در نهج البلاغه تكرار شده باشد يا مطابق قرآن كريم باشد يا شواهد مسلم تاريخى و علمى صحت آن را تأييد نمايد. در غير اين سه مورد ملتزم به مفاد آن نيستيم و به آن استناد نمی ‏كنيم. هر چند كه هر جمله را در جاى خود توضيح دهيم چون توضيح مفاد هر جمله لزوما به معنى پذيرش مفاد آن نيست.

 

در اينجا به مطلب ديگرى در ارتباط با سند نهج البلاغه می پردازيم و آن اين است كه چرا و به چه دليل مطالب مندرج در نهج البلاغه و ساير بيانات امام (ع) در زمان خود او نوشته و در يك كتاب تاليف نشد كه مطالب آن بدون دغدغه در سند يا احتمال دخل و تصرف و تحریف، در همه اعصار مورد استفاده قرار گيرد؟ با اين كه اکثرخطبه‏ ها و تمام نامه‏ هاى او كه در نهج البلاغه آمده در زمان خلافت او و در كوفه بيان و صادر شده که در آن زمان مسلمين در اثر اختلاط با ملت‏هاى متمدن با تأليف كتاب آشنا شده بودند و علاوه بر شخص خود او (ع) بسيارى از دوستان او هم به اهميت اين مطالب توجه داشتند ولى در عين حال به نوشتن و جمع‏ آورى و تأليف آنها نپرداختند كه نسل‏هاى بعدى بدون شک و شبهه در متن و سند بهتر از این بتوانند از آنها استفاده نمايند.

بر حسب عنوانى كه سيد رضى در اول حكمت ۲۶۶ نوشته، حكمت ۳۱ (الإيمان
على أربع دعائم) پاسخ به تقاضاى كسى بوده كه از امام (ع) خواسته بود ايمان را براى او
تعريف نمايد و امام (ع) به او گفته فردا بيا تا در محضر عموم ايمان را براى تو تعريف
نمايم تا اگر تو گفته مرا فراموش كنى ديگرى آن را حفظ كند. و فرموده كلام مانند يک
شيئ گريزان است، يكى آن را از دست می دهد و ديگرى آن را به چنگ می آورد. معنى
اين كلام اين است كه خود امام (ع) گاهى در صدد اين برآمده كه مطالبى كه بيان می ‏كند
از دست نرود و فراموش نشود و خطر فراموش شدن و ضايع شدن را احساس می ‏كرده
ولى در عين حال تقاضا نكرده كه مطالب او نوشته و گردآورى شود. اين جريان بدون
هيچ ابهامى اين مطلب را روشن می ‏كند كه نوشتن آن بيانات و ثبت آنها در دفتر براى
نگهدارى آنها براى نسل‏هاى آينده به هيچ وجه مطرح نبوده است.

ابن ابى الحديد در شرح خطبه ۸۷ (إنّ من أحبّ عباد اللّه‏ إليه عبدا أعانه اللّه‏ على
نفسه) درباره اهميت اين خطبه و امثال آن مطلبى نوشته كه خلاصۀ آن چنين است:

«چنين مطالبى در ذهن هيچ کسی از عرب خطور نكرده حتى خواص آنها. بلكه اگر كسى
در صدد اين برآمده بود كه اين مطالب را به آنها بياموزد هم قدرت درک و فهم آن را نداشتند».

بنا بر اين اهميت اين مطالب و بى‏ بديل و بى‏ نظير بودن آنها و نياز نسل‏هاى آينده به آنها
يك مطلب واضح و آشكار بوده ولى در عين حال براى ثبت و ضبط آنها و نوشتن آنها در
يك كتاب هيچ اقدامى صورت نگرفته. حتى اينكه در طول تاریخ در اين زمينه هيچ ادعائى هم مطرح
نشده است.

توجه: همانطور كه در اثناء كلام به آن اشاره شد منظور اين است كه چرا اين گونه
بيانات ـ كه در نظر شيعه ـ تالى تلو قرآن محسوب مى‏ شود چرا مانند قرآن در يک يا
چند جلد نوشته و تاليف نشد كه در همه اعصار و قرون مانند قرآن قطعى السند باشد و
در اختيار عموم قرار گيرد؟ بنابراين، جفر و جامعه و كتاب على (ع) كه در بعضى اخبار
آحاد نقل شده و معنى آنها هم به درستى روشن نيست بر فرض صحت از موضوع اين
بحث خارج است چون آن كتاب‏ها در دسترس عموم قرار نگرفته و هر چه بوده نزد
خود امامان(ع) بوده است.

مطلب ديگر اين است كه مسلما آشكار شدن چنين كتابى از امام (ع) در زمان خلفاى بنى ‏اميه خطرناک و غير مقدور بود همانطور كه عده ‏اى از دوستان خاص و ياران خلص او(ع) به عنوان قصاص از قاتلان عثمان به دست عوامل بنى‏ اميه شهيد شدند. ولى حفظ چنين كتابى به طور محرمانه و مخفيانه توسط اهل بيت و آشكار كردن آن در اواخر حكومت بنى‏ اميه و اوائل حكومت بنى عباس مقدور بود. با اينكه هيچ صحبتى از امكان چنين كارى يا عدم امكان آن به ميان نيامده است. تاكنون به سؤال و جوابى درباره اين مطلب برخورد نكرده‏ ام ولى ممكن است همان توجيهاتى كه براى عدم اقدام حضرت رسول (ص) براى ثبت و ضبط اقوال خود بيان شده در اينجا هم بيان شود كه در صفحات بعد مى‏ آيد.

پاسخ اين سؤال بعد از نقل بيانات حضرت امام(ع) درباره علم و روش تحصيل آن و نظر او درباره روش معمول اهل حديث و چند مطلب ديگر در ارتباط با اين مطلب روشن مى ‏شود.

چرا احاديث حضرت رسول (ص) در زمان خود او نوشته و تاليف نشد؟

تحقيق در جهت رسيدن به پاسخ صحيحى براى سؤال اول كه چرا اقوال امام (ع) در
زمان خودش نوشته نشده؟ مستلزم اين است كه به يک سؤال اساسى ‏تر بپردازيم و آن اين
است كه چرا اقوال حضرت رسول (ص) در زمان خود او نوشته و تأليف نشد؟ كه مانند
قرآن بطور كامل در يک يا چند جلد در اختيار امت قرار گيرد و مسلمين در طول تاريخ
دچار اين همه تفرقه و اختلاف نشوند نه تنها در مسائل سياسى و اختلاف بين شيعه و
سنى كه اين همه خسارت در پى داشته بلكه حتى در مسائل عبادى و احكام و مسائل
خانوادگى و ديگر امور اجتماعى كه علاوه بر اختلاف بين شيعه و سنى بين خود اهل
سنت هم اختلافات بسيارى در اين مسائل وجود دارد همانطور كه بين خود شيعيان هم
اختلافات بسيارى وجود دارد.

ممكن است در جواب اين سؤال گفته شود كه در زمان حضرت رسول (ص) جامعه
اسلامى از لحاظ استفاده از ابزار و فنون از جمله نوشتن و تاليف كتاب به مرحله‏ اى
نرسيده بود كه در صدد چنين كارهائى برآيد. ولى همانطور كه اشاره شد در زمان
خلافت امام (ع) جامعه اسلامى با فن نوشتن و تاليف كتاب با كم و بيش آشنا شده بود
ولى در عين حال امام (ع) در صدد چنين كارى برنيامد.

مضافا بر اين كه اين سؤال به همين جا ختم نمى ‏شود و آن اين است كه بر حسب عقيده شيعه كه اقوال ائمه (ع) تالى تلو قرآن و اقوال حضرت رسول (ص) است چرا ائمه شيعه در صدد نوشتن و تاليف بيانات خود دربارۀ اسلام و احكام آن برنيامدند كه شيعيان آنها در طول تاريخ بتوانند به آن كتاب‏ها مراجعه و استناد نمايند؟

توضيح بيشترى در بارۀ سؤال فوق

قرآن كريم حضرت رسول (ص) و قوم او را أُمّى ناميده است و اين از مسلمات تاريخ
است كه آن حضرت سواد خواندن و نوشتن نداشته و عرب ساكن حجاز نيز اهل خواندن
و نوشتن نبوده و كتابى در بين آنها وجود نداشته نه كتابى آسمانى و نه كتابى بشرى هر
چند نزديک ظهور اسلام چند نفر از آنها مختصرى از خواندن و نوشتن آموخته بودند.
ولى تاريخ و آداب و اشعار آنها بطور شفاهى از نسلى به نسلى منتقل شده بود.

همين أُمّى بودن حضرت رسول (ص) كه پيش از نزول قرآن كتابى نمى‏ خوانده
زمينه‏ اى شده كه اعجاز قرآن و وحى بودن آن ثابت شود. قرآن كريم در وصف اين امتياز
در آيه ۴۸ و ۴۹ سوره عنكبوت مى‏ فرمايد: «وَما كُنْتَ تَتْلُو مِنْ قَبْلِهِ مِنْ كِتابٍ وَلا تَخُطُّهُ
بِيَمينِكَ إِذا لاَرْتابَ الْمُبْطِلُونَ * بَلْ هُوَ آياتٌ بَيِّناتٌ في صُدُورِ الَّذينَ اُوتُوا الْعِلْمَ»؛ «اى
پيامبر تو پيش از اين قرآن، نه كتاب مى‏ خواندى و نه با دست خود چيزى مى‏ نوشتى كه
اگر چنين بود مخالفين مى‏ توانستند ايجاد شبهه كنند، ولى اين قرآن آياتى است در سينه
كسانى كه علم به آنها عطا شده».

از اين جا استفاده مى ‏شود كه نگهدارى و ثبت و حفظ قرآن با تكيه و اعتماد بر
حافظه‏ ها بوده نه با تكيه به نوشتن. از آيات ۱۶ تا ۱۸ سوره قيامت كه مى‏ فرمايد: «لا
تُحَرِّكْ بِهِ لِسانَكَ لِتَعْجَلَ بِهِ * إِنَّ عَلَيْنا جَمْعَهُ وَقُرْآنَهُ * فَإِذا قَرَأْناهُ فَاتَّبِعْ قُرْآنَهُ»؛ «قرآن را
با عجله به زبان خود تكرار نكن به عهده ماست كه آن را جمع كنيم و بر تو بخوانيم پس
وقتى ما آن را خوانديم تو با ما آن را بخوان»، استفاده مى ‏شود كه حضرت رسول (ص) از
ترس اينكه بعضى آيات قرآن را فراموش كند آنها را با عجله و شتاب به زبان جارى
مى‏ كرده كه فراموش نشود و خداوند متعال او را دلدارى مى ‏دهد كه خود حافظ قرآن
است و نخواهد گذاشت كه فراموش شود.

اينها همه حكايت از اين مى ‏كند كه اساس حفظ و نگهدارى قرآن مبتنى بر حافظه
بوده و اين يك امتياز بوده كه اعجاز و وحى بودن آن ثابت شود نه يك نقص و كمبود.

اين روش در اوائل بعثت و در مكه بود ولى وقتى حضرت رسول (ص) به مدينه
مهاجرت كرد عدّه‏ اى به عنوان كاتب وحى قرآن را مى‏ نوشتند هر چند اين نوشته ‏ها روى
اشياء متفرق بود و بعد از وفات آن حضرت در يک مجلد نوشته و مصحف ناميده شد.

با توجه به اين همه تاكيد و اهتمام حضرت رسول (ص) براى حفظ و نگهدارى و
نوشته شدن قرآن و با توجه به اين كه به آموختن سواد خواندن و نوشتن اصحاب خود
تاكيد ورزيده و به اين مسئله اهميت داده و با توجه به اينكه اقوال او مبيّن و مكمل قرآن
بوده، جاى تعجب و سؤال است كه چرا و به چه دليل دستور نداده كه آن اقوال نوشته
شود تا اينكه حداقل بعد از وفات او در يك مجموعه تاليف شود و مانند قرآن به عنوان
مرجع و منبع شناخت اسلام در اختيار امت قرار گيرد كه بدون دغدغه در سند و
احتمال جعل و تحريف و بدون آميخته شدن به اباطيل بتوانند در طول تاريخ از آن
استفاده كنند و اين همه اختلافات و وسوسه‏ ها و شبهات پيش نيايد؟! از مسلمات
تاريخ است كه آن حضرت چنان اهتمامى به نوشتن اقوال خود نداشته و جز موارد
اندكى در حيات او حديث نوشته نشده است.

مرحوم هاشم معروف حسينی ‏كه پيرامون فقه و حديث مطالعه و تحقيقاتى داشته و در
اين‏ زمينه‏ كتابهائى ‏نوشته، در كتاب «الموضوعات في الآثار والأخبار» بعد از بحث مفصلى
درباره سنّت در صفحه ۱۹ و ۲۰ مطلبى نوشته كه ترجمه آن با تلخيص چنين است:

«حضرت رسول (ص) با اينكه در نوشتن قرآن تاكيد داشته و عدّه‏ اى از صحابه
هم به اين كار مى‏ پرداختند و با اينكه به آموختن خواندن و نوشتن اصحاب خود
اهتمام داشته، نسبت به نوشته شدن اقوال خود تمايلى نشان نداده و كسى را به
اين امر تشويق و ترغيب نكرده است هرچند در بعض موارد به بعض از اشخاص اجازه داده كه بعض اقوال او را بنويسند.

اين بى‏ توجهى به اين دليل بوده كه از مخلوط شدن اقوال خود با قرآن نگران بوده
و مى‏ ترسيده اين امر زمينه‏ اى شود براى منافقين كه به جعل حديث بپردازند و
آنها را در بين آيات قرآن بگنجانند و زمينه تحريف قرآن را فراهم سازند همان
طور كه تورات و انجيل به همين روش مورد تحريف قرار گرفتند. و در ادامه
مى‏ نويسد بعد از وفات آن حضرت هم اين وضع ادامه پيدا كرد و صحابه به
نوشتن حديث نپرداختند و بعضی خلفا هم به ادامه اين وضع تاكيد نموده و مانع
نوشتن احاديث شدند».

مرحوم سيد رشيد رضا در صفحه ۸۵ جلد دوم تفسير المنار مى‏ نويسد:

«صحابه به نوشتن و جمع حديث نپرداختند بلكه بعضى از آنها از اين كار
جلوگيرى كردند و اگر كسی به طور شفاهى نقل حدیث مى ‏كرد وقتى به اين
كار مى ‏پرداخت كه مناسبتى اقتضا كند».

معنى اين كلام اين است كه نه تنها نوشتن حديث در كار نبوده بلكه نقل شفاهى آن هم
وقتى بوده كه مناسبتى اقتضا كند و چنین نبوده كه نقل حديث به خودى خود موضوعيتى داشته
باشد و حرفه‏ اى به حساب آيد.

پاسخ به اين سؤال و توجيهات آن

يكى از توجيهات اين است كه دين اسلام توسط يک پيامبر أُمّى در بين يک امت
أُمّى بپا خواسته و جامعه اسلامى در زمان حيات حضرت رسول (ص) و مدتى بعد از او
نوپا و جوان بوده و بر طبق سنت الهى از لحاظ استفاده از فنون و ابزار بايد راه تكامل
خود را طى مى‏ كرد تا اينكه تدريجا به مرحله‏ اى مى‏ رسيد كه در صدد تاليف و تصنيف
برآيد و در زمان حضرت رسول(ص) و مدتى بعد از او جامعه هنوز به آن مرحله از تجربه
نرسيده بود كه در صدد نوشتن و تاليف برآيد و لذا براى حفظ و نگهدارى مطالب علمى
و ادبى و تاريخى خود به سپردن به حافظه و نقل شفاهى اكتفا مى ‏كرد.

در عين حال كه اين توجيه تا حدودى مطابق با واقع است بطور كامل قانع كننده
نيست چون اولاً قرآن در همان زمان نوشته و تاليف شد و اگر بنا بود همان طور كه در
زمان ما تصور مى شود حديث تالى تلو قرآن و جزء مكمل قرآن باشد اهميت آن چندان
كمتر از قرآن نبوده و چون جزء مكمل و متمم آن بود لازم مى ‏شد همان زمان نوشته
شود.

و ثانيا اگر دليل ننوشتن اين بود چرا ائمه اهل بيت (ع) كه به عقيده شيعه تالى تلو
حضرت رسول (ص) و ادامه نبوت آن حضرتند به نوشتن مطالب خود نپرداخته و آنها را
در يك مجموعه تاليف نكردند كه در همه اعصار و قرون مرجع و منبع اسلام‏ شناسى
باشد با اينكه در زمان آنها جامعه اسلامى با نوشتن و تاليف و ترجمه علوم گذشتگان
آشنا شده و اين كار را تجربه كرده بود؟!

از اينجا استفاده مى‏ شود كه علت و حكمت ديگرى هم در اين امر دخالت داشته است.

پاسخ و توجيه ديگر اين است كه مسلمين در زمان حضرت رسول (ص) و مدتى بعد
از او نيازى به نوشتن نداشته‏ اند چون از يک طرف داراى حافظه بسيار قوى بودند و
ثانيا نظام اسلام و دستورات آن در مقايسه با ساير نظام‏ هاى آن زمان مانند نظام ايران و
روم بسيار ساده و روان و محدود بوده و به آسانى آن را حفظ می كرده و تطبيق و اجرا
مى كرده‏ اند. ولى بعد كه كشور اسلامى توسعه پيدا كرده و مسلمين با اقوام متمدن آن
زمان مخلوط شده و نياز به دستورات و مقررات بيشترى پيدا كرده‏ اند و ضبط آن مطالب
در حافظه امكان‏ پذير نبوده به نوشتن و تاليف كتب حديث رو آورده‏ اند.

اين پاسخ اگر صحيح باشد نسبت به بخشى از حديث مفيد است كه درباره غير
عبادات باشد چون احكام عبادات اسلامى ارتباطى با تمدن روم و ايران و غيره نداشت كه
در اثر اختلاط با اقوام ديگر توسعه پيدا كرده باشد و چون حافظه‏ ها از ضبط آنها وامانده
شده‏ اند مجبور به نوشتن شده باشند با اينكه قسمت عمده احاديث موجود درباره
عبادات و تفسير قرآن و مسائل اخلاقى اسلام است. تفصيلات احكام عبادى و خوض
در مسائل فرعى و جزئيات و اين همه تفريع فروع در احكام نجاست و طهارت و وضو
و غسل و نماز و روزه و نماز و روزه مسافر به خصوص طبق مذهب شيعه كه قصر نماز و
افطار روزه برای مسافر واجب تعيينى است نه تخييرى و در اثر آن فروعات پيچيده‏ اى پيش آمده
بطورى كه قصر و افطارى كه براى تخفيف بوده باعث اين همه زحمت شده و در بعضى
موارد كه بعضی علما فتوى به جمع بين قصر و اتمام، و روزه در سفر و قضاى آن در وطن داده ‏اند
باعث زحمت بيشتر شده است. به اضافه احكام حج و امور ديگر. اين گونه تفصيلات
چيزى نيست كه در اثر اختلاط با تمدن‏ ها و اقوام ديگر نياز به آن پيدا شده باشد.

اين گونه پاسخ‏ها و توجيهات جنبه تبليغاتى دارد و براى دفاع از وضع موجود و
تبليغ آن به وجود آمده و متصديان آن معمولاً در صدد رسيدن به جواب كامل نبوده‏ اند و
اگر كسانى به نتيجه بهترى رسيده باشند هم، آن را مطرح نكرده‏ اند يا اينكه ما جواب آنها را
پيدا نكرده‏ ايم.

چرا اقوال امامان شيعه (ع) در زمان خود آنها نوشته و تاليف نشد؟

چرا ساير ائمه اهل بيت (ع) علوم خود را ننوشته و در كتابى تاليف نكردند كه
شيعيان آنها بدون دغدغه در سند احاديث و اقوال منسوب به آنها، به كتاب آنها مراجعه
نمايند و احاديث آنها اين همه دچار تعارض و تناقض و جعل و تحريف نشود و اشخاصى مانند ابوالخطاب و مغيرة بن سعيد و بنان بن سمعان و غير اينها نتوانند احاديث جعلى خود را به احاديث آنها مخلوط نمايند؟! با اينكه آنها تا اواسط قرن سوم در بين مردم حضور داشتند و در عصر آنها كتب بسيارى در علم حديث و فقه و تاريخ و ادب و غير اينها تاليف شده و كتب بسيارى در علوم مختلف از زبانهاى ديگر به عربى ترجمه شده بود. و بعضى از آنها مانند امام صادق (ع) از لحاظ علمى مورد قبول غير شيعيان هم بودند و بسيار مشهور شده بودند و به قولی تعداد كسانى كه از او نقل حديث كرده بودند از سنى و شيعه به حدود چهار هزار نفر رسيده بودند.

پاسخ اين سؤال

معمولاً در پاسخ به اين سؤال گفته مى ‏شود آنها در اكثر اوقات در حال انزوا و تقيه به
سر برده و نمى ‏توانسته‏ اند علوم خود و گذشتگان خود را به صورت كتاب مطرح نمايند.
ولى اين جواب قانع كننده نيست چون اولاً قسمت اعظم علوم اسلامى جنبه سياسى
ندارد كه براى حاكمان ايجاد زحمت كند و آنها در صدد محو و نابودى كامل آنها برآيند.
و ثانيا چگونه انتقادات صريح امام على (ع) نسبت به خلفا كه دو نفر اول آنها مورد
احترام شدید اكثر قريب به اتفاق لشكر او بودند مانند آنچه در خطبه شقشقيه آمده محفوظ
ماند و خلفا از نقل و ثبت آن در كتب جلوگيرى نكردند؟! و چگونه آن همه مطاعن
درباره خلفا و اصحاب حضرت رسول (ص) از ائمه اهل بيت (ع) نقل و روايت شد و در
كتاب‏ ها ثبت شد و پس از چند قرن آن كتاب‏ ها به دست مرحوم مجلسى رسيد و در
كتاب بحار جمع‏ آورى شد و اين كتاب‏ها محو و نابود نشد ولى اگر كتابى درباره عبادات و
احكام اسلام نوشته مى ‏شد حاكمان وقت آن را بكلى محو و نابود مى ‏كردند و هيچ
فائده‏ اى بر آن مترتب نمى ‏شد؟! مگر دعاهاى صحيفه سجاديه كه به انشاء امام زين
العابدين (ع) تنظيم شده باقى نمانده؟! مگر به قول معروف حدود چهارهزار نفر از محدثين شيعه و سنى از امام صادق (ع) نقل حدیث نکرده‌اند ؟ چگونه این عظمت و شهرت علمی در آن سطح وسيع به وجود مى‏ آيد و در تاريخ محفوظ مى‏ ماند ولى اگر امام صادق (ع) علوم خود را در يک كتاب می‌نوشت و به طور مخفيانه در خانه اهل بيت يا شيعيان خلص آنها
نگهدارى مى ‏شد اوضاع سياسى آشفته مى‏ شد و حاكمان مجبور مى‏ شدند آن را محو و
نابود كنند كه هيچ اثر و منفعتى بر آن مترتب نشود؟!

چگونه امام موسى بن جعفر (ع) خمس ارباح مكاسب كه در زمان حضرت رسول
(ص) و چند نفر از امامان پيش از او مسكوت مانده بود را به جريان انداخت و نمايندگانى
براى جمع آورى خمس از شيعيان در بلاد منصوب نمود كه هارون رشيد احساس خطر كرد و او
را به زندان انداخت ولى از روى تقيه از نوشتن كتابى درباره عبادات و احكام اسلام
خوددارى كرد؟! نوشتن يک كتاب خطى براى حكومت هارون خطرناک‏تر بود يا جمع‏ آورى آن همه اموال از اطراف و اكناف؟!

مضافا بر اين بسيارى از اولاد امام حسن و امام حسين (ع) در برابر حكومت
بنى‏ اميه و بنى ‏عباس به تجهيز لشكر پرداخته و با آنها جنگيدند كه در كتاب مقاتل
الطالبيين كه به همين منظور تاليف شده شرح حال و تاريخ آنها نوشته شده و حداقل سه
حكومت مستقل از خلفاى بنى عباس توسط آنها تاسيس شد: حكومت علويان در
شمال ايران شامل گيلان و طبرستان و گرگان كه حكومت آل بويه بر اساس عقايد آنها
تاسيس شد، و حكومت ادریسی‌ها كه توسط ادريس بن عبداللّه‏ بن حسن بن امام حسن
مجتبى (ع) در شمال غربى افريقا يعنى مراكش فعلى تاسيس شد و پس از مدتى توسط
خلفاى فاطمى منقرض شد، و همين طور حكومت خلفاى فاطمى كه از اولاد محمد بن
اسماعيل بن امام جعفر صادق (ع) بودند. مضافا بر این‌ها شرفاى مكه و مدينه هم از اولاد امام حسن و
امام حسين (ع) بوده‏ اند و قرن‏ها اداره مكه و مدينه در اختيار آنها بود كه بعد از جنگ
جهانى اول به دست آل سعود افتاد و بعضى از آنها به حكومت عراق و بعضى به حكومت سوريه و بعضى به حكومت اردن منصوب شدند که ملک عبد الله فعلی هم از همان ها است. وحتی حاكمان فعلى كشور مراكش هم منسوب به حضرت فاطمه (ع)هستند.

مضافا بر اینها تعداد كثيرى از بازماندگان اهل بيت هم به عنوان عالم و متقى در بين مردم احترام داشتند كه بعد از وفات آنها قبورشان مورد احترام و زيارتگاه بوده و هست حتى در بين غير شيعيان. از جمله قبر سيده نفيسه در قاهره كه زيارتگاه معتبرى است.

منظور اين است كه اهل بيت و بازماندگان آنها در طول تاريخ مورد احترام بوده و
هستند و افراط در روضه‏ خوانى و تعزيه‏ دارى و خوض در این گونه منقولات و عدم تحقیق کافی در تاریخ در ذهن ما اين توهم ايجاد كرده كه آنها تا آن حد منزوى و مختفى و در حال ترس و تقيه به سر برده‏ اند كه نتوانسته‏ اند علوم خود را نوشته و در يک يا چند كتاب جمع‏ آورى و تاليف نمايند.

اميدوارم در آخر اين مبحث بتوانیم به پاسخ صحيح اين سؤال نزديک شده و حكمت عدم اقدام آنها به تاليف كتاب را روشن نمايیم.

پاسخ صحيح همه اين سؤالات از بيانات حضرت امام (ع) در نهج البلاغه

مقدمتا توجه خوانندگان محترم را به چند نكته جلب مى‏ نمايد:

۱ ـ هر چند اين سؤالات و سؤالات ديگرى در همين راستا كه در جهت اصلاحات
فكرى مطرح شده و تحقيق و رايزنى براى رسيدن به پاسخ مناسب آنها سالها است كه كم
و بيش در بين تعدادى از نخبگان مطرح بوده و بزرگانى امثال مرحوم نائينى و شهيد
صدر و شهيد مطهرى و شهيد بهشتى و مرحوم فضل الله مطالبى در اين زمينه مطرح كرده‏ اند و بعضى از مراجع تقليد هم با صدور فتواهائى در بعض موارد راه را براى شوراى نگهبان باز كردند كه با استناد به آن فتواها به حل بعض معضلات پرداختند، ولى اظهار نظر قطعى در اين مسائل كار بسيار دشوارى است واز طرفی مهمل گذاشتن آن هم نه تنها مشكلى را حل نمى ‏کند
بلكه با گذشت زمان و مطرح شدن مسائل و فروعات جديد بر توسعه و تعميق اين
سؤالات افزوده مى ‏شود و تدريجا از خواص گذشته و به عوام سرايت مى‏ كند.

به دليل همين شرائط پيچيده و فضاى پر از عوامل متناقض و درهم تنيده در اين
نوشتار تلاش مى‏ شود با استمداد از بيانات حضرت امام (ع) در نهج البلاغه مقدماتى
جهت تحقيق در اين مسائل و رسيدن يا نزديک شدن به پاسخ صحيح فراهم شود.

۲ ـ دليل اكتفا به نهج البلاغه و عدم آميختن بحث به منقولات ديگر اين است كه
بيانات امام (ع) در نهج البلاغه پيش از ظهور فرق و مذاهب بيان شده كه بسيارى از
احاديث منسوب به حضرت رسول (ص) و ائمه (ع) را به نفع مذهب خود يا ردّ مذهب
مخالف خود ساخته يا در آنها دست برده يا به تأويل آنها پرداخته‏ اند و ظاهرا بعضى از
اين بيانات هم در جهت پيش‏گيرى از اين انحرافات و كجروى ‏ها بيان شده باشد.

يكى از اين انحرافات اخبارى‏ گرى است كه به استناد بعضی مرویات ظواهر آيات قرآن كريم را حجت
نمى‏ دانند بلكه آيات را با ضميمه كردن آنها با احاديث مورد نظر خود تفسير مى ‏كنند هر
چند نتيجه بر خلاف ظاهر آيات و در بعض موارد بر خلاف معنى صريح آنها باشد. اين
مطلب به طور مفصل در مقدمات تفسير صافى بيان شده است.

منظور اين نيست كه به طور كلى از احاديث صرف‏ نظر شود بلكه منظور اين است كه
اولاً استناد به حديث شرائط فراوانى دارد، و ثانيا استناد به خبر واحد در مسائل
عقيدتى و مسائل زيربنائى به خودى خود جايز نيست و پيدا كردن حديث متواتر يا
محفوف به قرائنى كه موجب قطع و يقين شود هم بسيار دشوار و مستلزم مقدمات و
تحقيقات جامع الأطراف است و كوتاه‏ ترين و صحيح‏ ترين و مطمئن‏ ترين راه، استناد به
نهج البلاغه است كه برخواسته از علم و ايمان حضرت امام علی (ع) و ثمره مباركه و برگزيده
قرآن كريم است، و به عبارت ديگر قرآنى است كه از دل اولين مؤمن به آن و اولين مفسّر
و اولين عمل كننده به آن بعد از حضرت رسول (ص) جوشيده و فوران كرده است، و ثالثا
در مقام تعارض بين نهج البلاغه و بين مرويات ساير كتب حق تقدم و ترجيح با نهج البلاغه است.

۳ ـ همان طور كه در مقدمه جلد اول اين مجموعه؛ يعنى «خلافت و امامت در نهج
البلاغه» به طور مفصل بيان شد يک يک بيانات منسوب به امام (ع) در نهج البلاغه
متواتر و قطعى‏ الصدور نيست و بر همين اساس استناد به هر يك از اين بيانات براى
اثبات يا نفى يک مسئله عقيدتى يا زيربنائى روش محققانه و قانع كننده‏ اى نيست.

البته هر يک از اين بيانات در عين حال كه متواتر و قطعى‏ الصدور نيست بايد در جاى خود تفسير و توضيح داده شود و مفاد و معانى تطبيقى و تضمنى و التزامى آن تبيين شود.

هر چند كه مفاد هر جمله به تنهائى و بدون تأييد مفاد بيانات ديگرى بطورى كه به قدر
مشترك بين آنها اطمينان حاصل شود، حجت قابل استناد در مسائل عقيدتى و زيربنائى نباشد.

طبيعى و وظيفه این جانب این است كه حصول اطمينان به مفاد بيانات مشابه از باب تحقق تواتر معنوى يا اجمالى را به خود خواننده محول نمايم. شهادت من به اين كه تواتر معنوى يا اجمالى در مفاد اين چند بيان امام (ع) تحقق يافته شهادتى نيست كه براى شخص محقق و پژوهشگر قانع كننده باشد.

به عبارت ديگر وظيفه هر شارح و مفسر فقط اين است كه ادله و شواهد را در معرض
ديد قرار دهد و مقدمات مطالعه و تحقيق و استنباط را فراهم كند، نه خود به جاى
ديگران به تفكر و اجتهاد و استنباط بپردازد وسعی کند نظر خود را به ديگران بقبولاند. اين يک اصل مسلّم و بديهى است و هر شخص محقق و پژوهشگر ارتكازا بر همين اساس به مطالعه نوشته جات ديگران اقدام مى ‏نمايد.

تحقيق و اجتهاد واقعى همين است و اگر خواننده كتاب به جاى اينكه شخصا به
تفكر و استنباط و اجتهاد بپردازد انتظار داشته باشد مؤلف كتاب و شارح به جاى او به
تفكر و استنباط بپردازد و او از غذاى هضم شده تغذيه نمايد، مشكل، مشكل خود اوست كه معنى تحقيق و استنباط را درنيافته و مى‏ خواهد خود را بفريبد و مقلدوار به تحقيق و اجتهاد بپردازد.

۴ ـ تحقيق به معنى واقعى كلمه “نه به معنى تبليغاتى آن” به اين معنى است كه شخص
محقق، گم شده‏ اى دارد كه براى پيدا كردن آن به تحقيق و جستجو مى ‏پردازد و اين، به اين
معنى است كه باورها و مقبولات و مشهورات رائج در جامعه را كافى نمى ‏داند بلكه
درباره بعضى از آنها شک و شبهه دارد و اگر بنا باشد همه مقبولات و باورها غير قابل
مناقشه باشد و شک و ترديد در هيچ يک از آنها جايز نباشد و وظيفه همه اين باشد كه
در اصول و فروع و مبانى شناخت مقلد گذشتگان باشند راه تحقيق و استنباط حتى در
اصول كه به اتفاق همه علما تقليد در آنها جايز نيست، بطور كلى بسته مى ‏شود.

بنابر اين قدم اول تحقيق و جستجو براى خروج از تقليد است و اگر ما تحمل شنيدن
هيچ گونه شک و شبهه درباره باورهاى خود نداشته باشيم نبايد خود را محقق و طالب
علم و اجتهاد و استنباط بدانيم و همه علما تحقيق و اجتهاد را تحريم نمايند نه اينكه
بفرمايند اجتهاد در احكام واجب كفائى است و اجتهاد در اصول واجب عينى.

و اگر پس از گذشت سى سال از انقلاب بى‏ نظير اسلامى ايران و در اختيار داشتن
همه امكانات و مؤسسات آموزشى و تبليغى، اذهان عمومى تا اين اندازه ضعيف و
متزلزل باشد كه به صرف طرح يک مسئله تحقيقى آن هم در موضوعاتى كه علما تقليد
در آنها جايز نمى ‏دانند، مشوش شود، بايد به حال زار خود و حوزه علميه و جامعه خود
بگرييم و فقط بگوئيم «إنّا للّه‏ وإنّا إليه راجعون»

از طرف ديگر خواننده و مخاطب اين مطالب حوزه‏ هاى علميه، محققان وصاحب‏ نظران و دانش‏ پژوهانند كه با كم و بيش هر كدام آنها در خور استعداد و توان خويش در صدد تحقيق و استنباط، حداقل در مسائل عقيدتى و مبانى اسلام برآمده‏ اند نه عوام‏ الناس تا تصور شود كه اين مطالب باعث تشويش اذهان عمومى مى ‏شود.

مضافا براین مخاطبین مستقیم اکثر بیانات امام (ع) در نهج البلاغه عموم مردم بودند نه خواص و اگر بنا بود مسائل علمی محرمانه باشد و فقط برای خواص مطرح شود خود امام (ع) نمی‌بایست آن مطالب علمی را برای مردم کوفه بیان نماید.

جهت نزدیک شدن ذهن به پاسخ همه اين سؤالات و روشن شدن اين جريان شايد بهترين راه
اين باشد كه بيانات حضرت امام (ع) در نهج البلاغه درباره علم دين و روش تحصيل آن
و تقدير از علماى حقيقى و نكوهش كسانى كه به ناحق موصوف به عالم شده‏ اند را مورد
بررسى قرار دهيم و در پرتو نتايج حاصله در جهت رسيدن به پاسخ مناسب تلاش
نمايیم، و اين است بخش عمده آن بيانات:

۱ ـ در خطبه اول نهج البلاغه اين عبارت آمده (… فَبَعَثَ فِيهِمْ رُسُلَهُ، وَواتَرَ إِلَيْهِمْ
أَنْبِياءَهُ، لِيَسْتَأْدُوهُمْ مِيثاقَ فِطْرَتِهِ، وَيُذَكِّرُو‌‌هُمْ مَنْسِيَّ نِعْمَتِهِ، وَيَحْتَجُّوا عَلَيْهِمْ بِالتَّبْلِيغِ،
وَيُثِيرُوا لَهُمْ دَفائِنَ الْعُقُولِ…)؛ «… خدا رسولان خود را در بين مردم برانگيخت و
پيامبران خود را يكى بعد از ديگرى به سوى آنها اعزام داشت تا اين كه آنها را وادارند به
اداى پيمانى كه خدا در نهاد آنها نهفته است و نعمت‏ هاى فراموش شده او را به ياد آنها
بياورند و با تبليغ پيام‏ هاى او براى آنها دليل آورده و علم و معرفت نهفته در عقول آنها را
براى آنها برانگيزند و به فعليت برسانند…».

از اين عبارت به خوبى استفاده مى ‏شود كه هدف از بعثت انبيا اين نبوده كه مردم
علوم و معارف را به صورت تقليدى و تحت‏ اللفظى از آنها بگيرند و به حافظه بسپارند و
در كتاب‏ها بنويسند و طوطى ‏وارى بخوانند و به نسل‏هاى بعد منتقل نمايند. يعنى
پيام‏هاى الهى كه از طريق وحى بر پيامبران نازل شده براى اين بوده كه با مردم بحث و
گفتگو نمايند و عقول آنها را به تفكر و انديشه وادارند كه آنچه بايد بفهمند به عقل و
انديشه خود دريابند نه اينكه مردم را به تقليد از خود دعوت كنند و بعد از آنها هم، مقلد
كسانى باشند كه به نقل اقوال آنها بپردازند. همانگونه كه مسلمين بعد از مدت كوتاهى از
وفات حضرت رسول (ص) مبتلاى به آن شدند و كتب حديث و اقوال گذشتگان كه
آميخته به آراء و اهواء فرق و مذاهب از جمله غلات شده بود به گونه‏ اى مورد تقدير قرار
گرفت و با آيات قرآن آميخته و تركيب شد به طورى كه آيات محكم قرآن هم تبديل به
آيات متشابه شد و اين امر، يک اصل مسلم تلقى شد كه قرآن بدون حديث قابل فهم
نيست و در نتيجه اخبارى‏ گرى جاى تدبّر در قرآن را گرفت و تقليد مانع دريافت
صحيح از قرآن و استفاده از عقل و فطرت شد.

جهت تفصيل بيشتر اين مطلب در بين كتب شيعه به ‏مقدمات تفسير صافى مراجعه شود.

۲ ـ در خطبه ۱۷ (إِنَّ أَبْغَضَ الْخَلائِقِ إِلَى اللّه‏ِ رَجُلانِ) مى‏ فرمايد: (… وَرَجُلٌ قَمَشَ جَهْلاً… قَدْ سَمّاهُ أَشْباهُ النّاسِ عالِما وَلَيْسَ بِهِ. بَكَّرَ فَاسْتَكْثَرَ مِنْ جَمْعِ ما قَلَّ مِنْهُ خَيْرٌ مِمّا كَثُرَ… فَإِنْ نَزَلَتْ بِهِ إِحْدَى الْمُبْهَماتِ هَيَّأَ لَها حَشْوا رَثّا مِنْ رَأْيِهِ… يُذْرِي الرِّواياتِ إِذْراءَ الرِّيحِ الْهَشِيمِ… لا يَحْسَبُ الْعِلْمَ فِى شَىْ‏ءٍ مِمّا أَنْكَرَهُ، وَلا يَرى أَنَّ مِنْ وَراءِ ما بَلَغَ مِنْهُ مَذْهَبا لِغَيْرِهِ… إِلَى اللّه‏ِ أَشْكُو مِنْ مَعْشَرٍ يَعِيشُونَ جُهّالاً، وَيَمُوتُونَ ضُلاّلاً. لَيْسَ فِيهِمْ سِلْعَةٌ أَبْوَرُ مِنَ الْكِتابِ إِذا تُلِيَ حَقَّ تِلاوَتِهِ، وَلا سِلْعَةٌ أَنْفَقُ بَيْعا وَلا أَغْلى ثَمَنا مِنَ الْكِتابِ إِذا حُرِّفَ عَنْ مَواضِعِهِ …)؛ «مبغوض‏ ترين مردم نزد خدا دو نفرند … دوم كسى است كه مطالب باطلى را به عنوان علم گردآورى نموده… آدم‏ نماها او را عالم ناميده با اينكه چنين نيست. عجولانه به عنوان تحصيل علم، به گردآورى مطالبى پرداخته كه اندک آنها بهتر است از بسيار آنها… و اگر با يكى از مسائل مشكل مواجه شود
مشتى از مطالب بيهوده و پوسيده از آراء خود را براى حل آن آماده مى ‏كند. روايات را به
عنوان علم مطرح مى ‏كند همانطور كه باد خاشاک را پخش مى‏ كند. چنان محفوظات
خود را باور دارد كه احتمال نمى ‏دهد در چيزهائى كه او نمى ‏داند علمى وجود داشته
باشد و باور ندارد كه غير از راى او راى ديگرى وجود داشته باشد. پناه مى‏ برم به خدا از
دست كسانى كه جاهلانه زندگى مى ‏كنند و گمراهانه مى‏ ميرند كالائى نزد آنها كم‏ رواج‏تر
از قرآن نيست وقتى كه به درستى تفسير شود و كالائى نزد آنها گران‏ بهاتر از قرآن نيست
وقتى كه از موارد تطبيق خود منحرف و به موارد ديگرى حمل شود».

امام (ع) در اين خطبه علم حاصل از گردآورى روايات را مورد نكوهش قرار داده و علم حاصل از تفسير صحيح قرآن را مورد تأكيد قرار داده و مشكلات قضائى و فقهى را ناشى از تحريف معنوى قرآن دانسته است.

۳ ـ در خطبه ۱۸ بعد از آنكه اختلاف علما و قضاة را مورد نكوهش قرار داده و فرموده: نه دين خدا ناقص بوده و نه پيامبر در ابلاغ آن كوتاهى كرده مى‏ فرمايد: (وَاللّه‏ُ سُبْحانَهُ يَقُولُ: « ما فَرَّطْنا فِي الْكِتابِ مِنْ شَيْءٍ » … وَذَكَرَ أَنَّ الْكِتابَ يُصَدِّقُ بَعْضُهُ بَعْضا، وَأَنَّهُ لاَ اخْتِلافَ فِيهِ، فَقالَ سُبْحانَهُ: « وَلَوْ كانَ مِنْ عِنْدِ غَيْرِ اللّه‏ِ لَوَجَدُوا فِيهِ اخْتِلافا كَثِيرا». وَإِنَّ الْقُرْآنَ ظاهِرُهُ أَنِيقٌ، وَباطِنُهُ عَمِيقٌ، لا تَفْنى عَجائِبُهُ، وَلا تَنْقَضِي غَرائِبُهُ، وَلا تُكْشَفُ الظُّلُماتُ إِلاّ بِهِ)؛ « چگونه ممكن است علت اختلاف علما و قضاة در
فتوى و قضاوت اين باشد كه دين خدا ناقص بوده؟ با اينكه خداى سبحان مى ‏فرمايد:
«ما هيچ چيزى را در قرآن فروگذار نكرده‏ ايم» و فرموده كه قرآن بعض آيات آن بعض
ديگر را تصديق و تائيد مى ‏كند و در آن اختلافى وجود ندارد و در اين باره فرموده: «و
اگر اين قرآن از جانب غير خدا بود اختلافات بسيارى در آن مى‏ يافتند» و قرآن ظاهرش
زيبا و باطنش عميق است. شگفتى هاى آن پايان يافتنى نيست و نكته‏ هاى غريب آن
تمام شدنى نيست و مشكلات علمى بدون آن برطرف شدنی نیست».

بسيارى از شارحين در شرح اين خطبه به بيان مطالب فقهى و اصولى و موارد
اختلاف بين سنى و شيعى در اين قسمت پرداخته‏ اند كه آيا قياس و استحسان و امثال
اينها به كلى مردود است آنطور كه اكثر علماى شيعه گفته‏ اند؟ يا اينكه ممكن است در
بعض موارد صحيح باشد.

با صرف نظر از اين تفصيلات ظاهر اين عبارت اين است كه اين اختلافات ناشى از
اين است كه در اجتهاد و استنباط احكام بيش از مقدار لازم به روايات و اجتهاد راى
تكيه و اعتماد شده و به قرآن و معانى دقيق آن توجه نشده و اگر بيش از اين به قرآن
توجه شود اين اختلافات برطرف مى‏شود

۴ ـ امام (ع) در خطبه ۸۷ بين اين دو علم و اين دو عالم مقايسه نموده و با عبارت بسيار جالب و زيبائى راه و روش اين دو دسته و مبدء و منتها و اهداف اين دو را مشخص و متمايز نموه است: در عبارت (إِنَّ مِنْ أَحَبِّ عِبادِ اللّه‏ِ إِلَيْهِ عَبْدا أَعانَهُ اللّه‏ُ عَلى نَفْسِهِ، فَاسْتَشْعَرَ الْحُزْنَ، وَتَجَلْبَبَ الْخَوْفَ، فَزَهَرَ مِصْباحُ الْهُدى فِى قَلْبِهِ، وَأَعَدَّ الْقِرى لِيَوْمِهِ النّازِلِ بِهِ، فَقَرَّبَ عَلى نَفْسِهِ الْبَعِيدَ، وَهَوَّنَ الشَّدِيدَ؛ نَظَرَ فَأَبْصَرَ، وَذَكَرَ فَاسْتَكْثَرَ، وَارْتَوى مِنْ عَذْبٍ فُراتٍ سُهِّلَتْ لَهُ مَوارِدُهُ فَشَرِبَ نَهَلاً، وَسَلَكَ سَبِيلاً جَدَدا. قَدْ خَلَعَ سَرابِيلَ الشَّهَواتِ، وَتَخَلّى مِنَ الْهُمُومِ إِلاّ هَمّا واحِدا انْفَرَدَ بِهِ. فَخَرَجَ مِنْ صِفَةِ الْعَمى، وَمُشارَكَةِ أَهْلِ الْهَوى، وَصارَ مِنْ مَفاتِيحِ أَبْوابِ الْهُدى، وَمَغالِيقِ أَبْوابِ الرَّدى، قَدْ أَبْصَرَ طَرِيقَهُ، وَسَلَكَ سَبِيلَهُ، وَعَرَفَ مَنارَهُ، وَقَطَعَ غِمارَهُ. وَاسْتَمْسَكَ مِنَ الْعُرى بِأَوْثَقِها، وِمِنَ الْحِبالِ بِأَمْتَنِها. فَهُوَ مِنَ الْيَقِينِ عَلى مِثْلِ ضَوْءِ الشَّمْسِ).

در این جملات روش تحصيل علم عالم واقعى كه از جهاد با نفس خود شروع كرده و مراحل
متعددى را طى كرده تا به علم و نور ايمان دست يافته را به طرز زيبائى بيان نموده و در
جمله (قَدْ نَصَبَ نَفْسَهُ للّه‏ِِ سُبْحانَهُ فِي أَرْفَعِ الْأُمُورِ مِنْ إِصْدارِ كُلِّ وارِدٍ عَلَيْهِ، وَتَصْيِيرِ كُلِّ
فَرْعٍ إِلى أَصْلِهِ. مِصْباحُ ظُلُماتٍ، كَشّافُ عَشَواتٍ، مِفْتاحُ مُبْهَماتٍ، دَفّاعُ مُعْضِلاتٍ، دَلِيلُ
فَلَواتٍ. يَقُولُ فَيُفْهِمُ، وَيَسْكُتُ فَيَسْلَمُ) راه و روش او در هدايت خلق و رفع مشكلات و
دفع شبهات آنها را مشخص نموده و در جمله (قَدْ أَلْزَمَ نَفْسَهُ الْعَدْلَ، فَكانَ أَوَّلُ عَدْلِهِ نَفْيَ
الْهَوى عَنْ نَفْسِهِ) التزام عملى او به دستورات الهى را مشخص نموده و در جمله (قَدْ أَمْكَنَ الْكِتابَ مِنْ زِمامِهِ، فَهُوَ قائِدُهُ وَإِمامُهُ، يَحُلُّ حَيْثُ حَلَّ ثَقَلُهُ، وَيَنْزِلُ حَيْثُ كانَ مَنْزِلُهُ) منبع علم و استاد و معلم او را کتاب خدا دانسته. و بعد به تعريف كسى كه بدون در نظر گرفتن تزكيه و خودسازى از ابتدا به جمع‏ آورى منقولات پرداخته، مى‏ پردازد و در اين باره مى‏ فرمايد: (وَآخَرُ قَدْ تَسَمّى
عالِما وَلَيْسَ بِهِ، فَاقْتَبَسَ جَهائِلَ مِنْ جُهّالٍ، وَأَضالِيلَ مِنْ ضُلاّلٍ … قَدْ حَمَلَ الْكِتابَ عَلى آرائِهِ، وَعَطَفَ الْحَقَّ عَلى أَهْوائِهِ) كه منبع علم و استاد و معلم او را جاهلان می‌داند.

و بعد خطاب به مردم مى‏ فرمايد: (فَأَيْنَ تَذْهَبُونَ؟ وَأَنّى تُؤْفَكُونَ؟ وَالْأَعْلامُ قائِمَةٌ،
وَالاْياتُ واضِحَةٌ، وَالْمَنارُ مَنْصُوبَةٌ. فَأَيْنَ يُتاهُ بِكُمْ؟ بَلْ كَيْفَ تَعْمَهُونَ وَبَيْنَكُمْ عِتْرَةُ نَبِيِّكُمْ
وَهُمْ أَزِمَّةُ الْحَقِّ، وَأَعْلامُ الدِّينِ، وَأَلْسِنَةُ الصِّدْقِ) و بعد درباره خدمات زمان حكومت
خود مى ‏فرمايد: (أَلَمْ أَعْمَلْ فِيكُمْ بِالثَّقَلِ الْأَكْبَرِ، وَأَتْرُكْ فِيكُمُ الثَّقَلَ الْأَصْغَرَ؟ وَرَكَزْتُ فِيكُمْ
رايَةَ الاْءِيمانِ، وَوَقَفْتُكُمْ عَلى حُدُودِ الْحَلالِ وَالْحَرامِ …).

امام (ع) در اين قسمت با اشاره به حديث ثقلين مى ‏فرمايد: من كتاب خدا را برنامه
كار خود قرار داده و ثقل اصغر يعنى عترت و اهل بيت را در بين شما باقى گذاشتم.

امام (ع) در اين خطبه درباره روش تحصيل علم به چهار اصل اشاره مى ‏كند:

۱ ) جهت دستيابى به علم ابتدا بايد به تزكيه نفس و عبادت و تسليم در برابر خدا پرداخته شود.

۲ ) مرجع علوم اسلام اهل بيت‏ اند.

۳ ) منبع علم و شناخت آنها تزكيه، عبادت و دقت در قرآن كريم است.

۴ ) تمركز بر منقولات و اصل قرار دادن آنها براى شناخت اسلام، مردود است.

۵ ـ در خطبۀ ۹۱- خطبه أشباح ـ مى‏ فرمايد : (وَاعْلَمْ أَنَّ الرّاسِخِينَ فِي الْعِلْمِ هُمُ الَّذِينَ
أَغْناهُمْ عَنِ اقْتِحامِ السُّدَدِ الْمَضْرُوبَةِ دُونَ الْغُيُوبِ، ألإقْرارُ بِجُمْلَةِ ما جَهِلُوا تَفْسِيرَهُ مِنَ
الْغَيْبِ الْمَحْجُوبِ؛ فَمَدَحَ اللّه‏ُ اعْتِرافَهُمْ بِالْعَجْزِ عَنْ تَناوُلِ ما لَمْ يُحِيطُوا بِهِ عِلْما، وَسَمّى
تَرْكَهُمُ التَّعَمُّقَ فِيما لَمْ يُكَلِّفْهُمُ الْبَحْثَ عَنْ كُنْهِهِ، رُسُوخا فَاقْتَصِرْ عَلى ذلِكَ …)؛

«و بدان كه راسخان در علم كسانى ‏اند كه اعتراف به جهل به غيبى كه از آنها پوشانده
شده، آنها را بى ‏نياز كرده از اينكه بخواهند با تكلف وارد درهاى بسته علم غيب شوند و
خدا اعتراف آنها به ناتوانى به رسيدن به علمى كه به آنها داده نشده را ستايش نموده و
ترك تعمق در علمى كه مكلف به كنجكاوى در آن نشده بودند را، رسوخ در علم ناميده
است. پس تو، هم به همين مقدار اكتفا كن و خود را به تكلف نينداز».

از اين عبارت استفاده مى‏ شود كه عالم واقعى كسى است كه به محدود بودن علم
خود واقف و قانع باشد و در پى اين نباشد كه با تكلف و فشار بر خود و با زور بى‏ جا زدن
به علم دست يابد كه متاسفانه روش تحصيل علم در زمان ما غالبا دچار همين مصيبت
شده و در دامى افتاده كه خلاص شدن از آن بسيار سخت و پرمشقت است به طورى كه
براى اكثريت قريب به اتفاق غير قابل حصول است و بعضى از علما هم كه مى ‏دانند اين
روش يك دام بزرگ و يك باتلاق خطرناک است از روى ناچارى و براى اينكه در نظر دیگران
متهم به بى ‏سوادى نشوند به روش معمول به درس و تدريس و تاليف در اين علوم مى‏ پردازند.

۶ ـ در خطبۀ ۲۱۰ كه امام (ع) در پاسخ كسى كه دربار ۀ احاديث بدعت‏ آميز و احاديث متناقض از او سؤال كرد گفت: (إِنَّ فِى أَيْدِي النّاسِ حَقّا وَباطِلاً، وَصِدْقا وَكَذِبا، وَناسِخا وَمَنْسُوخا، وَعامّا وَخاصّا، وَمُحْكَما وَمُتَشابِها،
وَحِفْظا وَ وَهْما. وَقَدْ كُذِبَ عَلى رَسُولِ اللّه‏ِ صَلَّى اللّه‏ُ عَلَيْهِ وَآلِهِ عَلى عَهْدِهِ حَتّى قامَ خَطِيبا
فَقالَ: «مَنْ كَذَبَ عَلَيَّ مُتَعَمِّدا فَلْيَتَبَوَّأْ مَقْعَدَهُ مِنَ النّارِ». وَإِنَّما أَتاكَ بِالْحَدِيثِ أَرْبَعَةُ رِجالٍ
لَيْسَ لَهُمْ خامِسٌ:)؛ « احاديثى كه در دست مردم وجود دارد مخلوطى است از حق و
باطل و راست و دروغ و ناسخ و منسوخ و عام و خاص و آنچه معنى آن روشن است و
آنچه معنى آن روشن نيست و آنچه درست حفظ شده و آنچه آميخته به وهم است و در
زمان رسول خدا (ص) آن قدر به او دروغ بسته شد تا اينكه بپا خاست و گفت: «هر كه به
من دروغ ببندد جايگاه خود را در آتش قرار داده» و در ادامه می‌فرماید راويان حديث
چهار دسته‏ اند و پنجم ندارند و بعد سه دسته از آنها را مردود دانسته و حديث يک دسته
آنها را قابل قبول دانسته است و در آخر مى ‏فرمايد: (وَكانَ لا يَمُرُّ بِي مِنْ ذلِكَ شَيْءٌ إِلاّ
سَأَلْتُهُ عَنْهُ وَحَفِظْتُهُ)؛ « و هيچ سؤالى در ذهن من خطور نمى ‏كرد مگر اين كه از حضرت
رسول (ص) سؤال مى ‏كردم و جواب آن را حفط مى‏ كردم».

از اين بيانات استفاده مى ‏شود كه امام (ع) روايات موجود در دست مردم را مورد اطمينان نمى‏ دانسته و خود را منبع احاديث حضرت رسول (ص) مى‏ دانسته و در عين حال هيچ صحبتى مبنى بر نوشتن آن احاديث براى نسل‏هاى آينده به ميان نياورده
است.

۷ ـ در خطبۀ ۲۲۲ امام (ع) بعد از قرائت آيه « رِجالٌ لا تُلْهِيهِمْ تِجارَةٌ وَلا بَيْعٌ عَنْ ذِكْرِ
اللّه‏ِ» گفته است: إِنَّ اللّه‏َ سُبْحانَهُ وَتَعالى جَعَلَ الذِّكْرَ جِلاءً لِلْقُلُوبِ، تَسْمَعُ بِهِ بَعْدَ الْوَقْرَةِ،
وَتُبْصِرُ بِهِ بَعْدَ الْعَشْوَةِ، وَتَنْقادُ بِهِ بَعْدَ الْمُعانَدَةِ. وَما بَرِحَ للّه‏ِِ ـ عَزَّتْ آلاؤُهُ ـ فِي الْبُرْهَةِ بَعْدَ
الْبُرْهَةِ وَفِي أَزْمانِ الْفَتَراتِ عِبادٌ ناجاهُمْ فِي فِكْرِهِمْ، وَكَلَّمَهُمْ فِي ذاتِ عُقُولِهِمْ فَاسْتَصْبَحُوا
بِنُورِ يَقَظَةٍ فِي الْأَسْماعِ وَالْأَبْصارِ وَالْأَفْئِدَةِ، يُذَكِّرُونَ بِأَيّامِ اللّه‏ِ، وَيُخَوِّفُونَ مَقامَهُ، بِمَنْزِلَةِ
الْأَدِلَّةِ فِي الْفَلَواتِ … وَكانُوا كَذلِكَ مَصابِيحَ تِلْكَ الظُّلُماتِ، وَأَدِلَّةَ تِلْكَ الشُّبُهاتِ … فَلَوْ
مَثَّلْتَهُمْ لِعَقْلِكَ فِي مَقاوِمِهِمُ الْمَحْمُودَةِ وَمَجالِسِهِمُ الْمَشْهُودَةِ، وَقَدْ نَشَرُوا دَواوِينَ أَعْمالِهِمْ
… لَرَأَيْتَ أَعْلامَ هُدىً، وَمَصابِيحَ دُجىً. قَدْ حَفَّتْ بِهِمُ الْمَلائِكَةُ، وَتَنَزَّلَتْ عَلَيْهِمُ السَّكِينَةُ،
وَفُتِحَتْ لَهُمْ أَبْوابُ السَّماءِ)؛ « خدا كه منزه و متعالى است ذكر را وسيله‏ اى براى روشن
شدن دلها قرار داده كه بعد از ناشنوائى بشنوند و بعد از كورى ببينند و بعد از سركشى رام
شوند. خدا در هر مقطعى از تاريخ حتى در زمانى كه پيامبرى وجود نداشته بندگانى
داشته كه به فكر آنها الهام می‌نموده و در عمق عقل با آنها گفتگو می‌کرده تا اينكه منور به
نورى شده‏ اند كه چشم و گوش و دل آنها روشن شده است. آنها ايام عذاب‏ هاى خدا را
بياد مردم مى‏ آورند و آنها را از خشم خدا مى ‏ترسانند همانند راهنمايانى كه در بيابانها به
راهنمائى مردم مى ‏پردازند… و اين چنين است كه آنها چراغ‏هاى آن ظلمات و
راهنمايان آن شبهات شده‏ اند… پس اگر آنها را در مقابل عقل خود مجسم نمائى، در
جايگاه هاى ستوده و مجالس ديدنى خود در حالى كه دفاتر اعمال خود را باز نموده‏ اند،
آنها را اعلام هدايت و چراغ‏ هاى تاريكى‏ ها مى‏ بينى، در حالى كه فرشتگان اطراف
آنها را گرفته و طمانينه و آرامش ايمان بر آنها فرود آمده و درهاى آسمان به روى آنها
باز شده است».

در این بیانات امام (ع) منشاء رسيدن به اين درجات را ذكر دانسته.

آغاز و انجام روش اينها را تعريف و مشخص نموده.

اينها را راهنما و مرشد مردم دانسته.

ولى در مجموع صدر و ذيل اين جريان هيچ صحبتى از علوم نقلى اعم از حديث و
فقه و تفسير و غيره به ميان نياورده است.

با توجه به بيانات مشابه به خوبى روشن مى ‏شود كه امام (ع) توجه و اهتمامى به
روش متعارف نداشته و حداقل اينكه قائل به ارزش قابل ذكرى براى آنها نبوده است.

۸ ـ در خطبه ۲۳۹ که ظاهرا درباره آل محمد (ص) است مى‏فرمايد: (هُمْ عَيْشُ الْعِلْمِ، وَمَوْتُ الْجَهْلِ. يُخْبِرُكُمْ حِلْمُهُمْ عَنْ عِلْمِهِمْ، وَظاهِرُهُمْ عَنْ باطِنِهِمْ، وَصَمْتُهُمْ عَنْ حِكَمِ مَنْطِقِهِمْ، لا يُخالِفُونَ الْحَقَّ وَلا يَخْتَلِفُونَ فِيهِ. هُمْ دَعائِمُ
الإسْلامِ، وَوَلائِجُ الإعْتِصامِ. بِهِمْ عادَ الْحَقُّ فِي نِصابِهِ، وَانْزاحَ الْباطِلُ عَنْ مَقامِهِ، وَانْقَطَعَ
لِسانُهُ عَنْ مَنْبَتِهِ. عَقَلُوا الدِّينَ عَقْلَ وِعايَةٍ وَرِعايَةٍ، لا عَقْلَ سَماعٍ وَرِوايَةٍ، فَإِنَّ رُواةَ الْعِلْمِ
كَثِيرٌ، وَرُعاتَهُ قَلِيلٌ)؛ «آنها حيات علم و مرگ جهل ند حلم آنها از علم آنها و ظاهر آنها از
باطن آنها و سكوت آنها از حكمت سخن آنها حكايت مى ‏كند. آنها با حق مخالفت
نمى ‏كنند و در آن اختلاف ندارند. آنها ستون‏ هاى اسلامند و پناهگاهائى براى پناه بردن.
به واسطه آنها حق به جاى خود برگشت و باطل از جاى خود كنده شد و زبانش از بيخ
بريده شد. آنها دين را تعقل نمودند كه آن را خوب بفهمند و در اعمال خود رعايت
نمايند نه براى اين كه بشنوند و براى ديگران نقل نمايند چون روايت كنندگان علم
بسيارند و رعايت كنندگان آن اندک‌‌‌».

۹ ـ و همين معنى در حكمت ۹۸ آمده كه مى‏ فرمايد: (اعْقِلُوا الْخَبَرَ إِذا سَمِعْتُمُوهُ
عَقْلَ رِعايَةٍ لا عَقْلَ رِوايَةٍ، فَإِنَّ رُواةَ الْعِلْمِ كَثِيرٌ، وَرُعاتَهُ قَلِيلٌ)؛ « وقتى خبر شنيديد آن را
خوب دريابيد دريافتى كه در عمل منعكس شود نه دريافتى كه در روايت منعكس شود.
چون روايت كنندگان علم بسيارند و رعايت كنندگان آن اندک».

از بيانات امام (ع) در خطبه فوق كه موقعيت و روش آل محمد (ص) در تلقى و نشر
علم دين را از روش سايرين متمايز و مشخص مى ‏سازد نه تنها درباره نوشتن و ثبت
علم دين در كتاب براى نسل‏ هاى آينده هيچ اشاره‏ اى نكرده بلكه نقل شفاهى آن را هم
مورد تحسين قرار نداده و فضيلتى به حساب نياورده و بلكه به نحوى آن را كار
كم‏ اهميت و كم‏ا رزشی جلوه داده است.

هر چند خطبه مذكور در مقام بيان فضائل و امتيازات آل محمد است ولى حكمت
فوق خطاب به اصحاب و ياران و شنوندگان خود مى ‏فرمايد در صدد فهميدن و عمل به
علم دين باشيد نه در صدد نقل و روايت علم و كاملاً واضح است كه براى نقل علم،
فضيلت و اميتازى حتى براى غير آل محمد (ص) قائل نشده است.

۱۰ ـ در وصيت‏نامه امام (ع) به امام حسن (ع) که به شماره ۳۱ در بخش نامه ها آمده می فرماید: (وَ أَنْ أَبْتَدِئَكَ بِتَعْلِيمِ كِتابِ اللّه‏ِ عَزَّ وَجَلَّ وَتَأْوِيلِهِ، وَشَرائِعِ الإسْلامِ وَأَحْكامِهِ، وَحَلالِهِ وَحَرامِهِ، لا أُجاوِزُ ذلِكَ بِكَ إِلى غَيْرِهِ. ثُمَّ أَشْفَقْتُ أَنْ يَلْتَبِسَ عَلَيْكَ مَا اخْتَلَفَ النّاسُ فِيهِ مِنْ أَهْوائِهِمْ وَآرائِهِمْ مِثْلَ الَّذِي الْتَبَسَ عَلَيْهِمْ. فَكانِ إِحْكامُ ذلِكَ عَلى ما كَرِهْتُ مِنْ تَنْبِيهِكَ لَهُ
أَحَبَّ إِلَيَّ مِنْ إِسْلامِكَ إِلى أَمْرٍ لا آمَنُ عَلَيْكَ فِيهِ الْهَلَكَةَ، وَرَجَوْتُ أَنْ يُوَفِّقَكَ اللّه‏ُ فِيهِ
لِرُشْدِكَ، وَأَنْ يَهْدِيَكَ لِقَصْدِكَ، فَعَهِدْتُ إِلَيْكَ وَصِيَّتِي هذِهِ. وَاعْلَمْ ـ يا بُنَيَّ ـ أَنَّ أَحَبَّ ما أَنْتَ
آخِذٌ بِهِ إِلَيَّ مِنْ وَصِيَّتِي تَقْوَى اللّه‏ِ، وَالإِقْتِصارُ عَلى ما فَرَضَهُ اللّه‏ُ عَلَيْكَ. وَالْأَخْذُ بِما مَضى
عَلَيْهِ الْأَوَّلُونَ مَنْ آبائِكَ وَالصّالِحُونَ مِنْ أَهْلِ بَيْتِكَ، فَإِنَّهُمْ لَمْ يَدَعُوا أَنْ نَظَرُوا لِأَنْفُسِهِمْ كَما
أَنْتَ ناظِرٌ، وَفَكَّرُوا كَما أَنْتَ مُفَكِّرٌ، ثُمَّ رَدَّهُمْ آخِرُ ذلِكَ إِلَى الْأَخْذِ بِما عَرَفُوا، وَالإمْساكِ عَمّا
لَمْ‏يُكَلَّفُوا. فَإِنْ أَبَتْ نَفْسُكَ أَنْ تَقْبَلَ ذلِكَ دُونَ أَنْ تَعْلَمَ كَما عَلِمُوا فَلْيَكُنْ طَلَبُكَ ذلِكَ بِتَفَهُّمٍ
وَتَعَلُّمٍ، لا بِتَوَرُّطِ الشُّبُهاتِ، وَغُلُوِّ الْخُصُوماتِ. وَابْدَأْ ـ قَبْلَ نَظَرِكَ فِي ذلِكَ ـ بِالإسْتِعانَةِ
بِإِلهِكَ، وَالرَّغْبَةِ إِلَيْهِ فِي تَوْفِيقِكَ، وَتَرْكِ كُلِّ شائِبَةٍ أَوْلَجَتْكَ فِي شُبْهَةٍ، أَوْ أَسْلَمَتْكَ إِلى
ضَلالةٍ. فَإِذا أَيْقَنْتَ أَنْ قَدْ صَفا قَلْبُكَ فَخَشَعَ، وَتَمَّ رَأْيُكَ فَاجْتَمَعَ، وَكانَ هَمُّكَ فِى ذلِكَ هَمّا
واحِدا، فَانْظُرْ فِيما فَسَّرْتُ لَكَ، وإِنْ أَنْتَ لَمْ يَجْتَمِعْ لَكَ ما تُحِبُّ مِنْ نَفْسِكَ وَفَراغِ نَظَرِكَ
وَفِكْرِكَ، فَاعْلَمْ أَنَّكَ إِنَّما تَخْبِطُ الْعَشْواءَ، وَتَتَوَرَّطُ الظَّلْماءَ، وَلَيْسَ طالِبُ الدِّينِ مَنْ خَبَطَ
وَلا مَنْ خَلَطَ! وَالإمْساكُ عَنْ ذلِكَ أَمْثَلُ).

ترجمه و توضيح عبارت فوق:

۱ ) (وَ أَنْ أَبْتَدِئَكَ بِتَعْلِيمِ كِتابِ … لا آمَنُ عَلَيْكَ فِيهِ الْهَلَكَةَ) «در نظر داشتم فقط قرآن و
تأويل آن و مبانى و احكام اسلام را به تو بياموزم و از ورود به مطالب ديگر خوددارى
كنم ولى چون ترسيدم آراء و گرايشات مورد اختلاف بين مردم كه مطالب را بر آنها
مشتبه ساخته باعث اشتباه تو شود، به نظرم رسيد كه بر خلاف ميل تو مطالبى به تو
بياموزم كه باعث جلوگيرى از وقوع تو در آن اشتباهات شود و اين بهتر از اين است كه
تو را در اين شرائط گمراه كننده به حال خود رها سازم».

از اين عبارت استفاده مى ‏شود كه بحث و جدل‏ هاى كلامى در زمان امام (ع) در
جامعه منتشر بوده است همانطور كه در حكمت ۷۸ آمده كه يك نفر شامى از امام (ع)
سؤال كرد كه آيا حركت ما به سوى شام يک امر مقدر از جانب خدا بوده است؟ كه در
جواب او گفته: (وَيْحَكَ! لَعَلَّكَ ظَنَنْتَ قَضاءً لازِما وَقَدَرا حاتِما) و همانطور كه در حكمت
۲۸۷ آمده كه شخصى درباره قدر از او سؤال كرد و او در جواب گفت: (طَرِيقٌ مُظْلِمٌ، فَلا
تَسْلُكُوهُ).

۲ ) (وَاعْلَمْ ـ يا بُنَيَّ ـ أَنَّ أَحَبَّ ما أَنْتَ آخِذٌ بِهِ إِلَيَّ … وَالإمْساكِ عَمّا لَمْ‏ يُكَلَّفُوا) «و بدان
كه در نظر من بهترين مطلبى كه تو از آن استفاده كنى يكى التزام به تقوى و پرهيز از
معصيت خداست و ديگرى اكتفا كردن به علم به چيزهائى است كه خدا بر تو واجب
نموده و سوم اين است كه به روش پدران و صالحان اهل بيت خود متمسك شوى چون
آنها هم براى خود جستجو نموده و به تفكر پرداختند و در نهايت برگشتند به همان
چيزى كه از اول شناخته بودند و خوددارى از خوض در مسائلى كه مكلف به آن نشده بودند».

از اين عبارت استفاده مى‏ شود كه بحث و جدل‏هاى كلامى و عقيدتى در زمان امام (ع)
مطرح بوده چون در آن زمان عدّه‏ اى از پيروان ساير اديان به اسلام درآمده و رسوبات فكرى
و عقيدتى خود را در بين مسلمين منتشر کرده بودند سالها پيش از آنكه كتب فلسفى و
كلامى ساير اديان به عربى ترجمه شود.

۳ ) هم از اين عبارت و هم از عبارت قبل استفاده مى‏ شود كه امام (ع)خوض در
مسائل كلامى و بحث و جدل‏ هاى عقيدتى را نمى‏ پسنديده و اكتفا به ظاهر دين را
ترجيح مى ‏داده ولى ضرورتا براى پيش‏گيرى از وقوع در شبهات به طرح مطالبى مربوط
به آن مسائل پرداخته است.

۴ ) (فَإِنْ أَبَتْ نَفْسُكَ … وَغُلُوِّ الْخُصُوماتِ) «ولى اگر نفس تو قانع به اين نشد كه به روش گذشتگان خود اكتفا كنى مگر اينكه خودت تجربه كنى و شخصا به نتيجه‏ اى كه آنها رسيدند برسى، اولاً بايد اين تلاش و كوشش تو براى فهميدن باشد نه اينكه بخواهى در باتلاق شبهات غوطه‏ ور شوى و بخواهی براى بحث و جدل و غلبه بر مخالفان مستمسکاتی به دست آوری».

در اينجا امام (ع) روش اهل بحث و جدل‏ هاى كلامى و فلسفى را مورد نكوهش قرار
داده. و اين مطلب نظير همان است كه در حكمت ۳۱ درباره ايمان فرموده: ( … وَالْكُفْرُ
عَلى أَرْبَعِ دَعائِمَ: عَلَى التَّعَمُّقِ، وَالتَّنازُعِ، وَالزَّيْغِ، وَالشِّقاقِ …)

۵ ) (وَابْدَأْ ـ قَبْلَ نَظَرِكَ فِي ذلِكَ … فَانْظُرْ فِيما فَسَّرْتُ لَكَ) « و قبل از هر چيز از خدا
بخواه كه تو را يارى نموده و در كسب معرفت موفق بدارد و ثانيا هر گونه شائبه و
ناخالصى ـ از قبيل حب و بغض نسبت به فرقه‏ ها و غلبه بر خصم ـ كه باعث ايجاد شبهه
در ذهن تو شده يا تو را به گمراهى سوق داده از ذهن خود بيرون كن. و وقتى كه يقين
كردى كه قلب تو از شائبه‏ هاى گمراه كننده تصفيه و براى دريافت معرفت آماده شده و
حواس تو كاملاً جمع شده و اهداف تو در يک هدف متمركز شده، به مطالعه اين مطالب
كه در اين وصيت‏ نامه براى تو توضيح داده ‏ام بپرداز».

۶ ) (وإِنْ أَنْتَ … وَالإمْساكُ عَنْ ذلِكَ أَمْثَلُ) «ولى اگر آن حالى كه از نفس خود انتظار دارى به دست نیاوردی و ذهن تو از شائبه‏ ها خالى نشد و با اين شرائط به مطالعه پرداختى، بدان كه درتاريكى قدم بر مى ‏دارى و حق را با باطل مخلوط مى‏ كنى و در واقع در پى فهم دين نيستى و در اين صورت بهتر اين است كه از تحقيق و جستجو خوددارى نمائى».

۱۱ ـ در حكمت ۳۱ (الاْءِيمانُ عَلى أَرْبَعِ دَعائِمَ … ) مى ‏فرمايد: (… وَالْيَقِينُ مِنْها عَلى أَرْبَعِ شُعَبٍ: عَلى تَبْصِرَةِ الْفِطْنَةِ، وَتَأَوُّلِ الْحِكْمَةِ، وَمَوْعِظَةِ الْعِبْرَةِ، وَسُنَّةِ الْأَوَّلِينَ. فَمَنْ تَبَصَّرَ فِي الْفِطْنَةِ تَبَيَّنَتْ لَهُ الْحِكْمَةُ، وَمَنْ تَبَيَّنَتْ لَهُ
الْحِكْمَةُ عَرَفَ الْعِبْرَةَ، وَمَنْ عَرَفَ الْعِبْرَةَ فَكَأَنَّما كانَ فِي الْأَوَّلِينَ. وَالْعَدْلُ مِنْها عَلى أَرْبَعِ
شُعَبٍ: عَلى غائِصِ الْفَهْمِ، وَغَوْرِ الْعِلْمِ، وَزَهْرَةِ الْحُكْمِ، وَرَساخَةِ الْحِلْمِ. فَمَنْ فَهِمَ عَلِمَ غَوْرَ
الْعِلْمِ، وَمَنْ عَلِمَ غَوْرَ الْعِلْمِ صَدَرَ عَنْ شَرائِعِ الْحُكْمِ … وَالْكُفْرُ عَلى أَرْبَعِ دَعائِمَ: عَلَى
التَّعَمُّقِ، وَالتَّنازُعِ، وَالزَّيْغِ، وَالشِّقاقِ. فَمَنْ تَعَمَّقَ لَمْ يُنِبْ إِلَى الْحَقِّ …) « پايه دوم ايمان
يعنى يقين به روى اين چهار شاخه استوار است بينش ناشى از تيزبينى و تفسير
صحيح حكمت و پندگيرى از عبرت و روش گذشتگان چون كسى كه با تيزبينى بينا
شود حكمت براى او روشن مى‏ شود و هر كه حكمت براى او روشن شود عبرت را
مى‏ شناسد و هر كه عبرت را بشناسد مثل اين است كه در بين گذشتگان حضور داشته
است. پايه سوم ايمان يعنى عدل هم به ترتيب بر چهار شاخه استوار است فهم عميق و
علم عميق و حكمت روشن و حلم راسخ و ريشه‏دار. چون كسى كه خوب بداند به عمق
علم مى ‏رسد و كسى كه به عمق علم برسد از شرايع حكمت سيراب برمی گردد».

در اين جملات كه در تعريف ايمان درجه بالا و علم و حكمت و بينش عميق و رسيدن به شرايع حكمت بيان شده هيچ اشاره‏اى به نوشتن و نقل كردن و استفاده از مكتوبات ديگران نشده است.

توجه: به طورى كه سيد رضى در ذيل حكمت ۲۶۶ گفته اين حكمت در پاسخ به
تقاضاى كسى بيان شده كه از امام (ع) خواسته ايمان را براى او تعريف نمايد و امام (ع)
در جواب او گفته فردا بيا تا در محضر عموم براى تو تعريف نمایم كه اگر تو گفته مرا
فراموش كنى ديگرى آن را حفظ نماید چون كلام مانند يك شيى‏ء فَرّار است يكى آن را از
دست مى‏ دهد و ديگرى آن را به چنگ مى ‏آورد. و اين جريان حكايتِ از اين دارد كه
امام (ع)نمى‏ خواسته اين كلام فراموش شود بلكه مى‏ خواسته در دست مردم بماند و در
عين حال تقاضا نكرده كه نوشته شود و براى نسل‏ هاى آينده بماند. و اين جريان بطور
آشكار و بدون هيچ ابهام و ترديدى مى ‏رساند كه نوشتن مطالب و ثبت در دفتر و
نگهدارى براى نسل‏ هاى آينده به هيچ وجه مطرح نبوده است.

۱۲ ـ در حكمت ۹۲ آمده: (أَوْضَعُ الْعِلْمِ ما وَقَفَ عَلَى اللِّسانِ، وَأَرْفَعُهُ ما ظَهَرَ فِي
الْجَوارِحِ وَالْأَرْكانِ) «سطحى ‏ترين علم علمى است كه روى زبان متوقف باشد و
عميق ‏ترين آن علمى است كه در اعضا و جوارح متبلور شود».

۱۳ ـ در حكمت ۱۰۵ آمده: (إِنَّ اللّه‏َ افْتَرَضَ عَلَيْكُمْ فَرائِضَ، فَلا تُضَيِّعُوها؛ وَحَدَّ لَكُمْ
حُدُودا، فَلا تَعْتَدُوها؛ وَنَهاكُمْ عَنْ أَشْياءَ، فَلا تَنْتَهِكُوها؛ وَسَكَتَ لَكُمْ عَنْ أَشْياءَ وَلَمْ يَدَعْها
نِسْيانا، فَلا تَتَكَلَّفُوها)؛ « خدا چيزهائى را بر شما واجب كرده آنها را ضايع نكنيد و
حدودى را براى شما تعيين نموده از آنها تجاوز نكنيد و چيزهائى را بر شما حرام كرده
حرمت آنها را نشكنيد و به خاطر شما چيزهائى را مسكوت گذاشته كه از روى
فراموشى نبوده پس براى به دست آوردن علم آن به تكلف نپردازيد.

۱۴ ـ و در حكمت ۳۳۸ آمده: (الْعِلْمُ عِلْمانِ: مَطْبُوعٌ وَمَسْمُوعٌ. وَلا يَنْفَعُ الْمَسْمُوعُ إِذا
لَمْ يَكُنِ الْمَطْبُوعُ)؛ «علم بر دو قسم است: طبعى و شنيدنى و اگر طبعى وجود نداشته
باشد شنيدنى سودى نخواهد داشت».

۱۵ ـ در حكمت ۱۴۷آمده (يا كُمَيْلُ بْنَ زِيادٍ إِنَّ هذِهِ الْقُلُوبَ أَوْعِيَةٌ) مى ‏فرمايد: (ها إِنَّ ههُنا
لَعِلْما جَمّا (وَ أَشارَ بِيَدِهِ إِلى صَدْرِهِ) لَوْ أَصَبْتُ لَهُ حَمَلَةً. بَلى أُصِيبُ لَقِنا غَيْرَ مَأْمُونٍ عَلَيْهِ
مُسْتَعْمِلاً آلَةَ الدِّينِ لِلدُّنْيا، وَمُسْتَظْهِرا بِنِعَمِ اللّه‏ِ عَلى عِبادِهِ، وَبِحُجَجِهِ عَلى أَوْلِيائِهِ. أَوْ
مُنْقادا لِحَمَلَةِ الْحَقِّ لا بَصِيرَةَ لَهُ فِي أَحْنائِهِ، يَنْقَدِحُ الشَّكُّ فِي قَلْبِهِ لِأَوَّلِ عارِضٍ مِنْ شُبْهَةٍ،
أَلا لا ذا وَلا ذاكَ. أَوْ مَنْهُوما بِاللَّذَّةِ سَلِسَ الْقِيادِ لِلشَّهْوَةِ. أَوْ مُغْرَما بِالْجَمْعِ وَالإدِّخارِ، لَيْسا
مِنْ رُعاةِ الدِّينِ فِي شَيْءٍ، أَقْرَبُ شَيْءٍ شَبَها بِهِمَا الْأَنْعامُ السّائِمَةُ. كَذلِكَ يَمُوتُ الْعِلْمُ
بِمَوْتِ حامِلِيهِ.

اللّهُمَّ بَلى، لا تَخْلُو الْأَرْضُ مِنْ قائِمٍ للّه‏ِِ بِحُجَّةٍ. إِمّا ظاهِرا مَشْهُورا، وَإِمّا خائِفا مَغْمُورا،
لِئَلاّ تَبْطُلَ حُجَجُ اللّه‏ِ وَبَيِّناتُهُ. وَكَمْ ذا وَأَيْنَ؟ أُولئِكَ ـ وَاللّه‏ِ ـ الْأَقَلُّونَ عَدَدا، وَالْأَعْظَمُونَ عِنْدَ
اللّهِ قَدْرا، يَحْفَظُ اللّه‏ُ بِهِمْ حُجَجَهُ، وَبَيِّناتِهِ حَتّى يُودِعُوها نُظَراءَهُمْ، وَيَزْرَعُوها فِي قُلُوبِ
أَشْباهِهِمْ. هَجَمَ بِهِمُ الْعِلْمُ عَلى حَقِيقَةِ الْبَصِيرَةِ … أُولئِكَ خُلَفاءُ اللّه‏ِ فِي أَرْضِهِ، وَالدُّعاةُ إِلى
دِينِهِ)؛

« اى كميل علم انبوهى در سينه‌ام نهفته است اى كاش كسانى پيدا مى‏ كردم كه به
آنها بياموزم. بلى كسى پيدا مى‏ كنم كه مورد اعتماد نيست. دين را وسيله دنيا قرار
مى ‏دهد و مى‏ خواهد به وسيله نعمت‏ هاى خدا بر بندگان او و به وسيله حجت‏ هاى او بر
اولياء او غالب شود. يا كسى كه مقلد حاملان حق است و خود بصيرتى در اطراف و
جوانب حق ندارد و وقتی که با اولين شبهه‏ مواجه شود به شک مى‏ افتد. نه آن صلاحيت علم
دارد و نه اين. و ديگرى هم تشنه كامجوئى و تابع شهوت است و ديگری هم حريص بر
ثروت ‏اندوزى است اينها هم حافظان دين نخواهند بود. بيش از هر چيزى به حيوانات
چرنده شباهت دارند. اين چنين است كه علم به وسيله نبودن كسانى كه آن را به عهده
بگيرند از بين مى‏ رود. البته زمين خالى نمى ماند از كسى كه حجت خدا را به خاطر او
سرپا نگهدارد خواه اينكه ظاهر و مشهور باشد و خواه ترسان و مخفى تا اين كه
حجت‏ ها و بينات خدا از بين نروند. ولى اينها چند نفرند و كجايند؟ به خدا قسم اينها از
لحاظ تعداد كمترين و از لحاظ ارزش در نظر خدا بزرگترينند خدا به واسطه اينها
حجت‏ ها و بينات خود را نگهدارى مى ‏كند تا اينكه به نزد امثال خود به امانت بگذارند و
در قلوب امثال خود بكارند. علم اينها را به سوى حقيقت بصيرت سوق داده … اينهايند
خلفاى خدا در زمين و دعوت كنندگان به دين او».

از اين بيانات به خوبى استفاده مى‏ شود كه چرا امام (ع) به علوم نقلى و نوشتن مطا لب
خود توجه نداشته و به چه دليل متصديان نقل حديث را مورد نكوهش قرار داده است.

اشاره به اصل و قاعدۀ سمحۀ سهله بودن اسلام

چون روح اين بيانات با قاعده سمحه سهله بودن اسلام تناسب دارد پيش از پرداختن به استنباط نظر امام (ع) از آنها لازم است اشاره كوتاهى به اين قاعده داشته باشيم.

يكى از خصوصيات دين اسلام كه شيعه و سنى آن را يكى از اصول آن به حساب
آورده‏ اند اين است كه اسلام دين سمحه سهله است يعنى تعاليم و احكام آن بر اساس
هموار و آسان بودن طرح‏ ريزى و تنظيم شده بطورى كه پيچيدگى در آن وجود نداشته
باشد و به خاطر حفظ همين سادگى و سهولت از كثرت سؤال و دقت در جزئيات و تَوَسّع
در فروع نهى و جلوگيرى شده است.

آيه ۱۰۱ و ۱۰۲ سوره مائده مى‏ فرمايد: «يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا لا تَسْئَلُوا عَنْ أَشْياءَ إِنْ
تُبْدَ لَكُمْ تَسُؤكُمْ وَإِنْ تَسْئَلُوا عَنْها حينَ يُنَزَّلُ الْقُرْآنُ تُبْدَ لَكُمْ عَفَا اللّه‏ُ عَنْها وَاللّه‏ُ غَفُورٌ حَليمٌ
* قَدْ سَأَلَها قَوْمٌ مِنْ قَبْلِكُمْ ثُمَّ أَصْبَحُوا بِها كافِرينَ»؛ «اى كسانى كه ايمان آورده ‏ايد
درباره چيزهائى كه اگر براى شما بيان شود باعث ناراحتى شما مى‏ شود سؤال نكنيد هر
چند اگر در وقت نزول قرآن درباره آنها سؤال كنيد براى شما بيان مى‏ شود و خدا
آمرزنده و حليم است * كسانى كه پيش از شما بودند درباره اين اشياء سؤال كردند ولى
بعد به آن كافر شدند».

تفسير مجمع البيان در تفسير اين آيه مى ‏نويسد:

كلام امام على (ع): «إِنَّ اللّه‏َ افْتَرَضَ عَلَيْكُمْ … وَسَكَتَ لَكُمْ عَنْ أَشْياءَ وَلَمْ يَدَعْها
نِسْيانا، فَلا تَتَكَلَّفُوها» ـ حكمت ۱۰۵ نهج البلاغه ـ اشاره به همين آيه است و در
تفسير جوامع الجامع مى‏ نويسد: معنى آيه اين است كه در سؤال از حضرت رسول (ص) زياده‏ روى نكنيد.

در تفسير الميزان مى ‏نويسد:

منظور از اشياء در آيه خصوصيات مربوط به احكام و قيود و شرائط موضوعات آنها است.

در المصحف المفسر فريد وجدى مى ‏نويسد:

از حكمت‏هاى بسيار ارزشمند اسلام اين است كه براى آسان كردن دين و براى
اينكه امور آن پيچيده نشود راه كثرت سؤال را به روى مردم بسته است.

و در ادامه مى ‏نويسد:

اين دستور كجا و روش آنها كه فروعاتى را فرض مى ‏كنند و براى آنها جواب تعيين مى‏ كنند كجا؟!

در تفسير الميزان و المنار و الدر المنثور در ذيل تفسير اين آيه احاديث بسيارى
روايت شده است. و همين طور در كتاب كنز العمال ج ۱، ص ۷۳ و ۱۷۸ و ۱۸۱ و ۱۹۲
و ۱۹۳ و ۲۰۵ احاديث بسيارى درباره اين مطلب روايت شده است.

شاطبى در جلد چهارم الموافقات فى اصول الأحكام ص ۱۸۴ مى‏گويد:

زياده ‏روى در سؤال مذموم است و دليل آن مطالب فراوانى است كه در اين باره
در قرآن و سنت و كلام گذشتگان آمده است از جمله آيه «يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا لا تَسْئَلُوا عَنْ أَشْياءَ …».

و بعد به مطالب مفصلى درباره اين موضوع پرداخته است.

خلاصه اينكه نهى از كثرت سؤال و تدقيق در مسائل به خاطر حفظ سهولت و آسانى
تعليمات و احكام اسلام از مسلمات بوده ولى همانطور كه از فريد وجدى نقل شد و
همانطور كه به نقل تفسير الميزان در تفسير همين آيه، در تفسير عياشى از امام رضا (ع)
نقل شده، که فرموده: مردم اين اصل را رعايت نكرده و با كثرت سؤال و فرض فروعات بسيار و
تعيين جواب براى آنها سهولت و سادگى احكام اسلام را تبديل به پيچيدگى و عسر و حرج نمودند.

نتايج حاصله از مطالب فوق

۱ ـ لازمه سمحه سهله بودن اسلام

از تاكيد بر سمحه سهله بودن دين اسلام و نهى از كثرت سؤال استفاده مى‏ شود كه اين
همه توسّع در مسائل عقيدتى و فقهى و خوض در مسائل فرضى و تفريع فروع و
پرداختن به جواب‏ ها و نقل اقوال كه در كتب كلامى و فقهى آمده و مسئله‏ گوها هم فرض
بر خود مى ‏دانند كه آنها را در كلاس درس و منبر و راديو و تلويزيون مطرح نمايند مورد
نظر و مطلوب حضرت رسول (ص) و امام على و سائر ائمه (ع) نبوده و به همين دليل به
كسانى كه در پى اين مسائل برآمده‏ اند روى خوشى نشان نداده‏ ند.

توضيح: منظور از سمحه سهله بودن دين اسلام اين است كه تعاليم و احكام آن ساده
و بدون پيچيدگى و ابهام است و آموزش آن بايد بدون خوض در جزئيات و تفصيلات
انجام گيرد. و اين منافات با اين مطلب ندارد كه عمل به اين دستورات بطور صحيح كه
مثمر ثمر باشد بسيار مشكل باشد چون انجام عبادات با اخلاص و بدون عجب و ريا و
اداء حقوق ديگران به خصوص اعضاء خانواده و ترک حسادت و غيبت و تهمت و كينه
و پرهيز از مال حرام و امثال اين دستورات بسيار مشكل بلكه به درجات كامل براى
اكثريت قريب به اتفاق عملاً دور از استطاعت است مگر براى كسانى كه به درجات
عاليه‏ اى از ايمان و خودسازى رسيده باشند.

۲ ـ علم و معرفت مورد نظر امام (ع)

از جمله «… وَيُثِيرُوا لَهُمْ دَفائِنَ الْعُقُولِ …» كه در خطبه اول آمده

و از اول خطبه ۸۷ «إِنَّ مِنْ أَحَبِّ عِبادِ اللّه‏ِ إِلَيْهِ …تا… فَذلِكَ مَيِّتُ الْأَحْياءِ»

و عبارت «وَما بَرِحَ للّه‏ِِ ـ عَزَّتْ آلاؤُهُ ـ فِي الْبُرْهَةِ بَعْدَ الْبُرْهَةِ وَفِي أَزْمانِ الْفَتَراتِ عِبادٌ ناجاهُمْ فِي فِكْرِهِمْ، وَكَلَّمَهُمْ فِي ذاتِ عُقُولِهِمْ …» در خطبه ۲۲۲

وعبارت «عَقَلُوا الدِّينَ عَقْلَ وِعايَةٍ وَ رِعايَةٍ، لا عَقْلَ سَماعٍ وَ رِوايَةٍ …» در خطبه ۲۳۹.

و جمله «اعْقِلُوا الْخَبَرَ إِذا سَمِعْتُمُوهُ عَقْلَ رِعايَةٍ لا عَقْلَ رِوايَةٍ …» در حكمت ۹۸.

و عبارت «اللّهُمَّ بَلى، لا تَخْلُو الْأَرْضُ مِنْ قائِمٍ للّه‏ِِ بِحُجَّةٍ …» در حكمت ۱۴۷.

و عبارت «الْعِلْمُ عِلْمانِ: مَطْبُوعٌ وَمَسْمُوعٌ. وَ لا يَنْفَعُ الْمَسْمُوعُ إِذا لَمْ يَكُنِ الْمَطْبُوعُ» در حكمت ۳۳۸.

استفاده مى ‏شود كه علم و معرفت حقيقى دين آن است كه از دل و روح و عقل انسان
خود ساخته و با ايمان بجوشد نه محفوظاتى كه متكى به منقولات باشد و عالم واقعى
كسى است كه علم از دل و روح او بجوشد نه كسى كه به حفظ و نقل منقولات پرداخته و
مردم آنها را حافظان و حاملان علم به حساب مى آورند.

۳ ـ منبع علم در نظر امام (ع) كتاب خدا است

از عبارت «لَيْسَ فِيهِمْ سِلْعَةٌ أَبْوَرُ مِنَ الْكِتابِ إِذا تُلِيَ حَقَّ تِلاوَتِهِ، وَلا سِلْعَةٌ أَنْفَقُ بَيْعا
وَلا أَغْلى ثَمَنا مِنَ الْكِتابِ إِذا حُرِّفَ عَنْ مَواضِعِهِ …» در خطبه ۱۷.

و از عبارت «وَاللّه‏ُ سُبْحانَهُ يَقُولُ: «ما فَرَّطْنا فِي الْكِتابِ مِنْ شَيْءٍ» … وَذَكَرَ أَنَّ
الْكِتابَ يُصَدِّقُ بَعْضُهُ بَعْضا، وَأَنَّهُ لاَ اخْتِلافَ فِيهِ، فَقالَ سُبْحانَهُ: «وَلَوْ كانَ مِنْ عِنْدِ غَيْرِ اللّه‏ِ
لَوَجَدُوا فِيهِ اخْتِلافا كَثِيرا». وَإِنَّ الْقُرْآنَ ظاهِرُهُ أَنِيقٌ، وَباطِنُهُ عَمِيقٌ، لا تَفْنى عَجائِبُهُ، وَلا
تَنْقَضِي غَرائِبُهُ، وَلا تُكْشَفُ الظُّلُماتُ إِلاّ بِهِ» در خطبه ۱۸.

و عبارت «قَدْ أَمْكَنَ الْكِتابَ مِنْ زِمامِهِ، فَهُوَ قائِدُهُ وَإِمامُهُ، يَحُلُّ حَيْثُ حَلَّ ثَقَلُهُ،
وَيَنْزِلُ حَيْثُ كانَ مَنْزِلُهُ» در خطبه ۸۷.

و عبارت « وَتَعَلَّمُوا الْقُرْآنَ فَإِنَّهُ أَحْسَنُ الْحَدِيثِ، وَتَفَقَّهُوا فِيهِ فَإِنَّهُ رَبِيعُ الْقُلُوبِ،
وَاسْتَشْفُوا بِنُورِهِ فَإِنَّهُ شِفاءُ الصُّدُورِ، وَأَحْسِنُوا تِلاوَتَهُ فَإِنَّهُ أَنْفَعُ الْقَصَصِ» در خطبه ۱۱۰.

و عبارت «… وَاعْلَمُوا أَنَّهُ لَيْسَ عَلى أَحَدٍ بَعْدَ الْقُرْآنِ مِنْ فاقَةٍ، وَلا لِأَحَدٍ قَبْلَ الْقُرْآنِ مِنْ
غِنىً» در خطبه ۱۷۶.

و عبارت «فِي الْقُرْآنِ نَبَأُ ما قَبْلَكُمْ، وَخَبَرُ ما بَعْدَكُمْ، وَحُكْمُ ما بَيْنَكُمْ» در حكمت ۳۱۳.

استفاده مى‏ شود كه امام (ع) منبع علم دین را قرآن مى ‏داند و آن را به عنوان مرجع، كافى مى ‏داند.

از استناد به جمله «ما فَرَّطْنا فِي الْكِتابِ مِنْ شَيْءٍ» و از جمله «وَإِنَّ الْقُرْآنَ ظاهِرُهُ
أَنِيقٌ، وَباطِنُهُ عَمِيقٌ …» و جمله «فِي الْقُرْآنِ نَبَأُ ما قَبْلَكُمْ …» استفاده مى ‏شود كه منبع بودن قرآن براى علوم اسلامى حتى استنباط و استخراج احكام فرعى، تنها آيات احكام است چون آيات احكام آياتى است صريح الدلاله و آياتى كه ظاهر و باطن و معانى عميقى غير از معنى سطحى آن دارد غير از آيات احكام است.

۴ ـ روش تحصيل علم و معرفت در نظر امام (ع)

از عبارت «إِنَّ مِنْ أَحَبِّ عِبادِ اللّه‏ِ إِلَيْهِ عَبْدا أَعانَهُ اللّه‏ُ عَلى نَفْسِهِ» تا جمله «وَيَنْزِلُ
حَيْثُ كانَ مَنْزِلُهُ» در خطبه ۸۷.

و از عبارت «إِنَّ اللّه‏َ سُبْحانَهُ وَتَعالى جَعَلَ الذِّكْرَ جِلاءً لِلْقُلُوبِ، تَسْمَعُ بِهِ بَعْدَ الْوَقْرَةِ،
وَتُبْصِرُ بِهِ بَعْدَ الْعَشْوَةِ، وَتَنْقادُ بِهِ بَعْدَ الْمُعانَدَةِ. وَما بَرِحَ للّه‏ِِ ـ عَزَّتْ آلاؤُهُ ـ فِي الْبُرْهَةِ بَعْدَ
الْبُرْهَةِ وَفِي أَزْمانِ الْفَتَراتِ عِبادٌ ناجاهُمْ فِي فِكْرِهِمْ، وَكَلَّمَهُمْ فِي ذاتِ عُقُولِهِمْ…» تا آخر
خطبه ۲۲۲.

و نظاير اينها استفاده مى‏ شود كه راه تحصيل علم و معرفت كه انسان بتواند متصدى
هدايت و ارشاد مردم و رتق و فتق امور آنها بر حسب موازين و احكام اسلام بپردازد،
اين است كه از ابتدا به تزكيه نفس و تسلط بر آن بپردازد و با عبادت و ذكر و تلاوت
قرآن براى رسيدن به هدف از خدا يارى بخواهد و قلب و روح و فكر خود را از غير خدا
تصفيه نموده و تسليم او نمايد. در اين صورت است كه ممكن است انسان به درجاتى از
نور علم و معرفت نائل شود و به تعبير امام (ع) براى خدا متصدى بالاترين امور شود و
مرجع حل مشكلات دينى و ار جاع هر فرع به اصل آن شود.

۵ ـ منظور از تعمق در جمله «وَالْكُفْرُ عَلى أَرْبَعِ دَعائِمَ: عَلَى التَّعَمُّقِ…» در حكمت ۳۱ چيست ؟

گاهى انسان به تصور رسيدن به اسرار به تعمق در موضوعاتى مى پردازد كه از حدود
و توانائى فكر و انديشه او بالاتر است مانند ذات بارى تعالى و صفات خاص او و نحوه
صدور فعل از او و امثال اينها كه استعداد و ذهن و قدرت فكرى او توانائى رسيدن به آنها
را ندارد و به دليل همين عجز به عالم اوهام و توهمات و كج انديشى و انحراف كشيده
می ‏شود و يك سرى تخيلات و اصطلاحات واهى را به عنوان علم و معرفت به خاطر
مى ‏سپارد و عدّه‏ اى از مردم هم جذب او مى ‏شوند و به اين مطالب دلخوش و سرگرم
مى‏ شوند با اينكه در واقع به حقيقتى نرسيده و نورى بر دل آنها نتابيده است.

و گاهى خود موضوعى كه مورد تعمق قرار مى‏ گيرد بطور كلى خارج از دائره قدرت
فهم انسان نيست ولى چون انگيزۀ تعمق در آن، فهم نيست بلكه غلبه بر رقيب يا اظهار
فضل يا خوض در منازعات و مجادلات فرقه‏ اى و مذهبى است يا اينكه در عين صحت
نيّت و انگيزه، راه و روش صحيحى براى تعمق انتخاب نكرده، قهرا دچار انحراف و كج‏ فكرى مى‏ شود.

۶ ـ نقش عترت و اهل بيت

در خطبه ۲ مى ‏فرمايد: «لا يُقاسُ بِآلِ مُحَمَّدٍ (ص) مِنْ هذِهِ الْأُمَّةٍ أَحَدٌ، وَلا يُسَوّى بِهِمْ
مَنْ جَرَتْ نِعْمَتُهُمْ عَلَيْهِ أَبَدا. هُمْ أَساسُ الدِّينِ، وَعِمادُ الْيَقِينِ. إِلَيْهِمْ يَفِيءُ الْغالِي، وَبِهِمْ
يَلْحَقُ التّالِي. وَلَهُمْ خَصائِصُ حَقِّ الْوِلايَةِ، وَفِيهِمُ الْوَصِيَّةُ وَالْوِراثَةُ. الاْنَ إِذْ رَجَعَ الْحَقُّ إِلى
أَهْلِهِ، وَنُقِلَ إِلى مُنْتَقَلِهِ».

و در خطبه ۸۷ مى ‏فرمايد: «بَلْ كَيْفَ تَعْمَهُونَ وَبَيْنَكُمْ عِتْرَةُ نَبِيِّكُمْ وَهُمْ أَزِمَّةُ الْحَقِّ،
وَأَعْلامُ الدِّينِ، وَأَلْسِنَةُ الصِّدْقِ. فَأَنْزِلُوهُمْ بِأَحْسَنِ مَنازِلِ الْقُرْآنِ، وَرِدُوهُمْ وُرُودَ الْهِيمِ
الْعِطاشِ». و در ادامه مى ‏فرمايد: « أَلَمْ أَعْمَلْ فِيكُمْ بِالثَّقَلِ الْأَكْبَرِ، وَأَتْرُكْ فِيكُمُ الثَّقَلَ
الْأَصْغَرَ؟».

و در خطبه ۱۰۰می‏فرمايد: «أَلا إِنَّ مَثَلَ آلِ مُحَمَّدٍ (ص) كَمَثَلِ نُجُومِ السَّماءِ: إِذا خَوى
نَجْمٌ طَلَعَ نَجْمٌ، فَكَأَنَّكُمْ قَدْ تَكامَلَتْ مِنَ اللّه‏ِ فِيكُمُ الصَّنائِعُ وَأَراكُم ما كُنتُمْ تَأْمُلُونَ».

و در خطبه ۲۳۹ مى ‏فرمايد: «هُمْ عَيْشُ الْعِلْمِ، وَمَوْتُ الْجَهْلِ. يُخْبِرُكُمْ حِلْمُهُمْ عَنْ
عِلْمِهِمْ، وَظاهِرُهُمْ عَنْ باطِنِهِمْ، وَصَمْتُهُمْ عَنْ حِكَمِ مَنْطِقِهِمْ، لا يُخالِفُونَ الْحَقَّ وَلا يَخْتَلِفُونَ
فِيهِ. هُمْ دَعائِمُ الإسْلامِ، وَوَلائِجُ الإعْتِصامِ. بِهِمْ عادَ الْحَقُّ فِي نِصابِهِ، وَانْزاحَ الْباطِلُ عَنْ
مَقامِهِ، وَانْقَطَعَ لِسانُهُ عَنْ مَنْبَتِهِ. عَقَلُوا الدِّينَ عَقْلَ وِعايَةٍ وَ رِعايَةٍ، لا عَقْلَ سَماعٍ وَ رِوايَةٍ،
فَإِنَّ رُواةَ الْعِلْمِ كَثِيرٌ، وَرُعاتَهُ قَلِيلٌ».

امام (ع) در اين بيانات، آل محمد و عترت او را به عنوان مرجع و رهبر مسلمين معرفى نموده و ظاهر عبارت اين است كه اختصاص به مسائل سياسى يا علمى ندارد و شامل هر دو بعد مى ‏شود.

توجه: این بیانات و امثال آن در نهج البلاغه در باره اهل بیت (ع) پاسخ به کسانی بوده که می‌خواسته‌اند اهل بیت و در رأس آنها امام علی (ع) را از صحنه سیاسی و اجتماعی خارج سازند و غیر از مطالبی است که به دست غلات شیعه و منافقین نژاد پرست ایرانی یا رومی یا پیروان ادیان سابق ضد اسلام وعرب ساخته و پرداخته شده و به امامان شیعه (ع) نسبت داده شده و در کتب کلامی و حدیث و تاریخ و فقه شیعه داخل شده و بسیاری ازعلمای بزرگ ما هم به آنها مبتلا بوده‌اند و لی به دلیل عدم وجود شرائط، اقدامی کار ساز در این راستا انجام نگرفته و اگر کاری هم شده توسط متعصبین غوغا سالار که معمولا تحت تاثیر همان غلات و منافقین قرار داشته و دارند از بین رفته است.

امید وارم در آینده بتوانم در حد امکان این مطالب را به طور مفصل و روشن بیان نمایم.

۷ ـ تكيه بر حديث

از عبارت «وَآخَرُ قَدْ تَسَمّى عالِما وَلَيْسَ بِهِ»، تا جمله «فَذلِكَ مَيِّتُ الْأَحْياءِ» در خطبه ۸۷، و عبارت « إِنَّ أَبْغَضَ الْخَلائِقِ إِلَى اللّه‏ِ رَجُلانِ … وَرَجُلٌ قَمَشَ جَهْلاً… قَدْ سَمّاهُ أَشْباهُ النّاسِ عالِما وَلَيْسَ بِهِ. بَكَّرَ فَاسْتَكْثَرَ مِنْ جَمْعِ ما قَلَّ مِنْهُ خَيْرٌ مِمّا كَثُرَ… لَمْ يَعَضَّ عَلَى الْعِلْمِ بِضِرْسٍ قاطِعٍ … يُذْرِي الرِّواياتِ إِذْراءَ الرِّيحِ الْهَشِيمِ …» در خطبه ۱۷.

و همين طور از تمام مطالبى كه در خطبه ۱۸ آمده.

و همين طور از مطالبى كه درباره احاديث موجود در بين مردم در خطبه ۲۱۰ بيان
فرموده كه راويان آن احاديث را به چهار دسته تقسيم نموده و سه دسته را مردود دانسته
و فقط يك دسته آنها را مورد تائيد قرار داده، استفاده مى ‏شود كه امام (ع) روش كسانى
كه با جمع‏ آورى احاديث و حفظ آنها خود را عالم دانسته و عوام الناس آنها را عالم
مى ‏دانند روش قابل اعتمادى نمى ‏داند بلكه روش آنها را مورد نكوهش قرار داده و
باعث تحريف دين و گمراهى مردم مى ‏داند و در آخر خطبه ۱۷ از دست اينها گله و
اظهار دردمندى مى ‏نمايد و مى‏ فرمايد: «إِلَى اللّه‏ِ أَشْكُو مِنْ مَعْشَرٍ يَعِيشُونَ جُهّالاً،
وَيَمُوتُونَ ضُلاّلاً. لَيْسَ فِيهِمْ سِلْعَةٌ أَبْوَرُ مِنَ الْكِتابِ إِذا تُلِيَ حَقَّ تِلاوَتِهِ، وَلا سِلْعَةٌ أَنْفَقُ بَيْعا
وَلا أَغْلى ثَمَنا مِنَ الْكِتابِ إِذا حُرِّفَ عَنْ مَواضِعِهِ. وَلا عِنْدَهُمْ أَنْكَرُ مِنَ الْمَعْرُوفِ وَلا أَعْرَفُ
مِنَ الْمُنْكَرِ».

ممكن است عدّه‏ اى اين گونه تعبيرات درباره حديث و محدثين را حمل بر روش
كسانى نمايند كه با تكيه و استناد به آن احاديث خود را از اهل بيت مستغنى مى‏ دانستند
كه در قرن‏ هاى بعد اهل سنت ناميده شدند ولى با دقت بيشتر در همه اطراف اين
موضع ‏گيرى امام (ع) در برابر اين قشر به خوبى روشن مى ‏شود كه اين تصورى است
ابتدائى كه با مطالعه بيشتر، عدم صحت آن، روشن مى ‏شود چون امام (ع) دوستان
نزديك و ياران خلص خود را هم تشويق به نوشتن و از بر كردن بیانات نكرده يارانى
كه مردم آنها را حامل اسرار او مى دانستند مانند مالك اشتر و كميل بن زياد و رشيد
هجرى و جويريه و حَبَّة عُرَنى و حارث همدانى و ميثم تمار و ابو ذر غفارى و سعيد بن
جبير و امثال اينها.

ونقل نشده که امام (ع) و همين طور امام حسن و امام حسين و امام زين العابدين (ع) به تربيت شاگردان كه اهل حديث و تاليف كتاب باشند و بیانات آنها را بنویسند اهتمام ورزيده و به تاسيس و تقويت وترويج چنين روشى پرداخته باشند.

 

 

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این فیلد را پر کنید
این فیلد را پر کنید
لطفاً یک نشانی ایمیل معتبر بنویسید.
برای ادامه، شما باید با قوانین موافقت کنید

آخرین مطالب

فهرست